تبليغاتX
وب قلم

 

یکی بود یکی نبود

یک جزیره پر از تنهایی بود  میان دریایی وهم انگیز از خیال

"تنها"  در این جزیره خسته و تنها بود

او در غار تنهایی که خود ساخته بود آرزو هایش را می شمرد

"تنها " شمردن را فقط تا یک بلد بود به عدد آرزو هایش

"تنها"  آشفته حال از جا برخاست و شتابان به  سوی ساحل  دوید و تن رنجورش را به شلاق موج های سهمگینی سپرد که به بدنه صخره های جزیره فرود می آمدند او در حالی که تنها آرزویش را فریاد می کشید گفت:

پری دریایی  پری دریایی

تو که خداوند این موج ها و این جزیره هستی مرا از این تنهایی نجات بده

و یا بگذار موج ها مرا مهربانانه در بر گیرند .

 چشمان  آسمان  برقی زد و امواج خروشان، کنار رفتند و از میان آنها  پری دریایی  آرام آرام  با باله هایی طلایی ظاهر شد و پرسید: ای تنها ! فریاد تنهاییت را شنیدم  چگونه می خواهی از تنهایی به در آیی ؟

دوست داری همدمت آدم باشد یا دیو ، فرشته باشد یا پری، زمینی باشد یا دریایی؟

تنها در حالی که تن خسته خود را به سوی ساحل می کشید گفت :فرشته ، فرشته ای که مرا از اسارت  دیو تنهایی نجات دهد  و با خود به آسمان ها ببرد.

پری دریایی که عاشق آدم ها بود گفت : فرشته آری اما به آسمان ها نه تو باید در زمین بمانی حالا خواسته دومت را هم بگو

تنها گفت :دوم یعنی چه؟

پری دریایی در حالی که امواج او را در میان می گرفتند گفت: دو  را یادت خواهی گرفت  و  با رقصی که به باله هایش داد به اعماق دریا باز گشت

در یک چشم به هم زدن فرشته ای جوان که شنل سپیدش زیر نور خورشید می درخشید از ابر های آسمان فرود آمد . فرشته ای زیبا با بال هایی درخشان و مروارید هایی درشت که روی پیرهن داشت

آخه فرشته گریه کرده بود چون او هم میان فرشته ها تنها بود به خاطر همین بود که اشک ها پیرهنش را غرق مروارید کرده بودند

تنها ،  غرق تماشای فرشته در حالی که سعی می کرد تن خیس خود را از او پنهان کند گفت : تو پیش من می مانی ؟

فرشته نگاهی به تنها کرد و چیزی نگفت.

 تنها   فرشته را به غار تنهایی خود دعوت کرد او و فرشته  با گذشتن از میان سنگلاخ ها وارد غار شدند اما غار دیگر تاریک نبود  قندیل های بلوری  بلور های سنگی و سنگ های ریز و درشت  در دل غار می درخشیدند. روی دیوار های سیاه غار  جلبک های سبز روییده بودند در هر جایی که فرشته بال می گشود  بیدهای مجنون می روییدند نخل ها سر به آسمان می کشیدند چلچراغ ها روشن می شدند  اجاق ها و هیمه آن فروزان می شدند.

  آن جا دیگر غار نبود قصری با شکوه بود بر صخره ای بلند که بیکران دریا را تا بینهایت در افق امتداد داده بود.

 اکنون دیگر زمانه سپری شده بود  او اکنون یاد گرفته تا دو بشمارد. هر چند عاشق را با ریاضی چه کار.

 او به تنهایی  همه جزیره را فرش سبزی کرده و زیر پای فرشته انداخته بود فرشی پر ازگل های رز سرخ که  تنها  با دستان خود کاشته است.

او دیواره های همه صخره های   جزیره را با بوته های انگور سیاه  آذین بسته است تا  برای فرشته  آسمانی خود شراب گلگون عشق در خم کند . امروز این جزیره  فقط مال آنها است فرشته دریایی آن را به هر دوی آنها هدیه داده بود

تنها دیگر تنها نبود  فرشته هم غمگین نبود

آن تنها من بودم   

آیا آن فرشته تو بودی

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 14:35 توسط اسماعیل آزادی| |