تبليغاتX
وب قلم
اجتماعی--سیاسی--شعر
شنیدم همکار در بندمان عمادالدین باقی می خواهد اعتصاب غذا کند .

امیدوارم خبر درست نباشد ومشکل عماد از راهی جز اعتصاب غذا حل شود .

این شعر گونه را به یادش سرودم.

 

عماد قلم

به زندان و در بندیان این سرود

عمادی چو باقی به فکرانه بود

به نام و به گام و به جان و قلم

به دریای بی انتها چون بلم

به فکر اندرش حق زندانیان

نترسید از آن حیله  آمران

اگر بر قلم می رود ظلم وکین

عماد قلم رو به رویش ببین

چو تعداد زندانیان شد فزون

چو مطبوعه ها یک به یک سر نگون

به باقی چو حامی نیاید سکوت

ز روز ازل شد بدینسان هبوط

اگر این قلم ناله ای سر نداد

بدان  رنج دوران به زندان فتاد

به زندان همی اعتراض مدام

گهی با قلم  باقی اش باکلام

عماد اعتصابی کند بر غذا

چنین باشدش رسم اهل قضا

خداوند عالم  به یاری رسد

عماد قلم  را  صدا می رسد

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:34  توسط اسماعیل آزادی  | 

این عنوان پست بعدی است حتما ببینید!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:33  توسط اسماعیل آزادی  | 

 

کودکی گم شده در خاطره ها

مادرم خالق کودکیم بود

مادرم موسم گل چارقدش خوشبو بود

کودکی را مادرم یادم داد

سخنش یک سبد از سیب گلاب

پیرهنش   رنگ گلهای اقاقی ها بود

چادرش خانه گرم زمستان ها بود

دل او

حوض فیروزه ای روبه خدا

لب به لب پر شده از عاطفه ها

مادرم چای به فنجان محبت می ریخت

 

پدرم عاشق بود

صنمش مزرعه ای سبز تر از سبزه قبا

نانش چه حلال

خانه ما همه اش باغچه بود

یک به یک طاقچه ها شمعدانی

 

پدرم ته صدایی داشت

می خواند  مناجات به آهنگ صفا

شعر آن نرم تر از کلک خیال

 پدرم راز سرخی به شقایق می گفت

کودکی گم شده در خاطره ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:48  توسط اسماعیل آزادی  | 

 

دختران سرزمین مادری

بشنوید آوای پاک دختری

رفتم از بهر وطن خادم شوم

نی ز وجدانم گهی نادم شوم

عشق بودن در میان بی کسان

یاد رب  همواره جاری  بر زبان

رنج دوری با دل و جان می خرید

لحظه ای جز فکر محرومان ندید

او همان سنگ صبور مردمان

با مداوا و مدارا  قهر ما ن

او همان دکتر بنی یعقوب بود

نام او زهرا  چه مرگش زود بود

مزد خدمت در سرای ظلم و کین

مرگ و زندان از برایش در کمین

یاد آن خلخال پای آن یهود

مرگ تو  رسواگری باشد شهود

چشم باز قاضی القضات بین

شاهدیم  مرگ عدالت باز بین 

مادر ایران زمین را دل شکست

این عدالت را بود پایین و پست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:4  توسط اسماعیل آزادی  | 

اسماعیل آزادی

 

شهرت او از لندن فراتر رفته بودو  داشت از بریتانیا هم بیرون می رفت، شلاق هایش بی نظیر بود. مشتریان او بیشتر لردها و اشراف بودند،جنس شلاق ها به گونه ای بود که تن را نوازش می داد و به دویدن وا می داشت. پیتر مشهورترین تولید کننده شلاق در بریتانیا بود.

پیتر شلاق هایش را بسیار گران می فروخت، او اسب ها را بسیار دوست می داشت . در دوران جوانی سوارکار ماهری بود اما از این که مجبور بود در مسابقات کالسکه رانی و سوارکاری، برای رسیدن به خط پایان اسبش را بی رحمانه شلاق بزند، خود را نمی بخشید اما بخوبی می دانست که اسب ها بدون شلاق به خط پایان نمی رسند.

آن روز پیتر بعد از مسابقه کالسکه رانی در حال تیمار اسب برنده اش بود که متوجه شد از بس پشت و گردن حیوان را شلاق زده ، متورم شده ، با خود گفت ای کاش می شد شلاقی ساخت که اسب ها را آزار ندهد اما در عین حال به دویدن نیز تحریک کند.

پیتر که دوستدار اسب ها بود کارگاهی تاسیس کرد تا شلاقی بسازد که نوازشگر اسب ها باشد. او شروع به تحقیق در مورد جنس شلاق ها کرد او مرتب شلاق می ساخت و آن را روی اسب پیرش آزمایش می کرد.

پیتر بالآخره در بهار سال 1885 شلاقش راساخت شلاقی که نه تنها اسب ها را آزار نمی داد بلکه به دویدن بیشتر تشویق  می کرد .

مهتران اشراف همه مشتریان او بودند. درشکه چی ها برای بالا بردن کلاس درشکه خود راست و دورغ می گفتند که درشکه های آنها تندرو است چون از شلاق پیتر برای راندن اسب ها استفاده می کنند. همه چیز بر وفق مراد بود .

... زمانه می گذشت و همه انتظار داشتند که  روز به روز فروش شلاق های پیتر افزایش یابد اما برخلاف انتظار  و به رغم این که روز به روز کیفیت شلاق ها بهتر می شدند، به همان اندازه نیراز تعداد مشتریان او کاسته می شدند.

پیتر خیلی روی افزایش کیفیت شلاق ها کارکرد تا شرایط را تغییر دهد اما فایده ای نداشت و  شرکت او بسرعت به سوی ورشکستگی حرکت می کرد.

یکی از همین روزها پیتر، ویلیام را که مهتر یکی از لردهای معروف انگلیسی و از مشتریان سابق او بود در خیابان دید. ویلیام خیلی آراسته درحال عبور از خیابان به سمت او می آمد، پیتر قدری توقف کرد تا حتماً با او مواجه شود. ویلیام با دیدن پیتر، کلاه از سر برداشت و موقرانه گفت: سلام پیتر، تو هنوز شلاق می فروشی؟

پیتر در جواب گفت : آره ، مگر قرار بود چیز دیگری بفروشم، راستی چرا دیگر سری به ما نمی زنی، راستش را بگو شلاق هایت را از کجا می خری؟

ویلیام در حالی که سوار اتومبیلش می شد،گفت : کدام شلاق این اسب های آهنی بدون شلاق هم خیلی تند می روند.

صدای تر تر اتومبیل سه چرخ ویلیام هنوز در گوشش می پیچید.

چطور تا حالا این صدا را نشنیده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:39  توسط اسماعیل آزادی  |