خسته ام
درحسرت فتح آخرین حصار های جاودانه ام
در انتظار غمگین ترین ترانه های عاشقانه
از نفس افتاده ام
ایکاش از زمانه می گریختم
از خود می گریختم
بار دیگر
در سرزمینی آفتابی
در بستر فلاتی بلند
در کنار دریاچه ای تنها
ودر سایه سار تک درختی کهن
بار دیگر کودکیم را در آغوش می گرفتم
بر آرزو های بزرگسالان می خندیدم
با آبنبات چوبی کوچکی خوشبخت می شدم
اما ثانیه ها چه سنگین است
چرخ زمان چه عبوسانه و بی توقف
قطار زندگی را به ایستگاه آخر می فرستد
عقربه های راست گرای زمان
چه کینه ای دارند با مکان باید از خود بگریزم
خسته ام
واقعا خسته ام
اما نه از قلم
نه از رقص جادویی آن برسپیدی پاپیروس
قلم تنها پناهگاه من است
انگیزه ماندن است
راهکار بودن است
طنازی تلخ قلم
رقص با شمشیر است
رقصی که دانس نیست
اراده ای برای زندگی است
و تحمل زمانه فریب
با قلم می توان نمرد
می توان شورید
باقلم می توان بود
می توان عاشق شد
با قلم می توان از رنج بودن کاست
بر لودگی تاخت
حتا زندگی را باخت
اما قلم را هرگز
فریاد را نه
قلم فریاد است
اما فریاد زیر آب نیست
فریاد در کوه است
پژواک روح است
رستن جوانه از زیر سنگ است
آبنبات چوبی مرا بدهید
شادی قلم کجا رفت
می دانم جواب بسیار داری
اما جوابت را نمی خواهم
اخم قلم باز کن
بیا با هم زمزمه کنیم
دیگر از مرگ ننویسیم
ما که دلخوش به زندگی کردنیم
ما که ناگزیر به بودنیم
بگذار کودکانه به پستانک های این زمانه مک بزنیم
بگذار به دل طبیعت بزنیم
بگذار خود را به خریت بزنیم
بگذار ابلهانه از این زندگی لذت ببریم
مگر قرار است همه چیز خوب باشد
مگر ما می توانیم مناسبات برهم بزنیم
نسل خفته را ببین
مگر به این سادگی ها
به این زودی ها
می توایم لبخند بزنیم
بگذار گاهی از نوستالژی ها بنویسیم
از دلتنگی های باشکوهمان قلم بزنیم
من دیگر
از شریک شدن در غم همه خسته ام
دوست دارم در شادی آن ها شریک شویم
می دانم رنج کشیدی ورنج می کشیم
اما بیا
به یاد دوران کودکی
مادر زمانه را در آغوش بکشیم
یادت هست آن روزی که پدر شدی
روزی که بار نه ماهه بر زمین گذاردی
در شادی زندگی
در اوج آسمان سیر می کردیم
بیا از آن روزها بنویسیم
از لذت تنفس در هوایی بنویسم که
هنوز اکسیژن دارد و نفس می کشیم
بگذار به اقدامات متوهمانه بخندیم
بگذار وحشت جنگ را فراموش کنیم
بگذار بیغوله نشینان خواب نان ببینند
بگذار آقایان از زن های صیغه ای جور به جورشان لذت ببرند
بگذار پسر ها ودختر ها
در آرزوی ازدواج در پارک ها و خلوتکده ها باهم بلاسند
بگذار این میوه گندیده از درخت بیفتد
از عشق بگو
از ابعاد روح لطیف حباب گونه ات بگو
که با لرزش گلبرگ های نازکترین گل ها نیز می ترکد
بیا شادی را هر چند مجازی
به فرزندانمان هدیه کنیم
اگر همه چیز گران است
بیا خنده ارزان را بر لبانمان جاری کنیم
و بر ابلهانه بودنش بخندیم
این سیگار برگ چه نوستالژی هایی که برای جوانان دهه ۴۰ و۵۰ ندارد!
فکر کنم برای شما هم که سیگاری نیستید اسم سیگار برگ و کوبا که بیاید بی اختیار ی یاد فیدل کاسترو می افتید .داشتن این سیگار برگ حس خوبی به من می داد و روشن کردن آن هم برایم یک حس برتر بود وبه خاطر همین دلم نمی آمد دودش را به هوا بفرستم.
بالاخره اسیر و سوسه ها شدم و دست از دل شسته سیگار برگ فیدلی را گیرانده و زیر دندان هایم فشردم وجابه جا کردم وتلخی آن به دهانم نشست و در حالی که روزنامه عصر را ورق میزدم
آن حس برتر به من غلبه کرد و به خاطر همین دنبال کسی می گشتم تا فرمانی صادر کنم:
"تا پایان این سیگار نباید هیچ تورمی در ایران وجود داشته باشد "
تا پایان این سیگار" باید مدیریت جهان را تغییر بدهیم"
.......
اما هر چه دور و بر خود را گشتم کسی نبود فرمانم را اجرا کند
خواستم فریاد بکشم و متمردان را به سزای اعمالشان برسانم که
دود غلیظ سیگار برگ به سینه ام جهید و به سرفه افتادم و تازه داشت یادم آمد که عجب ...
بر سر خود فریاد کشیدم
بی جنبه با یک سیگار برگ جو گیر شدی فکر کردی
تازه انقلاب شده و تو هم فیدلی پسر خالت هم چه گوارا
نه جونم خیال ورت داشته
الان نیم قرن از انقلاب کوبا گذشته وتازه فیدل هم سیگار را ترک کرده
از اون گذشته فیدل با دنیای سیاست و هر چه انقلابیگری هم خداحافظی کرده
بنده خدا این مهران خان مدیری راست می گفت که
ما استاد جو گیر شدنیم
یک پک غلیظ دیگه به سیگار زدم و
و شروع به ورق زدن روزنامه کردم
در صفحه خارجی نوشته بود
رائول کاسترو رهبر جدید کوبا کلیه اعدامی های دادگاه های کوبا را بخشید
سرم گیج میرفت آخه دود این سیگار های برگ خیلی غلیظه
پنجره را باز کردم
نسیم خنکی به گونه هام خورد
تازه داره یادم میاد
پس فیدل رفته
انگار دیگه دوران انقلابیگری فیدل هم تموم شد
رائول هم که سیگار برگ نمی کشه.
هر چند خیلی ها می گویند
فیدل کاسترو هیچ وقت چنین فرمانی صادر نکرده*
بگذریم
اما خودمانیم عجب کاه دودی می کنه این سیگار برگ!
پانوشت:معروف است که می گویند بعداز انقلاب کوبا فیدل کاسترو سیگار برگش را روشن می کند و می گوید تا این سیگار تمام می شود یک سرمایه دار ضد انقلاب نباید زنده باشد.
دفاع جانانه تبریزیان از روز ملی خلیج فارس در شاهگلی اشک را در چشمان من و بسیاری از عاشقان یکپارچگی ایران و ایرانیان جاری کرد .
چه باشکوه است همبستگی ملی
شعر گونه زیر را تقدیم می کنم به فرزندان دلیر ایران زمین در آذربایجان
یاشاسین
تبریز یاشاسین
مام وطن
همیشه تبریز است
در شاهگلی حماسه ای جاویدان
تبریز یاشاسین
همیشه در تب خیز است
مشروطه لر و باقر و ستار نگر
ایران یاشاسین
دل به تمنای یل تبریز است
دشمن نتواند شکند این صف محکم
تبریز یاشاسین
شیرین وطنم
به سان آن پادشه پرویز است
ایران یاشاسین
شیراز و سنندج
اهواز و بم و رشت
همه تبریز است
تبریز یاشاسین
این مام وطن
همیشه در تبریز است
در سربالایی زندگی
گاوی شاخ می زند مرا
دیگری برایش نوشت
به درک
هر دو راست می گفتند
اولی
شاخ گاو را با تن ضعیف چه کار
دومی
به من چه
مگر فقط تو را شاخ می زند
اما سومی
عمو حسین گاو شیر ده بزرگی داشت....
..........و شاخش را نبرید
گرگ آمد......
عمو حسین خدا را شکر کرد
شاخ گاو همیشه بد نیست
جهان بر گرده اش
سنگین چو کوه است
نه امروز و نه دیروز و نه فردا
مکرر قصه ای دارد از این دست
همیشه بوده است تا غایتی هست
اگر مارکس آمد و پیغمبری کرد
مانیفستی دگرگون دولتی کرد
فروغش
با دروغ و فتنه های لابی قدرت
هم آوا شد
جهان بار دگر بر گرده پیشینیان بنشست
زداغ تازیانه های نامردان دوران
وآن کمر ها باز بشکست
در ایرانم
به نام دین و ارزش های عالی
نه تنها کارگر
بل کارمندان
هر آن کس رانباشد
رانت و نفتی
دمادم
رنج و محنت درد و سختی
اگر نفتی گران باشد
برای مردم ایران
همه نانش گرانی ارمغان باشد
مهار این گرانی ها
مگر بتواان میسر شد
عدالت را کنون معنی شد امروز
تن و زخم فرودستان
چه خونین تر شد امروز
فضایم آنچنان مغشوش و مبهم می نماید
مگر بر کارگر نانی مهیا باشد امروز
با منطق الطیر ش حیران شدم سیمرغش مرا به دنیای اسطوره ها برد و
شیخ صنعانش عشق را برایم معنا کرد .
چون عاشقش بوده ام مدعی رویکردش می شوم.
هر چند می خواهم مدعی رویکرد همه شاعران وعارفان صاحب خرد شوم امید که حضرتش گستاخیم ببخشاید اما چاره ای نیست باید از او بپرسم که
چرا ؟
از زمزمه عشق به جز رنج نديديم
جز با خم و ريحان ره ديگر نگزيديم
در وادي ما جان به کف و چشم به معشوق
دنيا نه همين است که مايش نرسيديم
عالم به عمل در ره ميخانه نشستن
با سجده همي هيچ به عرشي نرسيديم
از خاصيت دخت مو و مستي دوران
جانا به دمي راحت دوران نخريديم
بر فلسفه و دانش رازی نگهی دون
بوعلي علم رها کرد به جايي نرسيديم
اگر امروز کمي فخر به انديشه خيام کنیم
دشنام از اين کفر چو صدها نشنيديم
حيرانم از اين قصه و تاريخ دگرگون
رازي نشديم جرعه اي الکل نچشيديم
عطار که در عرصهء عرفان هنری داشت
خيرش به دوا قصه وصلش نفريديم
در وادي معنا همگان عارف و ساقي
منعي نشدند ما كه به تاريخ نديديم
تاریخ همه علم فقط فقه و كلام است
از ترس عقب ماندگي آنی نجهيديم
چون از خرد و فلسفه سودي نبرد شيخ
در گسترش فكر زميني نه شهيديم
اين باديه را غرب به منزل چو رسانيد
مظلوم چنان رازي و خيام نديديم
ما نگوييم چرا عارف و عطار نوشتند
درد و غم و افسوس وز آنش ندوديم
گر همره عرفان به ره علم نظر بود
با دانش امروز چنان منت دنيا نكشيديم
بسیاری از کشور ها پدر خودشان را در می آورند یک میلیارد دلار وام می گیرند واقتصاد کشورشان رادگرگون می کنند اما این دولت در این دوسال حد اقل ۵۰ میلیارد دلار افزایش در آمد نفتی داشته وقطعا به ثروتمند ترین دولت تاریخ ایران تبدیل شده است البته ما خوشحالیم اما فقط یک مشکل خیلی کوچک وغیر حاد وجود دارد وآن این که
هر چه دولت ثروتمند تر می شود مردم فقیرتر می شوند .هر چقدر قیمت نفت بالاتر می رود گرانی و تورم بیشتر می شود .هر چقدر درآمد های نفتی ایران افزایش می یابد سفره مردم خالی تر می شود .هر قدر صندوق ذخیره ارزی پرتر می شود کارخانه ها و واحدهای تولیدی بیشتری تعطیل یا ورشکست شده ویا در بحران قرار می گیرند.
واقعا خیلی هنر مندی می خواهد که یک دولت در طرفه العینی بتواند ۴۰ درصد از در درآمد ملیون ها حقوق بگیر ایرانی را دود کند و مدعی طرفداری از طبقات فرودست هم باشد.
می گویند دولتی مردمی است که خود فقیر است و مردمش پولدار اما بنازم به این دولت ثروتمند و مردم فقیر ایران
اگر ما بخواهیم بگوییم از بوی نفت بدمان می آید لطف کنید نفت را از سر سفره ما بردارید چه کسی را باید ببینیم؟
جمله ای دارد که می گوید:
"هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است ، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوست را بنمایی . "
واقعا ما بعد از ۲۵۰۰ سال چقدر پیشرفت کرده ایم در زمانه ما نه تنها این سخن رعایت نمی شود بلکه برای ارزیابی جایگاه هر کس باید بفهمی مهم است که شما پسر خاله چه کسی باشی اما این که چه مدرک وتوانایی داری مهم نیست اما با داشتن تخصص ومدرک باز هم مهم است که به چه کسی وصل باشی .
ایران در این روزها قربانی پسر خاله هاست آن هم پسر خاله های بیسواد . پلکان ترقی در ایران پسر خالگی وچاپلوسی است.
وقتی در ایران کارخانه های مدرک های دکتری برای آقایان ساخته شده دیگر نیازی به عنوان تو و من ندارند اما اگرتخصص داری باید آدمشان بشوی حتما مدارج ترقی را بسرعت طی خواهی کرد البته تا زمانی که مدعی نباشی .
ما فقط دلمان خوش است که دیجیتال شده ایم در حالی که ... پیش به سوی پسر خاله پیشنهاد می کنم شما هم یک بار وصیت نامه داریوش را بخوانید لینکش در پیوند های روزانه هست.