تبليغاتX
وب قلم
اجتماعی--سیاسی--شعر

 

دیروز بالاخره فیلم اخراجی های ده نمکی را دیدم. ده نمکی با ساختن اخراجی ها وارد دنیایی شد که مجبور است نقد پذیر شود زیرا کسی مثل او که از وادی گروه فشار با آداب مرتبط با آن وارد عرصه ای شده است که آدابی روشنفکری دارد نمی تواند تغییر نکند هر چند او قبلاً نیز وارد عرصه قلم شده بود که آن هم برای کسی در چنین کسوتی، یک روند رو به جلو به شمار می رفت. شاید طبیعی باشد هر کسی وارد عرصه قلم، فیلم و به طور کلی فرآیندی از جنس اندیشه شود، محکوم به کنار گذاردن آداب ضد قلمی و ضد فکری خواهد بود و تبعاً تلاش خواهد کرد جواب هایش به هر مقوله از جنس قلم و تفکر و دفاعش دفاعی منطقی باشد و این اتفاق بسیار خوبی است.

 هر چند ده نمکی به هیچ وجه با کارگردانانی چون مخملباف و حاتمی کیا قابل قیاس نیست، اما از یک نظر می توان آنها را با هم مقایسه کرد زیرا هر سه در ابتدای کار از یک سینما و جریان فکری مانیفیست گرا آغاز کرده اند البته مخملباف خیلی زود سینمای مانیفیست گرا را رها کرد و به دغدغه های روشنفکری روی آورد و حاتمی کیا هم به نوعی چنین کرد هم اکنون ده نمکی نیز در آغاز این جاده بی انتها ایستاده و محکوم به رفتن به این وادی است مگر این که مرغ برای او بهتر از سیمرغ باشد.

اگر ده نمکی 10 سال پیش فیلم ساز شده بود،  امروز یک اصلاح طلب بود، چرا که سپری کردن دوره های انقلابی گری، شک گرایی، اصلاح طلبی و در نهایت حضور در یک وادی دمکراتیک راه طی شده همه کسانی است که فکر می کنند و به قول دکتر شریعتی دیروزو امروز و فردایشان به هیچ عنوان به هم شباهت ندارد. به اعتقاد نگارنده انقلابیون را بیش از هر قشر دیگری می توان در زمره آدم های دوران گذار در کشورهایی چون ایران به شمار آورد. حالا ممکن است یک نفر 20 سال انقلابی باشد و دیگری 5 یا 10 سال. عرصه انقلابی گری یعنی عرصه شک و عرصه شک یعنی عرصه اصلاح طلبی و اصلاح طلبی فاصله چندانی با یک فضای دمکراتیک ندارد. البته به شرطی که اصلاح طلبی با شیوه ای انقلابی عجین نشود.

به هر حال اگر نمک عرصه هنر و اندیشه ده نمکی را گرفته باشد ده نمکی فردا بسیار با نمک تر نیز خواهد شد.      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 17:11  توسط اسماعیل آزادی  | 

استان فارس، سرزمین غریبی است و بی گمان مام ایران. این خطه بیشتر با نام تخت جمشید و پاسارگاد و به طورکلی هخامنشیان عجین شده است در حالی که این استان آثار بی شمار باستانی مربوط به دوره های مختلف تاریخی را در دل خود حفظ کرده است.

علاوه بر بناهای تمدنی دوران زند و قاجار که شیراز را به شهر فاخری در زمینه میراث فرهنگی تبدیل کرده است می توان به آثار برجای مانده در شهرهایی چون اقلید،آباده و سورمق و... اشاره کرد که با آثار یگانه ای از دوران ساسانیان، جایگاه ویژه خود را می طلبد.

معلوم نیست چرا دوران ساسانیان در تاریخ ایران بعداز انقلاب مورد غفلت های فراوانی قرار گرفته است در حالی که این دوران بعد از هخامنشیان اوج دوران تمدنی ایران به شمار می رود.

نوروز امسال فرصتی شد تا از "سورمق" که به نام باستانی "سرمق" نیز شناخته شده است  بازدیدی داشته باشیم. این شهر که در 250 کیلومتری شمال شیراز واقع شده آثاری از دوره ساسانیان را در خود جای داده است.

سورمق در همسایگی شهرهای آباده، اقلید، ابرکو یا ابرقو و خرم بید قرار دارد و غالب این شهرها در دوران باستان سکونتگاه زرتشتیان بوده است.

در شمال سورمق و بالاتر از روستاهای باقرآباد و دشت بیضا در بالای کوهی که در دوران ساسانیان موقعیتی استراتژیک داشته است بقایای قلعه ای نظامی به نام قلعه گبری به چشم می خورد که در اثر غارت باد و باران و جویندگان گنج در معرض نابودی کامل قرار دارد.

در دامنه همین کوه دو قبرستان و یک زیارتگاه وجود دارد که بر اساس نام و شواهدی که از آن پیداست قصه جنگی خونین را در دشت سبز زیر کوهپایه تداعی می کند.                                                                                                                                                                                                       یکی از قبرستان ها به نام "شهدا" در نزدیکی آن قرار دارد که زیر زیارتگاه آن بشدت حفاری شده و هر چه بوده و نبوده به یغما رفته است. چند صدمتر دورتر قبرستان دیگری وجود دارد که "لا شهیدان "نام دارد و به گویش محلی به آن "لاشیدون "(lasheeidoon)گفته می شود که همه قبرهای آن مورد کاوش سوداگران اشیاء عتیقه قرار گرفته و چیزی در قبرها یافت نمی شود.

با توجه به وجود قبرستان که معلوم است آرمیدگان آن کشته شده اند که نام شهید و یا لا شهید بر آن نهاده اند به نظر می رسد در این محل میان سپاهیان ساسانی مستقر در قلعه گبری و لشگریان اعراب جنگی خونین رخ داده است که عده زیادی از دو طرف کشته شده اند و سربازان کشته شده ساسانی در شمال و سربازان عرب در جنوب قلعه نظامی به خاک سپرده شده اند. از آن جایی که پس از آن اعراب مسلمان حاکمیت را در آن منطقه به دست گرفته اند  قبرستان اعراب با عنوان "شهیدان" نام گرفته است و بنایی نیز در کنار قبرستان شهیدان ساخته شده که به نظر می رسد مقبره یکی از کشته شدگان در جنگ باشد که جایگاه معنوی ویژه ای میان سربازان اعراب داشته است.

   به هر حال شهدا و لاشیدون، نام های آشنایی در این منطقه هستند و نکته جالب در نامگذاری قلعه و قبرستان سربازان ساسانی این است که قلعه به قلعه گبری مشهور است اما قبرستان را قبرستان گبرها  نگفته اند و این نکته نشان دهنده وجود دو نگرش به کشته شدگان در جنگ و همچنین احترامی است که برای سربازان کشته شده ساسانی در نامگذاری قایل شده اند که دلیل آن احتمالاً ضرورت و احترامی بوده است که حکام محلی و اهالی منطقه برای سربازان ساسانی قایل بوده اند.

 میدانی را ترک می کنم که دیگر از آن صدای چکاچک شمشیرها به گوش نمی رسد.زیرا سالهاست که  سربازان یزدگرد سوم وسربازان عمر در دامنه کوهی که قلعه گبری بر بالای آن قرار دارد در کنار هم خفته اند.

امروز که نگاه می کنیم کسی قبر سربازان عرب را نکاوید، اما همه قبرهای جنگجویان ساسانی که با زره و ساز و برگ دفن شده بودند، در نوردیده شده شده است .افسوس آنها تاریخ را غارت کردند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 16:11  توسط اسماعیل آزادی  | 

اسماعیل آزادی

 

شهرت او از لندن فراتر رفته بودو  داشت از بریتانیا هم بیرون می رفت، شلاق هایش بی نظیر بود. مشتریان او بیشتر لردها و اشراف بودند،جنس شلاق ها به گونه ای بود که تن را نوازش می داد و به دویدن وا می داشت. پیتر مشهورترین تولید کننده شلاق در بریتانیا بود.

پیتر شلاق هایش را بسیار گران می فروخت، او اسب ها را بسیار دوست می داشت . در دوران جوانی سوارکار ماهری بود اما از این که مجبور بود در مسابقات کالسکه رانی و سوارکاری، برای رسیدن به خط پایان اسبش را بی رحمانه شلاق بزند، خود را نمی بخشید اما بخوبی می دانست که اسب ها بدون شلاق به خط پایان نمی رسند.

آن روز پیتر بعد از مسابقه کالسکه رانی در حال تیمار اسب برنده اش بود که متوجه شد از بس پشت و گردن حیوان را شلاق زده ، متورم شده ، با خود گفت ای کاش می شد شلاقی ساخت که اسب ها را آزار ندهد اما در عین حال به دویدن نیز تحریک کند.

پیتر که دوستدار اسب ها بود کارگاهی تاسیس کرد تا شلاقی بسازد که نوازشگر اسب ها باشد. او شروع به تحقیق در مورد جنس شلاق ها کرد او مرتب شلاق می ساخت و آن را روی اسب پیرش آزمایش می کرد.

پیتر بالآخره در بهار سال 1885 شلاقش راساخت شلاقی که نه تنها اسب ها را آزار نمی داد بلکه به دویدن بیشتر تشویق  می کرد .

مهتران اشراف همه مشتریان او بودند. درشکه چی ها برای بالا بردن کلاس درشکه خود راست و دورغ می گفتند که درشکه های آنها تندرو است چون از شلاق پیتر برای راندن اسب ها استفاده می کنند. همه چیز بر وفق مراد بود .

... زمانه می گذشت و همه انتظار داشتند که  روز به روز فروش شلاق های پیتر افزایش یابد اما برخلاف انتظار  و به رغم این که روز به روز کیفیت شلاق ها بهتر می شدند، به همان اندازه نیراز تعداد مشتریان او کاسته می شدند.

پیتر خیلی روی افزایش کیفیت شلاق ها کارکرد تا شرایط را تغییر دهد اما فایده ای نداشت و  شرکت او بسرعت به سوی ورشکستگی حرکت می کرد.

یکی از همین روزها پیتر، ویلیام را که مهتر یکی از لردهای معروف انگلیسی و از مشتریان سابق او بود در خیابان دید. ویلیام خیلی آراسته درحال عبور از خیابان به سمت او می آمد، پیتر قدری توقف کرد تا حتماً با او مواجه شود. ویلیام با دیدن پیتر، کلاه از سر برداشت و موقرانه گفت: سلام پیتر، تو هنوز شلاق می فروشی؟

پیتر در جواب گفت : آره ، مگر قرار بود چیز دیگری بفروشم، راستی چرا دیگر سری به ما نمی زنی، راستش را بگو شلاق هایت را از کجا می خری؟

ویلیام در حالی که سوار اتومبیلش می شد،گفت : کدام شلاق این اسب های آهنی بدون شلاق هم خیلی تند می روند.

صدای تر تر اتومبیل سه چرخ ویلیام هنوز در گوشش می پیچید.

چطور تا حالا این صدا را نشنیده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:9  توسط اسماعیل آزادی  | 

  

 

 

 اسماعيل آزادي                       

 با گسترش اعتراضات ايرانيان در سراسر جهان نسبت به اكران فيلم 300 كه از سوي كمپاني برادران وارنر به شكل توهين‌آميزي نسبت به تاريخ ايران ساخته شده است، صدا و سيما، سخنگوي دولت و مشاور هنري رييس‌جمهور نيز به جرگهء اعتراض‌كنندگان پيوستند.

 

اين فيلم كه به طور شتابزده‌اي ساخته شده، در شرايطي اكران مي‌‌شود كه چالش‌هاي هسته‌اي ميان ايران و آمريكا در قلب شوراي امنيت سازمان ملل به نقطهء اوج خود رسيده است.

 

فارغ از بحث‌هاي سياسي كه به ساخت اين فيلم منجر شده، روي سخن در اين نگاره با دو گروه است:

 

اول آن‌هايي كه كينه‌توزانه تاريخ را تحريف مي‌كنند.

 

دوم كساني كه ساده‌انگارانه، بخشي از تاريخ اين مرز و بوم را ناديده مي‌گيرند.صدا و سيما در دوران جديد خود، رويكرد واقع‌بينانه‌تري نسبت به تاريخ و فرهنگ ايران از خود بروز داده است كه نقطهء اوج و تفاوت آن با دورهء قبل، ورود فعالانه به بحث تحريف نام خليج فارس و هم‌اكنون همدلي با ايرانياني است كه زخم تحريف و توهين‌هاي بيشمار فيلم 300، دل آن‌ها را به درد آورده است.

 

اما اين پرسش از مسوولان فرهنگي كشور مطرح است كه بايد به آن پاسخ داده شود. سيما ساخت ده‌ها فيلم و سريال دربارهء شخصيت‌هاي عربي- اسلامي را در كارنامهء خود دارد و البته به اين اقدام رسانهء ملي اعتراضي نيست، اما مسوولان همين سيما حتي يك فيلم چند دقيقه‌اي از تاريخ ايران قبل از اسلام نساخته‌اند و برخي از آنان اصولاً اين بخش از تاريخ را در زمرهء تاريخ ايران به شمار نمي‌آورند. اين بخش از مسوولان، اكنون چگونه مي‌توانند مدعي تحريف هويت ايرانيان باستان و شخصيت پادشاهاني باشند كه خود در فيلم‌ها و سريال‌هاي ايراني، نامشان را روي قاچاقچيان، دزدان و بدمن‌هاي اين سريال‌ها مي‌گذارند؟ صدا و سيمايي كه حتي نسبت به شخصيت‌هاي اسطوره‌اي ادبي و اجتماعي، مانند رستم و سهراب، سياوش و ... هم مهربان نبوده، اكنون هم نيست.

 

زماني كه صدا و سيما و فيلم‌سازان سينماي ايران، اين اجازه را ندارند كه حتي در مورد پادشاهان و سرداران ايراني پس از اسلام هم فيلم بسازند، چگونه مي‌توان جوابي فرهنگي به اين حملهء فرهنگي بنيان براند از بدهند؟

 

اگر ما به عنوان مدافعان اين مرز و بوم و تمدن باستاني بخواهيم پاسخي فرهنگي به افكار عمومي بين‌المللي دربارهء آن چه فيلم آمريكايي 300 در تحريف غلوآميز از تاريخ ايران باستان تصوير مي‌كند، بدهيم، چه فيلم، سريال و اثر هنري را مي‌توانيم به جهانيان معرفي كنيم؟

 

آيا اين فيلم از نظر افكار عمومي بين‌المللي باورپذير است؟

 

از سوي ديگر زماني كه تاريخ ايران باستان و حتي شماري شخصيت‌هاي ملي معاصر از سوي برخي مسوولان فرهنگي كشور مورد جفا قرار مي‌گيرند، از بيگانگان كه با ما چالش سياسي دارند، ديگر چه انتظاري مي‌توان داشت. زماني كه جهانيان، شاهدند كه آثار و محوطه‌هاي باستاني مربوط به دورهء هخامنشيان قرار است با آبگيري

سد سيوند زير آب رود كه آرامگاه كوروش كه مورد احترام جهانيان است نيز از تبعات آن مصون نخواهد بود، آيا تبليغات ما باورپذير خواهند بود؟

 

همچنين در حالي كه نخستين بخش منشور حقوق بشر به ايران باستان و همين هخامنشيان تعلق دارد كه در اين فيلم، وحشي، خونخوار و سبك مغز معرفي شده‌اند و وقتي كه ايران زمان هخامنشيان مأمن همهء اديان بوده است و حتي يهوديان از آزادي‌هاي لازم برخوردار بوده‌اند، چه فيلم، سريال يا اثر هنري براي نشان دادن اين ويژگي‌ها (كه اكنون آمريكا مدعي آن است) ساخته شده است و كدام كار تبليغي براي نشان دادن اين مفهوم كه در زماني كه در غرب نظام برده داري بيداد مي‌كرده، سندهاي گلين فراواني وجود دارد كه هخامنشيان براي ساخت تخت جمشيد به كارگران حقوق پرداخت مي‌كرده‌اند، انجام شده است؟ و جالب آن كه غالب اين اسناد در موزه‌هاي آمريكا قرار دارند.

 

به هر حال اگر مسوولان فرهنگي نگران تحريف تاريخ ايران باستان هستند و اگر اعتقاد راسخ دارند كه هجمهء فرهنگي را بايد با كار فرهنگي پاسخ داد، مي‌توانند رسماً اعلام كند كه حاضرند سريالي را دربارهء آريوبرزن سردار بزرگ هخامنشي كه دلاورانه در مقابل سربازان اسكندر مقدوني ايستادگي كردند، بسازند و نتايج آن را ببيند.

 

و اما كساني كه كينه‌توزانه تاريخ ايران را تحريف مي‌كنند:فيلم 300، غرب را به گونه‌اي رشيد و با احساسات انساني، و پارسيان  را وحشي و خونخوار نمايش مي‌دهد كه گويي سرخ‌پوستان آمريكا را نيز همين پارسيان نابود كرده‌اند يا بمب اتمي را نيز ايرانيان در هيروشيما و ناكازاكي انداخته‌اند يا جنايات قرون وسطي را ايرانيها مرتكب شده‌اند.

 

روي ديگر ماجرا، اين است كه تاريخ را هميشه فاتحان نوشته و يا فرهنگ‌سازي كرده‌اند.

 

كوتاه سخن اين كه همه مي‌دانيم بعد از مرگ اسكندر مقدوني، سلوكيان (سرداران اسكندر) به مدت يكصد سال بر ايران فرمانروايي كردند و اگر نبود اين مدت طولاني سلطه، مشخص مي‌شد كه همين اسكندر و سردارانش كه بت دنياي غرب به شمار مي‌روند، چه جنايت‌هايي را در ايران مرتكب نشده‌اند كه از ديد تاريخ مخفي مانده است. هر چند اندكي از آن را در به آتش كشيدن تخت‌جمشيد به خوبي مي‌بينيم كه اسكندر در شبي، مستانه و در فضايي هوس‌‌آلود به تحريك معشوقه‌اش پايتخت هخامنشيان را به آتش كشيد.بياييد سخن كوتاه كرده و چشم بگشاييم و اقرار كنيم و اسطوره‌ها، پادشاهان و سرداران ايراني، بد و خوب، گذشتهء بي‌‌چون چراي ما به شمار مي‌روند و قصور كساني كه تاريخ اين مرز و بوم را ناديده مي‌گيرند، كم‌تر از گناه كساني نيست كه تاريخ را تحريف مي‌كنند.به هر حال، همانند آن عقاب زخمي نباشيم كه «چون نيك‌نظر كرد، پر خويش در آن ديد»

 

 

هر چند اين اميدواري نيز وجود دارد كه اين فيلم باعث ايجاد يك همبستگي ملي ميان ايرانيان شود. البته به شرطي كه از اين همبستگي ملي به نفع اهداف سياسي استفاده نشود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:22  توسط اسماعیل آزادی  |