پرواز ما در ساعت 16:45 دقيقه البته با تاخيري كه بيش از 15 دقيقه نبود و جاي شكرش باقي بود، آغاز شد، پس از قدري صحبت، پروفسور خودش براي مصاحبه اعلام آمادگي كرد، اما هنوز چند سوالي بيشتر مطرح نشده بود كه در پاسخ به سوالي كه به نوعي به مذهب و قرون وسطي بازميگشت واكنشي عصبي نشان داد و من تازه متوجه شدم هر مقوله اي كه چاپ آن ممكن باشد تبعاتي براي او چه در داخل و چه در خارج ايران داشته باشد، از صحبت كردن درباره آن خودداري خواهد كرد. سكوت سنگيني حاكم شد. من نيز سعي كردم كه فعلا سوال ديگري از او نداشته باشم چون براي ما خيلي مهم بود كه پيرمرد سفر خوبي داشته باشد و بتواند از ديدن آثار باستاني ما لذت ببرد. در اين افكار بودم كه پروفسور خطاب به من گفت: اگر موافق باشي من با تو مصاحبه كنم، سپس خنديد. متوجه شدم درباره ايران، سري پر از سوال دارد و از سوي ديگر نسبت به حسن نيت من نيز داشت مطمئن ميشد. من نيز پذيرفتم. او خيلي كنجكاو بود بداند جايگاه خاتمي در ساختار سياسي و اجتماعي ايران چگونه است، براي او ديدگاه خود را توضيح دادم و گفتم آقاي خاتمي در دوره اول رياست جمهوري خود همراه و همزبان افكار عمومي بود و مردم نيز اهداف او را پيگيري ميكردند. اما در دوره دوم سعي كرد با تغيير تاكتيك و با توجه به خواسته هاي رقيب، با آن ها كنار بيايد تا شايد از آن طريق بتواند جنبش را پيش ببرد، لذا از افكار عمومي فاصله گرفت. اما با اين احوال هنوز آقاي خاتمي يك رهبر كاريزماتيك است كه مردم از او نااميد نشده اند. وقتي او از قدرت خاتمي پرسيد ، گفتم، قدرت خاتمي را بايد در افكار عمومي جست و جو كرد نه در ساختار قدرت.
پروفسور ميگفت، خيلي دوست دارم بدانم مردم ايران تا چه حد نسبت به مقررات مذهبي و عبادات جدي و قوي هستند و تا چه حد نسبت به آن ضعف نشان ميدهند و آيا مسلماناني با ضعف ايمان وجود دارند و با باريكبيني گفت: البته برخي سرپيچي ها از مقررات مذهبي را در ايران ديده ام. او فكر ميكرد عبادات در ايران، با آمريت به اجرا در ميآيند و تفاوت زيادي بين احكام شرعي و احكام حكومتي قائل نبود. هابرماس نسبت به حقوق زنان در ايران خصوصا پس از ازدواج ابراز نگراني ميكرد اما وقتي به او گفتيم زنان در اسلام از حقوق ويژه اي برخوردارند و براي انجام كارهاي خانه وحتي براي شيردادن به فرزند خود نيز ميتوانند دستمزد بگيرند، باور نميكرد. البته شايد حق داشت. زيرا بين اين كه زنان از چه حقوقي برخوردارند و اين كه آيا اين حقوق در جامعه ما به اجرا در ميآيد و اين كه آيا اصولا زنان ايراني از حقوق اجتماعي خود خبر دارند، تفاوت زيادي وجود دارد. يورگن ميگفت: در جوامع ما نيز تعصبات مذهبي وجود دارد كه مسائلي را نيز به وجود ميآورد البته تاكيد كنم كه كاري به فلسفه جامعه شما ندارم. اما ميخواهم بگويم وجود چنين تعصباتي طبيعت مذهب و جوامع مذهبي است.
هابرماس فيلسوفي است كه "آزادي"، "حقوق بشر"، "خرد جمعي" و "مدرنيته"، در دستگاه فلسفياش جايگاه ويژه اي دارد. او معتقد است مدرنيته، حامل آزادي ها و پيشرفت هاي بيسابقهاي در زندگي بشر معاصر بوده است. اما در طول سفرش در ايران هر وقت در باره ايران از او سوال ميشد و تحليل او را در اين باره در مورد ايران ميپرسيدند و احيانا راهكار ميخواستند، ميگفت، جامعه شما مشكلات زيادي دارد و متاسفم كه نميتوانم هيچ كمكي به شما بكنم. او بيشتر دوست داشت بداند تا بياموزاند. شايد علت آن به قول خودش اطلاعات كمي است كه درباره ايران دارد. او احساس ميكرد تنها در شرايطي ميتواند دقيقا اظهار نظر كند كه اطلاعاتي دقيق و متكي بر پژوهش و تحقيق داشته باشد. براي او خيلي مهم بود كه درباره آزادي در ايران بيشتر بداند، هرچند به شوخي به او گفتم من "آزادي" هستم البته از جنس قرباني شده آن! كه تبسم فيلسوفانه او را در پي داشت، اما شايد احساس ميكرد اگر درباره آزادي در ايران بداند قطعا قضاوت هاي فلسفي او نسبت به جامعه ايران دقيقتر خواهد بود. هرچند كه هيچگاه به طور صريح درباره ايران اظهار نظر نكرد. البته به او گفتم آزادي در ايران همواره يك نوسان سينوسي داشته و دارد به گونه اي كه در دوره هايي، آزادي را تا حد "آنارشي" تجربه كرده ايم و از سوي ديگر فقدان فضاي باز و آزادي را تا حدي داشتهايم كه ميتوانست جامعه را به انفجار برساند كه حداقل يك بار آن به "انقلاب" انجاميد و بار ديگر نيز "دوم خرداد" را در پي داشت. وقتي مدعي شدم ايران نخستين خاستگاه آزادي و حقوق بشر در جهان است، بشدت شگفت زده شد و تاكيد كرد كه هرگز نميتواند اين چنين باشد. من نيز به او قول دادم در تخت جمشيد، نخستين "منشور آزادي" در جهان را كه "كوروش بزرگ" نگاشته است و سندهاي گلين را كه مربوط به پرداخت حقوق كارگران در دوران برده داري در جهان غرب است به او نشان دهم. شايد او اين سخن را تناقضي آشكار ميدانست. مگر ميشد ملتي در دو، سه هزار سال پيش، منادي آزادي باشد اما در عصري كه آزادي از اساسي ترين مفاهيم مورد نظر بشر امروزي است با آزادي مشكل داشته باشد!
به نظر ميرسيد خلبان در حال كم كردن ارتفاع هواپيما است، اما سوالات هابرماس و اشتياقش نسبت به دانستن در مورد ايران كم نشده و عطش من نيز براي غنيمت دانستن و "گفت و گو" با او كاهش نيافته بود.
در روزگاراني كه در انديشه "فردوسي"، "كيكاووس"، قدرت را در آسمان ها مي جست و سوار بر سفينه پرنده خود، از آسمان زمين را نظاره مي كرد، "هومر" سوار بر "اسب تراوا"، منشا قدرت را زميني مي انگاشت و از زمين به آسماني كه ستاره نداشت و هميشه ابري بود مي نگريست. وجه مشترك ايرانيان اهورايي و يونانياني كه الهه هاي زميني را ستايش مي كردند، ربع مسكون كرهاي بود كه بايد مي شناختندش و اينجا بود كه اسطوره هاي فلسفه در غرب و اسطوره هايي از جنس "پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك" در آكادمي هاي ارسطويي و ديرهاي مغان، به تبيين مفاهيم جدل آميز خود، روزگار مي گذراندند. قصه مفصل انديشه و فلسفه ايران زمين را به ايرانيان مي سپاريم و از كنار "هراكليت" و "افلاطون" مي گذريم و خطابه هاي "سيسرون" در سناي رم و موعظه هاي "اسكلت اريژن"، نخستين حكيم اسكوداستيك در قرون وسطي را رها مي كنم تا بتوانيم نامي از "فرانكسيس بيكن" در آغاز رنسانس داشته باشيم تا عصر جديد را با "دكارت"، "كانت" و "رسو" آغاز كنيم كه با تمامي اين انديشه ها مقدمه اي بس گرانسنگ را براي سلوك عقلي "هگل" فراهم كرده باشيم تا او با تضاد ديالتيكي خود ما را وارد دوره اي از تاريخ فلسفه كند كه اساطير معاصر اين عرصه، چون "ماركس"، "هايدگر"، "ماركوزه"، "پوپر"، "فوكو" و سرانجام "يورگن مابرماس"، آموزه هاي فلسفي خود را به فكوران عرصه حكمت بياموزند و جهان ديگري از جدل را براي بشر امروزي به ارمغان آورند.
ما امروزيان، هيچ گاه نمي توانيم انتظار ديدار با اسطوره هاي تاريخ را داشته باشيم، اين ديدار فقط در لايه هاي تخيل ما جاي دارند و هيچ گاه نمي توان افلاطون، بيكن، هگل و ماركس، هايدگر و … را جز از طريق آثارشان در ميان خود داشته باشيم. اما امسال در ايران زمين و در بهار فلسفه جديد "هابرماس" در ميان ما بود. آخرين حلقه "مكتب فرانكفورت". آري تنها بازمانده نسل اسطوره هاي كلاسيك فلسفه جديد در ايران بود. ايراني كه نخستين انديشه هاي حكومتي و امپراتوري را طراحي و اجرايي كرده بود. هر چند نامي از فلاسفه ايران باستان در تاريخ ديده نمي شود، اما مگر مي توان نخستين امپراتوري جهان را بدون تكيه گاهي علمي و فلسفي بنا نهاد تا پادشاهان و سرداران بزرگ اين دوره، گستره وسيعي از سند تا نيل را در حوزه قدرت سياسي خود داشته باشند و اين سوالي است كه هر چند پاسخي بس روشن دارد اما انديشمندان ايران و جهان بايد بتوانند به اين معماي تاريخي پاسخي درخور دهند. … بگذريم، يورگن در تهران بود و بسياري بي خبر از بودن او، اولين ديدار عمومي اش، با انديشمندان ايراني كه با دعوت قبلي صورت گرفته بود در "انجمن حكمت و فلسفه ايران" با بيش از يك ساعت تاخير برگزار شد چون راننده فيلسوف راه گم كرده بود. نخستين بار بود كه يك فيلسوف طراز اول در عصر "پايان جهان" با ايرانياني به سخن مي نشست كه در ربع قرن آخر قرن بيستم، خبرسازترين ملت بودند چرا كه تحولات ايران، بحث انگيزترين تفاسير فلسفي را ايجاد كرده بود. وقتي خبر سخنراني هابرماس در تالار فردوسي دانشگاه تهران، در مطبوعات چاپ شد بسياري از علاقمندان فلسفه جديد، غافلگير شدند و بسياري آمدند اما بسياري هم حداقل از ساير نقاط ايران، زماني براي حضور در دانشگاه تهران، نيافتند اما شيرازيان به يمن حافظ و شهري كه پايتخت فرهنگي ايران است اين فرصت را مي يابند تا هابرماس را در شيراز ببينند. اما اهالي شيراز هم از آمدنش بي خبر بودند، جز بنياد فارس شناسي كه ميزبان اوست.
هابرماس پس از پايان آخرين جلسه خود با انديشمندان ايراني در هتل لاله، به اتفاق مترجم و نگارنده اين سطور به فرودگاه مهرآباد رفتيم. وقتي هابرماس در فرودگاه متوجه شد من روزنامهنگار هستم و مي خواهم در سفر با او مصاحبه كنم، بشدت نگران شد اما وقتي به او اطمينان داديم كه تنها در صورت تمايل و رضايت كامل او، مصاحبه انجام مي شود، خيالش قدري راحت شد، البته براي من خيلي عجيب بود كه چرا هابرماس تا اين حد نسبت به روزنامه نگاران حساسيت دارد. او طي سفر به ايران با هيچ روزنامه نگاري به شكل آگاهانه گفت و گو نكرد. البته يك نگراني او را مي دانستم، چون تصويري كه هابرماس با آن به ايران آمده بود، تصويري كاملا طالباني بود و اين احساس برايش وجود داشت كه ممكن است با كوچكترين اعلام نظر سياسي، با او برخورد شود. نكته ديگر اين كه پس از بازگشت از شيراز از او پرسيدم اين بود كه آيا شما در آلمان هم اين قدر نسبت به روزنامه نگاران حساس هستيد و به هيچ كس وقت مصاحبه نمي دهيد و مصاحبه نمي كنيد؟ گفت:"مطبوعات آلمان يا ديگر كشور هاي اروپايي سوالات خود را به صورت كتبي براي من مي فرستند و من نيز اگر مايل باشم به آنها پاسخ مي دهم اما معمولا در مصاحبه حضوري با روزنامه نگاران شركت نمي كنم. وقتي علت را پرسيدم گفت: سوالاتي كه از من مي شود غالبا فلسفي است و يا اين كه پاسخ من به سوال آنها فلسفي است از اين رو معمولا در چنين شرايطي با سوالات بعدي آنها مواجه مي شوم و بحث به درازا مي كشد و نمي توان آن را جمع كرد. لذا ترجيح مي دهم به شكل كتبي مصاحبه كنم. هر چند كه او اين احساس را نيز داشت كه ممكن است سخنان او به گونهاي ديگر تعبير و چاپ شود.
اين ها گفتم كه بگويم هنوز هم حوصله وصرافت سياسي يا اجتماعي نوشتن كه هيچ حوصله نوشتن شعر را هم ندارم اما براي اين كه شرمنده بزرگواراني كه به وب قلم مي آيند نشوم قصد دارم يكي از مطالب قديمي ام را كه در روزنامه و مجلات مختلف چندين بار به چاپ رسيده را به شكل پاورقي در وب قلم بگذارم كه عنوان ان هست
سفر نامه اي از جنس فلسفه و تاريخاين سفرنامه در سال 1381 در روزنامه نوروز در ۱5 شماره و فصلنامه گزارش گفتگو ارگان مر كز گفت و گوي تمدن ها و ماهنامه صنعت گردشگري در سال 1382 به چاپ رسيده كه جريان سفر ي است كه با هابرماس فيلسوف شهير آلماني به شيراز داشتم . من خودم اين سفر نامه را خيلي دوست دارم
اميدوارم كه دوستان بي حوصلگي مرا بر من ببخشايند واين متن كهنه را از من بپذيرند.چرا كه
براي من اكنون فصل يك بازبيني ذهني فرا رسيده است كه ايكاش بتوانم با خودم به خوبي كنار بيايم
برايم دعاكنيد
--------------------------------------------------------------------------------------------
گشايش
وقتي پيشنهاد همسفري با هابرماس و نوشتن يك سفرنامه از او را با دكتر مهاجراني كه ميزبان او بود در ميان گذاشتم و او موافقت كرد، خوشحالي ام پاياني نداشت زيرا همسفر بودن با فيلسوفي كه آوازه جهاني دارد، فرصت مغتنمي است كه هميشگي نيست.
قرار بود با فيلسوفي به شهر اسطوره هاي تاريخ ايران سفر كنم كه همچون "گوته" در دوران پيري دغدغه هاي شرقي اش گل كرده بود. چه دارد اين شيراز و چه كرد اين حافظ با گوته و چه دلتنگي با شكوهي از عشق و عرفان برمي خيزد كه گوته و هابرماس در عنفوان جواني از كنار آن مي گذرند اما در پائيز عمر, بهاري از عشق را متبلور مي سازند كه تن پير، از همراهي آن عاجز است.
عشق، قند مكرر و حكايت تكراري همه آدم هايي است كه بي وصل او در وادي سرگرداني و درياي بي پايان و طوفاني امروز، تخته پاره هاي ديجيتالي را رها كرده و در جست و جوي آب حيات، تن خسته خود را به چشمه سارهايي مي زنند كه بوي وصل از آن برميخيزد.
هابرماس به ايران آمده تا بيت هاي غزل ناتمام و گمشده ديوان خود را در شيراز پيدا كند. او در سفري غيررسمي به دنبال خلوتي است تا جايگاه عشق و دين و عرفان را در دستگاه فلسفي خود بيابد.
قرار بود دو نفر از استادان فلسفه نيز او را همراهي كنند اما به هر دليل در اين سفر هابرماس به همراه "عدنان شاه طلايي" به عنوان مترجم همراه و نگارنده در روز چهارشنبه 25 ارديبهشت 1381 يا 15 ماه مه 2002 به سوي شيراز پرواز كرديم.
