او گفت:می ترسم عاشق بشم.
فکر کردم به خاطر درسه.
گفت :نه بابا می ترسم مجبور بشم باهاش ازدواج کنم.
فکر کردم از ازدواج میترسه.
گفت :نه بابا چه ترسی.
گفتم پس چی؟
گفت :میدونی ما داریم رشته علوم سیاسی می خونیم وجای ما فقط وزارت خارجه است و بس.اون جا هم که تا پارتی نداشته باشی نمی نمی تونی به پست ومقامی برسی به همین دلیل من نمی خواهم یک ازدواج عاشقانه داشته باشم.
گفتم: پس می خواهی چکار کنی.
گفت :به نظر من ما باید دنبال یک پدر زن صاحب منصب بگردیم من هم دنبال یک پدر زن می گردم که در وزارت خارجه پست داشته باشه و خرش هم بره.
اون دوست ما در آن روزها خیلی آینده نگر بود.و مثل جوان های امروز خیلی هم "رو" بازی نمی کرد .
اما امروز خیلی از پسر ها رسما به دنبال پدرزن های پولدار می گردند حالا اگر عروس خانم قشنگ هم بود که چه بهتر.
تا چند سال پیش این خانواده دختر ها بودند که برای دامادها شرط می گذاشتنداما اکنون این روند تغییر کرده پسر جوانی را می شناسم که چند خانواده دختر رسما به خواستگاری او رفته اند.
شما این فرایند را درکنار کاهش تعداد دانشجویان پسر قرار دهید بخوبی می توانید حدس بزنید که در کشور ما امید دست یافتن به درآمدهای مناسب (نه بالا) از طریق تحصیل تا چه حد است.
اگر تغییرات ترکیب جنسیتی تحصیلات و جنسیت جمعیت ومهاجرت پسرها را به این روند اضافه کنیم شاید تا حدودی بتوان آینده را تصویر کرد.
سال 77 بود ودر روزنامه صبح امروز می نوشتم.یکی از بچه های اجتماعی می گفت :در خیابان آفریقا یک آرابشگاه زنانه وجود دارد که زنان را آرایش عزا می کند .گفتم : آرایش عزا دیگر چه صیغه ای است .گفت: خانم هایی که می خواهند به مجلس ترحیم بروند برای اینکه زیباتر جلوه کنند به این آرایشگاه می روند ودر آنجا به گونه ای آرایش می شوند که مانند عروس اما سیاه پوش از دیگران زیبا تر دیده می شوند.
چندی پیش در مجلس ترحیمی بودم وقتی مجلس تمام شد وخانم ها از مجلس بیرون آمدند با خیل زنانی روبه رو شدم که هر یک زیباتر از دیگری همانند مانکن های سیاه پوش چشم ها را تسخیر کرده بودند .
ظاهرا این شیوه گسترش یافته است.
البته شکل شاد واسلامی آن را نیز در ابوالفضل پارتی ها می توان دید.آخرین مدل های لباس وآرایش را در این جا می توان یافت .
تداخل مد های غربی وسنت های مذهبی چه شود .
به پارتیانا مراجعه فر مایید
چشم ها چه پر رمز و رازند
چه آتش ها که برجان ها نیندازند
آیینه درون
صادق تا مرز جنون
چه شعاعی دارد این چشم ها
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشم های کودک
با پستانک آرام
معصوم
همانند چشمان پدربزرگ
آرزومند
در حسرت غوطه ور شدن
در رودخانه جوانی
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشمان پسرک فقیر
دزدِ نان
و هراسی که فردا هم می آید
دو دو چشمانی که
تندتر از پاها
از پاسبان زندگی می گریزد
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشمان سوم شخص مفرد
وای از گره
گره خوردن چشم ها
آغاز سفری لایتناهی
بی بازگشت
چشم ها چه پر رمز و رازند
زندان چشم ها
در باروی بلند قلعه دیدگان
کمانداران
زه تیری کشیده اند
که بر دل نشیند
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشم ها و اشک ها
اشک مادر
اشک دوران
حاصل ابر بهاران
اشک پدر
گوهری کمیاب
به سان باران تابستان
چشم ها چه پر رمز و رازند
اسماعیل آزادی-پاییز ۱۳۸۶
نوای ساز ایرانی
به سان صدای آب
در سرزمین تشنه من
قصه بربط نوازان خاکستر نشین است و
رمز تحمل و تداوم زندگی بر بستر نا ملایمات
راز های پیدا
غم پنهان
دلتنگی با شکوه عود و چنگ
نواختن
با ضرب آهنگ تاریخ است
خنیاگران بی بدیل
باربدان بی شادی
شاهدان بی کلام سرداران بی سپاه اند
رامشگرانی که به جبر
برای فاتحان می نواختند
دستی بر چنگ
چنگی بر جان
بربط زنان
بر پیکر سیاوشان
چه غم پنهانی دارد این چنگ
اسماعیل آزادی –تهران پاییز 1386