تاسوعا و عاشورای امسال را در خلخال مهمان خانواده بزرگ زنجانی بودم .
سفر خلخال را در معیت آقای دکتر زنجانی و خانواده محترم ایشان بودم وتقریبا همه شهر را دیدیم و در چند مراسم آیینی محرم نيز شرکت کردیم که برای نگارنده بسیار جالب توجه بود سعی می کنم از این سفر برای دوستان بنویسم.
اگر دوستان خلخالی مرا در غنی کردن این مطالب کمک کنند به ثبت فرهنگ پر بار شهر خود کمک کرده اند و مرا وامدار خویش.
خلخال از جمله شهرهايي است كه مراسم دهه محرم را به گونه اي ويژه برگزار مي كنند، يكي از اين مراسم كه آئيني ويژه دارد و شايد در نوع خود منحصر به فرد باشد، آئين منازل است كه از سازماندهي ويژه اي برخوردار است و سطوح مختلف اجتماعي در آن مشاركت مي كنند. اين آئين كه كاركردهاي اجتماعی ٬اعتقادی و اقتصادی متعددي دارد،نوعی يارگيري محسوب مي شود و علاوه بر ارايه خدمات خاص اين ايام، زمينه را براي رقابت اعضاي منازل مختلف رافراهم می کند.
اين سازماندهی از پنج منزل تشكيل شده اند.
منزل اول، فراشخانه منسوب به امام حسين، منزل دوم سقاخانه يا عباسيه منسوب به حضرت ابوالفضل. منزل سوم اكبريه منسوب به حضرت علي اكبر. منزل چهارم چراغچي خانه منسوب به حضرت علي اصغر و منزل پنجم مشعلدار خانه منسوب به حضرت قاسم است.
منزل هاي پنج گانه هر يك بخشي ازساختار و سازمان مسجد بزرگ شهر خلخال را به خود اختصاص داده است هر کدام از منازل يك سالن اجتماعات (منزل) آشپزخانه و انبار آذوقه دارند و هر يك از اين منازل هيات امناي خاص خود را دارد و اعضاي دايمي فراواني نيز دارد كه همه آنها ثبت نام شده اند .
روند ثبت نام بدين شكل است كه هر خانواده فرزند پسر خود را در نخستين محرم زندگي اش در يكي از پنج منزل كه خود انتخاب کرده ثبت نام مي كند و كودك از همان لحظه در زمره اعضاء رسمی خانه به شمار خواهد رفت نکته دیگر این که خانواده هایی که در خلخال نیستند نیز کودکانشان را از طریق بستگان و یا هیات امنا به عضویت منزل یا منازل در می آورند.
اين نامنويسي و يارگيري ممكن است در مساجد مختلف نيز صورت بگيرد و فرد در دو یا چند مسجد عضو يكي از منازل و حتي چند منزل باشد. هر يك از اين منازل يك دسته عزادار دارند كه بر اساس آداب آن منزل عزاداري مي كنند.
اين منازل در ايام محرم و معمولا از پنجم محرم به بعد، غذا نذري كه غالبا پلو و خورش است مي پزند و رسم بر اين است كه هيات امناي هر منزل اعضاء را 2 تا 3 شب به صرف شام در منزل ثبت نام شده دعوت مي كنند و در اين جمع هدايا و نذورات اعضاء و كساني كه نذري داشته اند جمع آوري مي شود.
هر عضو منزل نيز مبلغي را در ماه محرم به عنوان حق عضويت داوطلبانه به هيات امناي منزل پرداخت مي كند و در دفاتر ثبت مي شود و رسيد كتبي نيز دريافت مي كنند. نذورات و حق عضويت هاي دريافتي در تهيه غذاهاي نذري تعميرات منزل و خريد لوازم مورد نياز هزينه مي شود.
در اين منازل علاوه بر دعوت حضوري اعضاء براي صرف شام، در روزهايي كه شام داده نمي شود، آشپزخانه منزل غذاي نذري پخت مي کند و به خانه اعضاء فرستاده مي شود تا اهالي خانه از آن استفاده كنند. علاوه بر آن در شب هايي كه قرار است خورش بدهند از گوشت هاي خالص استفاده مي كنند و از ساير قسمت هاي گوشت هاي قرباني براي ظهر آبگوشت تهيه مي كنند و به اعضاء و مهمانان طعام مي دهند.
در عزاداري هايي كه برگزار مي شود هر يك از منازل بخشي از كل مراسم را مديريت و اجرا مي كنند مثلا فراشخانه لوازمي چون بيرق ها، زنجيرها و قمه را تهيه کرده و در اختيار عزاداران قرار مي دهند. مشعلدار خانه در گذشته مسئول تهيه مشعل ها براي روشنايي مسيرهاي عزاداري بود و سقاخانه نيز با مشك هاي پر از آب به عزاداران آب مي دادند و مي دهند.
منزل اكبريه نيز در مراسمی خاص خيمه هايي را آماده مي كردند و نوجوانان در آن خيمه ها نوحه خواني مي كردند. اعضای منزل چراغچي خانه نيز براي شب عاشورا ميان مردم شمع پخش مي كنند و غذا هاي نذري را به خانه اعضا مي بردند.
گفتني است كه مراسم اين آئين با تغييرات اندكي هنوز هم اجرا مي شود و مي توان گفت تقريبا همه خلخالي ها حداقل در يكي از اين منازل عضويت دارد و آداب آن را به جا مي آورند.
این آیین از زاویه جامعه شناختی دارای ویژگی هایی است که قابل بررسی است به گونه ای که هر یک از این منازل می تواند به گونه ای مستقل عمل کند در عین این که هماهنگی آن با سایر منازل و همچنین کل هیات حفظ شده است .
آیین یار گیری یا منازل منسجم و کارکردگرا طراحی شده به گونه اي كه در اين تقسیم کار هر کس مسئو لیت خاصی را به طور سازمانی انجام مي دهد که به اعتقادنگارنده مجموعه اين فرايند قابل الگو برداری در ديگر آیین ها و مشارکت های هدفمند اجتماعی است .
از دیگر ویژگی های این منازل استقلال مالی آن و وابستگی آنها به اعضا است که موجب همبستگی ویژه ای در هر یک از منازل می شود .
آگاهی از پتانسیل ها ٬ ویژگی ها٬کارکردها و سایر قابلیت های این مراسم آییني که خاص خلخال است به پژوهشی عمیق نیاز دارد زیرا هر چه زمان به پیش می رود بخشی از کارکرد های آن ناپدید می شود از این رو هر چه زودتر ثبت وضبط شوند از فراموش شدن آن جلوگیری به عمل می آید .
از سوی دیگر به سازمان میراث میراث فرهنگی نیز پیشنهاد می شود برای حفظ این آیین محکم و کار آمد آن را در زمره یکی از آثار معنوی این مرز وبوم ثبت کند.
علاوه بر كاخ هايي كه مورد استفاده قرار ميگرفت كاخ ديگري نيز در حال ساخت است. معماران، سنگ تراشان و هنرمنداني از ملل مختلف جهان، سخت مشغول كارند اما در چشمان همه آنها نگراني مرموزي موج ميزند.
ناگهان هياهويي پنهان همه جا را فرا ميگيرد. "اسكندر" در حال نزديك شدن به پرسپوليس است. همه به تكاپوي پايداري برميآيند، اما چه سود، كينهاي آتني از راه ميرسد و سرانجام سربازان مشعل به دست از هر سو وارد كاخ ميشوند و . . . دود و آتشي كه از كاخ هاي هخامنشيان به آسمان خاست به همراه چكاچك شمشيرهاي سرداراني چون "آريو برزن" و سربازاني كه در گمنامي در راه حفظ سرزمين خود جان ميدادند، پيام شمشيرهاي زنگ زدهاي بود كه در "موزه تخت جمشيد" توجه هابرماس را جلب كرد. اما به او نگفتيم كه اسكندر در حالت مستي، تخت جمشيد را به تحريك زني آتني به نام "تائيس" به آتش كشيد. هر چند بسياري از مورخان ميگويند، اسكندر به خاطر اين كه اميد بازگشت هخامنشيان را از ميان ببرد تخت جمشيد را كه نماد امپراتوري ايران بود غارت كرد و آن را به آتش كشيد.
وقتي چشم "هابرماس" به سند گلين پرداخت هاي ديوان داريوش به كارگران افتاد با تبسمي فيلسوفانه از كنار آن گذشت و محو تماشاي بقاياي پرده هاي سوخته كاخ آپادانا شد.
از موزه كه بيرون آمديم چشمان هابرماس به "كوه رحمت" دوخته شد. جايي كه مقبره تني چند از پادشاهان هخامنشي بود، يورگن به ياد سخنان فيثاغورس در سفرنامه او به ايران افتاد كه نوشته بود، ميخواهم براي موقع بدرود زندگاني، جايي برگزينم، مدفن من، از سنگ يكپارچه و محل آن، پشت قصر خواهد بود . . . زرتشت! براي تكريم آئين تو، ميخواهم در جامه كهنوتي مغان، كه تو را رئيس آنان قرار داده ام، صورت مرا در سنگ نقش كنند."
پيرمرد كمي خسته و تشنه شده بود. يك نوشيدني، قدري استراحت و فكر كردن به آنچه ديده و شنيده بود، بهترين كار مينمود.
پس از ويراني تخت جمشيد و از ميان رفتن اسناد و سنگ نبشته ها، نام "پارسه" نيز از زبانها افتاد اما از خاطره ها نرفت و مردمان دوره هاي بعد آن را بارگاه "جمشيد"، شاه اسطورهاي ايران تصور كردند و اين تصور تا سالها و تا زماني كه "هرتسفلد" آلماني در سالهاي 1930-1935 دست به حفاريهاي فراواني در تخت جمشيد زد ادامه داشت و اطلاعاتي كه ما اكنون از تخت جمشيد داريم، پس از اين حفاري هاي به دست آمده است. البته نخستين كسي كه دقيقا تشخيص داد تخت جمشيد همان پرسپوليس است، پيتر دلاواله ايتاليايي در سال 1623 ميلادي بود كه مطالعات دقيقي را در اين باره انجام داد. براي ساختن تخت جمشيد علاوه بر ايرانيان و مادها، مردم آشور، بابل، يونان، مصر و سارد نيز هنر خود را به نمايش تاريخ گذارده اند "ويپرت بلوستر" از آلماني هايي كه براي مقابله با پيشرفت قواي روس و انگليس در جنگ اول جهاني به ايران آمده بود، تخت جمشيد را نام آورترين و غرورآميزترين كاخي معرفي ميكند كه تا كنون در ايران بنا شده است.
هابرماس هنوز به دوردست خيره مانده است. شايد بهتر باشد او را براي لحظه اي با انديشه هايش تنها بگذاريم. شايد حرفهايي براي زرتشت و گلايهاي از اسكندر داشته باشد.
در سال 1926 يعني 3 سال قبل از آنكه هابرماس به دنيا بيايد، سفير آلمان در ايران، در سفرش به شيراز و در ديدار از تخت جمشيد بر دروازه ملل يك يادگاري مينويسد. شايد او در نوستالژي آرزوي هاي بزرگ "ويلهلم دوم" قيصر فراري آلمان بود كه نه تنها نتوانست جهان متمدن را به زير سيطره خود درآورد بلكه در پايان جنگ اول جهاني، قرارداد ننگين و خفت بار "ورساي" را نيز بر آلمان ها تحميل كرده بود. شايد سفير آلمان در آن روزها حتي تصور اين را هم نميكرد كه مرد ديگري از جنس امپراتوران، جنگي را ميگستراند كه در پايان آن شمشير قدرت جهاني آلمان بزرگ را دوپاره ميكند. در آن روزهاي خاكستري، هابرماس نوجوان، فكورانه نظاره گر تقسيم سرزمين پدري ژرمن ها بود. او امروز در تخت جمشيد در حالي تماشاگر يادگاري سفير آلمان است كه بيشتر به دانستن درباره مناسبات اجتماعي انسانهاي روزگار هخامنشيان ميانديشد تا قدرت هايي كه ديگر امروز فقط در تاريخ حضور دارند. شايد پروفسور با اين نگرش ميخواهد بگويد اگر آلمان ها در دو جنگ بزرگ جهاني محور بودند اما هيچ كس نميتواند فراموش كند جهان انديشه و فلسفه، وامدار فيلسوفان بزرگي چون ماركس، انگلس، هگل، هايدگر، ماركوزه و… است كه انديشه هاي جديدي را براي جهان مدرن امروز خلق كرده اند و اين آن روي سكه است.
هابرماس كه در دوران كودكي، هيتلر را تجربه كرده بود در 16 سالگي در آلماني زندگي ميكرد كه فاتحان جنگ بر خرابه هاي آلمان حكومت ميكردند. خرابه هايي كه حداقل يك نسبت مشترك با خرابه هاي تخت جمشيد داشت و آن جنگ بود و جنگ. شايد چنين دوراني از كودكي و نوجواني بود كه هابرماس را به فيلسوفي بدل كرد كه بناي فلسفي خود را بر نگرش آزاديخواهانه و يك مكتب انتقادي قرار داد و به جاي "جنگ جهاني" به "زيست جهاني" و گفتوگو و مفاهمه ميانديشد. چرا كه جنگ ها بر او ثابت كرده بودند كه عقلانيت ابزاري دوران مدرنيسم به "گسترش بحران در جامعه جهاني" منجر ميشود.
وقتي كه يادگاري سفير آلمان بر دروازه ملل، توجه هابرماس را جلب كرد. برايش جالب تر شد وقتي فهميد بسياري از پادشاهان و شخصيت هاي سياسي تاريخ نيز بر ديواره هاي تخت جمشيد كتيبه نوشته و يادگاري كندهاند، قديميترين يادگاري را "شاهپور" شاه ساساني در دو كتيبه با خط پهلوي در قرن چهارم ميلادي در كاخ داريوش نوشته است. كتيبه ديگري به خط كوفي از "عضدالدوله ديلمي" در كنار كتيبه هاي شاهپور در سال 945 ميلادي (قرن چهارم هجري) حك شده است. دوكتيبه نيز از "ناصرالدين شاه" كه دستور پاكسازي و آماده سازي تخت جمشيد را براي بازديد عموم در قرن نوزدهم ميلادي صادر كرده بود در كاخ داريوش به چشم ميخورد، البته به جز سفير آلمان، "سرجان ملكم انگليسي" و تني چند از فرانسوي ها و بريتانيايي ها نيز از جمله كساني اند كه خواسته اند نام خود را از طريق تخت جمشيد جاودانه سازند. هر چند به زيبايي اين عمارت باستاني آسيب رسانده باشند.
پروفسور، صبح زودتر از ما برخاست. وقتي به او پيوستيم، سر ميز صبحانهاي نشسته بود كه مهمانسراي استانداري در ايوان مشرف به باغ و استخري آبي رنگ، تدارك ديده بود. هابرماس محو تماشاي پرندگاني بود كه خنكاي صبح بهاري را فرصتي براي رقص مستانه حيات، غنيمت شمرده بودند. گويي او در "خلدبرين"، صبحي به ياد ماندني را آغاز كرده است. وقتي به تنهايي استاد، نگريستم، ميتوانستم حدس بزنم كه او با خود ميگفت، كاش همسرم را نيز با خود آورده بودم. اگر پروفسور، سفر ديگري به ايران داشته باشد حتما همسرش نيز با او خواهد آمد. چرا كه تصوري غيرواقعي موجب شده بود تا خانم هابرماس، پيرمرد را به سفري بفرستد كه خود از آمدنش چشم پوشيد. شب گذشته در فرصتي كه در سفره خانه پيش آمده بود، او نتوانست تعجب خود را از جايگاه زنان ايراني پنهان دارد، او از حضور پرتعدد زنان و دختراني ياد كرد كه در سخنراني هاي او در تهران براي شنيدن كلامش آمده بودند. او ميگفت تحولي كه در جامعه ايران خصوصا در جامعه زنان ايجاد شده است با تصور دنياي بيرون از ايران فاصله بسيار دارد.
پس از صرف صبحانه و گشتي در باغ، به سوي تخت جمشيد به راه افتاديم. سازمان ايرانگردي و جهانگردي دختر جواني را كه به زبان انگليسي تسلط داشت به عنوان راهنما براي معرفي تخت جمشيد، با ما همراه كرده بود. وقتي پروفسور با دختر جوان كه "ليلا فرماني" نام داشت صحبت ميكرد بيشتر به اين باور ميرسيد كه در جامعه ايران مرد سالاري با آن غلظتي كه او و همسرش تصور ميكردند، نيست. پيرمرد از دختر جوان از روابط اجتماعي و نقش زنان، پيدرپي ميپرسيد و در بسياري اوقات به راحتي ميشد آثار تعجب را در چهره او خواند. براي پروفسور مهم بود كه بداند دختران و زنان تحصيلكرده ايراني اوقات خود را چگونه سپري ميكنند، چه كتابهايي ميخوانند و آيا در پايان تحصيل و در خانه شوي خود، ميتوانند شغلي خارج خانه داشته باشند. او فكر ميكرد زنان ايراني نميتوانند با مرد ديگري هم صحبت شوند. او وقتي ميديد "مترجم راهنماي او" يك دختر جوان تحصيلكرده و آداب دان است، اظهار خوشحالي ميكرد كه توانسته است، چنين لايه اي از قشر بندي اجتماعي ايرانيان را نيز ببيند.
پرسش هاي پروفسور تمامي نداشت.
يورگن در حضور داريوش
از شيراز تا تخت جمشيد نزديك به 45 دقيقه در راه بوديم. با پشت سر گذاشتن "مرودشت" كاخ هاي "پرسپوليس" كه سر به آسمان برداشته بودند، كاملا نمايان شدند. دورتادور "پارسه" را سربازان با لباس هاي جنگي احاطه كرده و فوج هايي از سپاهيان نيز در دو طرف پله هاي كاخ در دسته هاي 50 نفري در حال آماده باش بودند. كاروان هايي از ملل سرزمينهاي تابعه براي تقديم "پيشكشي" در انتظار رسيدن به حضور داريوش بودند. "هابرماس" در حالي كه غرق در تماشاي نمايندگان ملل تابعه بود از پله هاي كوتاه و پرشمار تخت جمشيد بالا ميرفت اما حاملان هداياي ملل ايستاده بودند. يورگن و همراهانش با گذشتن از راهروها و از كنار نگهباناني كه نيزه هاي بلندي در دست داشتند به تالار بزرگ آپادانا وارد شدند. اكنون هابرماس در حضور داريوش بود. در طرف راست داريوش، جواني ايستاده بود كه لباس مغان بر تن داشت و به زرتشت ميمانست. اما چهره و لباس فردي كه در سمت چپ داريوش ايستاده بود، براي هابرماس بسيار آشنا بود. او كسي جز "فيثاغورس" فيلسوف و رياضيدان يوناني نبود.پس از داريوش، زرتشت جوان و فيثاغورس به هابرماس و همراهان خوشامد گفتند. كمي بعد زرتشت جوان از "پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك" و فلسفه آئين زرتشت و سنت هاي ايرانيان سخن به ميان آورد و گفت: "عالم بر اساس دو عنصر خوب و بد يا روشنايي و تاريكي قرار دارد و عوامل خوب و بد پيوسته با هم در جنگ هستند و رياست خوبي ها با اهورامزدا و رياست بدي ها با اهريمن است."
فيثاغورث كه بيش از هابرماس از ايران ميدانست از او خواست از مكتب خود سخن بگويد زيرا شاه ايران مردي است كه خود آئين مذهب به جاي ميآورد و مذاهب و انديشه هاي ديگر را نيز محترم ميشمارد. هابرماس رو به فيثاغورس كرد و گفت، من اطلاع زيادي از آئين هاي اجتماعي و سنت ايرانيان ندارم و بيشتر دوست دارم بشنوم تا بگويم. هر چند سخن من براي "عصر پايان جهان" موضوعيت دارد تا دوره اي از تاريخ.
يورگن خطاب به زرتشت جوان گفت، اگر چه من سنت ها را در زمانه خود محكوم به نابودي ميدانم و از سوي ديگر هيچ رسالت ديني، براي خود قائل نيستم اما احساس ميكنم اين فكر كه روزي "علم و عقل" جاي دين را بگيرند و انسان يك زندگي "سكولار محض" داشته باشد كاملا اشتباه و همچنين غلط است كه فكر كنيم دين و مدرنيته در مقابل هم قرار دارند به همين دليل لازم ميدانم از حق دين در برابر عقل و علم دفاع كنم. اين در حالي است كه دستگاه فلسفي من در ادامه مكتب فرانكفورت بر حقوق بشر، گفتوگو و مفاهمه بنا شده است و از اين جاست كه بر رهايي انسان ها تاكيد دارم.
داريوش كه تا آن لحظه شنونده بود، شنل فيروزه اي خود را كنارزد و خطاب به هابرماس گفت: در سرزمين ما انسان ها برده نيستند، اگر در يونان، انسانها به بردگي كشيده ميشوند، ديوان ما در "پارسه" براي ساختن كاخ ها به كارگران اجرت ميدهد زيرا اين فرمان اهورامزدا است. هابرماس ميدانست در اين دوران، فيلسوفي چون "افلاطون" در مدينه فاضلهاش انسان ها را تقسيم بندي كرده است و شهروندي حق همه نيست.
سخنان داريوش بر دل هابرماس نشست زيرا جوهر كلام داريوش و زرتشت برايش آشنا مينمود. اين سخنان را كجا شنيده بود. پيرمرد انگشت بر پيشاني فشرد و به ياد آورد كه "فردريك نيچه" هم مليتياش نيز چنين ميانديشد. نيچه، زرتشت را چونان اسطورهاي ميستايد، زيرا نبرد دائمي با لشكر بديها، نيازمند ارادهاي بود كه تنها "انسان برتر" ميتوانست چنين باشد و هر دو انسان برتر را باور داشتند و شايد نيچه آن را از زرتشت وام گرفته بود.
هابرماس رو به زرتشت جوان كرد و گفت: به نظر شما چرا نيچه سخنان خود را از زبان يك پيامبر ايراني بيان ميكند. زرتشت جوان در حالي كه به آتش مقدسي كه در آن سوي تالار، گاه سوسو ميزد و گاه زبانه ميكشيد نگاه ميكرد گفت: من به سان نيچه نميانديشم. او بر اين معنا كه "اهورامزدا" مرده است پاي ميفشارد هر چند ايماني كه بروز ميدهد بدون تكيه بر اهورامزدا امكانپذير نيست. دانسته باش، اگر كوروش بزرگ، بر رهايي و آزادي ملت يهود و ساير اديان فرمان داد و حتي دستور ساختن معبد يهوديان را كه به دست "بخت النصر" خراب شده بود، صادر كرد، جز تكيه بر آموزه هاي اهورامزدا نبود.
زرتشت جوان لب فروبست. شايد ميخواست بانگ برآورد، چگونه ملتي كه خود آزاد شده كوروش است، امروز نه تنها چون بخت النصر، معابد را خراب ميكند بلكه همچون "چنگيز" به كودكان "جنين" هم رحم نميكند. حتما پروفسور براي تناقضات رفتار آدم ها جواب هايي فلسفي دارد.
هابرماس وجه اشتراك ميان زرتشت و نيچه را به خوبي ميدانست. چرا كه هر دو "انسان برتر" را ميستودند اما اي كاش پروفسور به اين پرسش پاسخ ميداد كه ميان "عقلانيت مدرنيته" كه آن را گفتماني معتبر ميپندارد با "اخلاق متكي بر اراده" كه ادبيات رسيدن به "انسان برتر" است چه نسبتي وجود دارد. هر چند ميتوان فهميد نيچه، بيشتر شاعر و اديبي است كه در "مجمع قدسيان" شركت ميكرد و هابرماس فيلسوفي است مدرن و فارغ از هرگونه قديس ستايي.
داريوش اجازه رفتن داد، هابرماس و همراهان از تالار آپادانا خارج شدند و براي بازديد از ساير كاخ ها به سوي شرق پرسپوليس به راه افتادند.
قرار است شام تنها شب شيراز را در سفره خانه سنتي "حمام وكيل" كه يكي از مجموعه آثار باقي مانده از "دوره زنديه" است صرف كنيم، اما هنوز زماني براي گشت در شيراز باقي است. هابرماس براي بازديد از "ارك" رفيع كريمخاني در مركز شيراز، اشتياق زيادي نشان ميدهد. اما وقتي به كنار در ورودي آن ميرسيم، درهاي دژ بسته است. براي يورگن بسيار عجيب مينمود كه چه زود هنگام، درِ بناهاي تاريخي به روي بازديدكنندگان بسته ميشود و چه نيك ميگفت چرا كه اين، قصه مكرر همه موزه ها و محوطه هاي باستاني است كه تنها در وقت اداري بازديدكنندگان را ميپذيرند در حالي كه بايد در روزها و ساعات تعطيل كه مردم فراغت دارند، پذيراي آنها باشند.
پروژكتورهاي پرقدرت كه نور زرد خود را روي ديوار ها و برج و باروي ارك كريمخاني ريخته اند، دژ را چون الماسي ميان تاريكي درخشان كرده است. شكوه و صلابت ارك، هابرماس را به وجد آورده بود. اما برايش سوال بود كه اگر ارك به قريب 250 سال پيش و روزگاري كه از سلاح هاي آتشبار استفاده ميشده است تعلق دارد، پس چرا معماري اين بنا به دوره هاي قبل از آن ميماند. او باور نداشت كه ايران آن دوره از توپ و تفنگ استفاده ميكرده است.
لازم بود برايش توضيح دهم كه در سال 1598 (1007 قمري) دو نفر از نجيب زادگان انگليسي به نام "آنتوني شرلي" و "رابرت شرلي" به همراه 25 نفر انگليسي ديگر، وارد ايران شده و به گرمي پذيرفته شدند و "شاه عباس" از وجود آنها براي تجديد سازمان ارتش خود استفاده بسياري كرد و با كمك يك ريختگر از همراهان شرلي، نيرويي را با 600 عراده توپ برنجي و 60 هزار تفنگچي تاسيس كرد كه جاي نيروي اسب و شمشير را گرفت. "اما در معماري استحكامات نظامي تغييرات زيادي داده نشد.
هابرماس به رغم اشتياق براي ديدن فضاي داخلي ارك، هرگز نتوانست از در بسته آن عبور كند و محل زندگي و حكومت كريمخان را از نزديك ببيند.
اين دژ تسخير ناشدني بارها شاهد جنگهاي خونيني بوده است از جمله وقتي لطفعلي خان زند با سپاهيانش به خاطر خيانت "حاج ابراهيم خان كلانتر" به پشت درهاي بسته همين ارك رسيد، جنگي سخت درگرفت كه خان جوان زند شكست خورد و به كرمان گريخت و در كرمان نيز مغلوب حيلههاي آغامحمدخان قاجار شد و به اسارت در آمد. اين واقعه تنها 4 سال بعد از انقلاب كبير فرانسه اتفاق افتاد. يعني درست همان دورهاي كه راديكال ها در فرانسه "ترميدوري" از خون به راه انداخته بودند و در آن روزگار سر بسياري از فرزندان انقلاب فرانسه زير گيوتين رفت.
لطفعلي خان، آخرين شاهزاده دلاور زند كه ايرانيان، خصوصا اهالي فارس، همچون "سياوش" دوستش دارند، بيرحمانه و به شكل فجيعي به دست خواجه اي كه ميخواست تاجدار شود كشته شد. و با مرگ او "قاجارها" بر ايران حاكم شدند تا ايلي ديگر كه نماد ديگري از جامعه عشيره اي ايران بود، سند عقب ماندگي ملتي را كه خالق نخستين امپراتوري معظم جهان بود در "تركمنچاي" و "گلستان" امضاء كرده باشد. غمي كه از روايت تاريخ قاجاريه حتي دوره خواجه تاجدار بر هر ايراني مستولي ميشود كمتر از غم شكست آلمانها در جنگ هاي جهاني نيست. هر چند كه ايرانيان در دفاع از سرزمينهاي تاريخي خود مغلوب شدند و نازي ها در هجوم براي تسلط بر جهان متمدن و جديد.
يورگن باز هم ميخواست بداند… ارك كريمخان قبل از اين كه به صورت يك بناي تاريخي مورد استفاده قرار گيرد، در زمان "رضاشاه پهلوي" به عنوان زندان استفاده ميشد كه تا پس از انقلاب نيز زندان بود، تا حدي كه چيزي نمانده بود نام آن از "ارك كريمخان" به "زندان كريمخان" تغيير يابد.
از ارك تا حمام وكيل راه زيادي نيست به گونه اي كه حتي ميتوان آن را پياده پيمود. اما پيرمرد خسته بود. او از 6 صبح تا كنون بر پاي بوده است.
از حمام وكيل تا حمام فين
حمام هاي تاريخي ايران، با حوادث تلخ نيز عجين بوده اند، در بسياري از اين حمام ها چه تيغ هايي كه بر بدن عريان و گرم برخي از شخصيت هاي تاريخي ايران خونين نگشته اند. براي هر ايراني وقتي نامي از اين حمام ها به ميان ميآيد، حكايت تلخ "فين كاشان" زنده ميشود. در فين، تيغ دژخيم، خون نخستين اصلاح طلب ايراني را بر شيار آجرهايي كه شاهد اين جنايت بودند جاري كرد. اما قصه حمام وكيل، حكايت سرداري است كه هيچ گاه نام شاه بر خود ننهاد و خود را وكيل الرعايا دانست. او اين حمام را در كنار مسجد و بازار وكيل براي مردم ساخت كه هنوز پابرجاست و امروز سفره خانه اي است سنتي كه در آن از مهمانان با غذاهاي ايراني پذيرايي ميشود. گروه نوازندگان موسيقي اصيل ايراني نيز قرار است روح مهمانان را بنوازند.
هابرماس وارد رختكن حمام شد. از ميرغضب خبري نبود، نوازندگان به مهر، چنان مينواختند كه گوش فلك را كر ميكرد. مهمانداران با لباس هاي سنتي فارس، استاد را بر سر سفره اي تعارف كردند كه به افتخار او چيده شده بود. پشتي هايي كه با فرش و پارچه هاي بته جقهاي تزئين شده بود، انسان را به دل سياهچادرهاي عشايري ميبرد. اين نماد يك پذيرايي سنتي_ايراني بود.
يورگن لحظه اي ايستاد. "آيا بايد روي زمين بنشينم! نه! من نميتوانم مانند شما ايرانيان دو زانو يا چهارزانو سرسفره قرار بگيرم" او راه خروج در پيش گرفت و از حمام بيرون رفت. ميزبان مجبور شد سفره را بر ميزي پهن كند كه اطرافش نيمكت هايي در انتظار هابرماس و همراهانش بود. اما هنوز مشكل ديگري وجود داشت، آوايي كه از چنگ و دف و سنتور و حنجره رامشگران بيرون ميآمد هارمونيك بود اما وصله ناچسب در حمام، استفاده از دستگاههاي آمپلي فاير و بلندگوهايي بود كه شايد 80 دسي بل صدا توليد ميكردند كه نه تنها گوشنواز نبود بلكه اعماق روان را نيز ميآزرد. توصيه كرديم، نوازندگان "سلو" نواختند اما تا مراسم شام پايان گرفت، خنياگران بار ديگر بر طبل و چنگ كوفتند.
پيرمرد كه طاقت و تحمل صداها را نداشت بيدرنگ برخاست تا تنها شب شيراز را در جايي به سر آرد كه سكوتش روح او را بنوازد تا بلكه دوباره خواب هاي شيرين دوران كودكي خود را نظاره كند.
پيرمرد و نردبان خيال
پيرمرد اميدوار بود شايد با نردبان خيال كه بر چارچوب پنجره اطاقش آويخته بود، بتواند راه باريكي به آسمان پرستاره شيراز بيابد تا شايد ستاره دوران كودكي اش را كه پدربزرگ به نامش كرده بود، بيابد. اما نه! اين تصور من بود زيرا آسمان هميشه ابري مغرب زمين، هيچ گاه به هابرماس اجازه نداد از ابرهاي خيال و ابرهاي سياه كه هميشه ميباريدند، بالاتر رود. او بايد يادگاري هاي پدر بزرگ را روي زميني ميجست كه در آن زندگي ميكرد. شايد آسمان صاف و پرستاره شرق، دليلي بر اين باشدكه اهالي مشرق زمين، آسمان پررمز و راز و بستر بي پايان همه كهكشان ها را، منشا تمام خوبي ها و بركت ها بدانند. آسماني كه بايد، باران مهرباني را بر سرزمين هاي تفتيده و گياهان تشنه ارزاني كند. اما هابرماس در دوران كودكي خود منتظر نزول خوبي ها و نعمت ها از آسمان نبود. آسمان كودكي هابرماس ميبايست دمي از باريدن ميايستاد تا او بتواند گرمي خورشيد را لمس كند. او تشنه آسمان نبود.
اگر الهه هاي شرق آسماني اند، الهه هاي يورگنيان، زميني و ماتريالند و در عدالت طلبانهترين و آرمانيترين شرايط، "ماركس" را به پيامبري بر ميگزينند. اما مگر ميتوان آسمان پرستاره را از شرقيان گرفت. هر چند دود و هيمهاي كه انسان شرقي از مظاهر مدرنيته برافروخته است اين اجازه را به ما هم نخواهد داد كه در آسمان بيستاره شهرمان به دنبال ستاره دوران كودكيمان باشيم.
بگذريم و بگذاريم پيرمرد تنها شب شيراز را فارغ از همه چراييها بخوابد، تا فردا كه داريوش هخامنشي ميخواهد به بسياري از پرسش هاي او پاسخ گويد، رمقي در جان شيفتهاش مانده باشد.
پا را از ابرهاي خيال در چايخانهاي در شمالي ترين نقطه باغ مقبره حافظ نهاديم، قهوهچي با چايي گلرنگ پذيراي مهماناني بود كه از گوشه و كنار ايران و جهان به تمناي عشق از عارفي آمده بودند كه به كمتر از شراب گلرنگ و كمتر از كرشمه خوبرويان معاني بسنده نميكرد. استادان وادي ادب و سخن شيراز، در كنار حوضي از خرد و عرفان، پرفسور را چون نگيني در ميان گرفته و او را در پيچ و خم كلام و انديشه و پرسش محصور كرده بودند، يورگن در لباس يك فيلسوف كه انگار "اروس" خداي عشق يونانيان باستان در او حلول كرده است هر پرسشي را پاسخ بود، گويي حافظ به ميان است و ياران به دور اويند.
در همين حال درويشي روشن ضمير از راه رسيد و بي ريا بر كرسي سخن نشست و گفت: بي شك مرد بزرگي را در ميان گرفته ايد، ترجمان سخن من باشيد و آن پير را بگوييد مرا چيزي بياموزد. يورگن تصور كرد درويش به گدايي آمده است. دست در جيب برد. اما نه، اشتباه كرده بود، درويش را با زر و سيم چه كار؟ تنها پند از او ميخواست. يورگن نگاهي به چهره تكيده و خرقه و كشكول او انداخت و فروتنانه گفت "تو از من پيرتري، تو بايد مرا چيزي بياموزي" درويش كه الفاظ حافظ از كلامش ميباريد، بزرگي پذيرفت و چنين از خواجه گفت،
سالـها دل طلـب جـام جـــم از ما ميـكرد و آن چه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است طلب از گم شدگان لب دريا ميكرد
سخن بس سنگين بود، قبل از آن كه پروفسور در عجب شود، استادان ادب، ترجمان سخن درويش شدند. و هابرماس با تبسمي از چايخانه خارج شد.
براي بدرود با حافظ، بايد ايوان بلند و با شكوه آن را كه تنها چهار ستون آن باز مانده آثار دوره كريمخان است را در گذري. با عروج و فرود از پله ها، از ايوان ميگذريم تا حافظ در تاريكي شبي كه به روز ميماند، پروانه را رقصيدن بياموزد.
بناي جديد آرامگاه حافظ در سال 1316 در زمان پهلوي اول و با طرح معماري فرزانه، از سرزمين هنرهاي كلاسيك يعني "آندره گدار" فرانسوي ساخته شده است. آندره گدار كه خدمات زيادي در زمينه هاي باستان شناسي و معماري در سرزمين ما داشته، بنيان گذار "موزه ملي ايران" و معمار بناهاي ديگري از جمله آرامگاه باشكوه شاعر اسطوره پرداز ايراني "فردوسي" است.
شايد براي ايرانيان خيلي سرافرازي نباشد كه در طول تاريخ، آثاري را خلق كرده اند كه امروز به عنوان الگوي بي بديل معماري در جهان تلقي ميشود اما در عصر مدرنيسم آرامگاه مشاهير ما را معماري فرانسوي بسازد. بايد پرسيد ايرانيان را چه شده است كه ديگر خلق آثار كلاسيك را فراموش كرده اند اما در عصر فراموشي، جوهر اين فرهنگ و هنر، در معماراني چون آندره گدار تجلي مييابد و الحق كه بايد در مقابل چنين معماري باشكوهي سر تعظيم فرود آورد. هر چند دانسته و بايسته است كه نگاه نوستالژيك ايرانيان به اين آثار، مانع از سپاس آنها نسبت به معمار بزرگ اين بناها نميشود زيرا براي برپا كردن چنين بناهايي، قطعا بدون داشتن يك احساس يگانگي و تعلق جهاني به دستاورد تمدن بشري، نميتوان حتي خشتي بر خشت نهاد. چه رسد به خلق بناهايي چون آرامگاههاي فردوسي و حافظ.
پروفسور قبل از ترك حافظيه در دفتر يادبود، با قدرداني از ميزبانان چنين مضموني نوشت: "آنچه در اين سفر گذشت و زيبايي هايي كه در حافظيه ديدم، هميشه در خاطرم خواهد ماند."
15/5/2002
يورگن هابرماس
سعدي و ايران فيروزهاي
تا سعديه و عمارت آرامگاه شيخ اجل سعدي راه درازي نيست، نميدانم شناخت هابرماس از سعدي تا چه حد است اما هر چه هست، شوق ديدار با او، ما را به باغي هدايت ميكند كه روزگاري شيخ شرف الدين در آن ميزيسته و امروز نيز در آن آرميده است.
سعدي همانند "ناصر خسرو" شاعري دنياديده است و بسياري از سالهاي زندگي او در سفر گذشته كه دو اثر جاودانه او يعني گلستان و بوستان بسياري از خاطرات اين سفرها را به قلم كشيده كه سرشار از پند و حكمت است. در واقع بر خلاف سعدي، حافظ روحيه جهانگردي نداشته است و تنها يك بار قصد سفر ميكند و در بندر بوشهر بر كشتي مينشيند اما آن سفينه بحري را مركبي مطمئن نمييابد و از كشتي پياده ميشود و عطاي سفر را به لقاي آن ميبخشد. براي سعدي، سفر بغداد كه براي كسب علم بود مقدمه اي براي سفرهاي او به شام و لبنان و روم و ديگر بلاد آن روزگار محسوب ميشود.
در اقصاي عالم بگشتم بسي بسر بردم ايام با هر كسي
تمتع به هر گوشه اي يافتـم زهر خرمني خوشه اي يافتم
ديدار ما از مزار سعدي پس از غروب آفتاب بود و به جز ما كسي ديگر در عمارتي كه هابرماس آن را مدرن توصيف كرد، نبود. پرفسور از بناي حافظيه به عنوان بنايي كلاسيك نام برد كه ميان مفهوم مدرن و كلاسيك تفاوت معاني بسياري وجود دارد. نميدانم اگر قرار باشد ارزشگذاري كرد، كداميك را بايد بيشتر ستود، كلاسيك يا مدرن.
اگر بخواهيم جايگاه سعدي را در ادبيات ايران بدانيم، كافي است گفته شود آثار شيخ شرف الدين نه تنها در مكتبخانه هاي ايران در طول زمان هاي دراز تدريس ميشده است بلكه به قول "جواهر لعل نهرو" نخست وزير فقيد هند، گلستان سعدي تا سده قبل در مدارس هند تدريس ميشد. شايد به همين دليل است كه جواهر به دخترش "ايندرا" ميگويد: "روح ايران به هند آمده و در بناي "تاج محل" كالبد خود را يافته است." نهرو به اين هم بسنده نميكند چرا كه باور دارد "مشعل هنر و فرهنگ ايران، طي قرون متمادي روشن و درخشان بود و پرتو خود را تا ماوراءالنهر در آسياي ميانه تاباند." بي شك وقتي سخن از "جغرافياي فرهنگي ايران" به ميان ميآيد، گويي ايران فيروزهاي، رنگ جادويي خود را فراتر از فلات ايران در پهنه سند تا نيل گسترانيده است و بيان علم و معرفتي كه ريشه در تمدني هفت هزار ساله دارد و تصوير معماري اصيلي كه به قول "مسجد جامعي" وزير ارشاد، "طاق نماهاي آن تو را ميان اصفهان و سمرقند سرگردان ميسازد" و غوطه ور شدن در جوي موليان، كه به آب ركناباد ميريزد، همه و همه دستاورد فرهنگي ايراني است كه اكنون اسير مرزهاي سياسي امروز خود است و اكنون ديگر فقط ميتواند به حاصل كار سرپنجه هاي زرنگار دختران هنرآفرين روستايي و عشايري كه از در آميختن تاروپودهاي رنگارنگ شكل ميگيرد، ببالد. آنها آخرين سفيران هنر ايران فيروزه اي در دوره هنرهاي مدرن هستند. هنرهاي بي بديل دستي اين سرزمين از جنس يك دلتنگي فرهنگي است كه گالري هاي جهان را زينت و رونق داده است.
به هر حال سعدي، حافظ، فردوسي، رودكي، خيام، نيما و سهراب، هر يك از برگ هاي زرين گلستانياند كه طراوت آن، بهار تاريخ است و به قول شيخ اجل:
گل همين پنج روز و شش باشد زين گلستان هميشه خوش باشد.
اما ذوق زدگی این روز های صدا و سیما و کیهان و ابواب جمعیشان از حماسه لنگه کفش های خبر نگار عراقی ما را نیز چنان به وجد آورد که یادمان رفت که در این حماسه این حرمت بوش نبود که شکسته شد حرمت عرصه قلم بود که به تاراج رفت و اگر تا کنون اصحاب قدرت از قلم خبر نگاران می ترسیدند اکنون از لنگه کفش آنها هراس خواهند داشت هراسی که با اقدامات امنیتی و تو هین به خبر نگاران می توان جلوی آن را گرفت و از این پس توهین آمیز ترین رفتار ها با خبرنگاران کشور های جهان سوم صورت خواهد گرفت.
باید از آقایان که از این اقدام غیر اخلاقی حمایت کردند پرسید شما که این اقدام را مشروع و حماسه تلقی کردید اگر خبرنگاری در ایران در یک مصاحبه مطبوعاتی دست به چنین اقدامی زد آیا او را از هستی ساقط نمی کنید .
در عرصه خبر و قلم هر کسی قادر نیست به طرح پرسش هایی بپردازد که اصحاب قدرت را در منگنه افکار عمومی قرار دهد اما پرده دری گستاخی و بی ادبی از هر کسی برمی آید . البته کاری نداریم به این که خبرنگار عراقی که حماسه لنگه کفش را آفرید بعثی و از سمپات های صدام هم باشد!
به هر حال خیلی دوست دارم چنین اتفاقی در ایران هم بیفتد که ببینیم آقایان چه موضعی خواهند گرفت .
بناي اصيل آرامگاه حافظ چون نگيني در ميان نارنجستان و باغي كه عمارت هاي اصيلتري را در اطراف خود دارد هر بيننده اي را به دل تاريخي ميبرد كه حافظ در كنار ،"شاخ نباتش"، به نوشيدن شرابي مشغول است كه اين جهاني نيست.
حافظ اين شوريده حالي كه برخي شاخ نباتش را نماد عشق زميني و برخي نماد و الهه اي از جنس معنا تصوير ميكنند، براي ايرانيان تنها يك شاعر نيست. او براي اهالي ايران زمين "لسان الغيب" و ديوان او پس از "قرآن" دومين كتاب رهروان طريقت عشق و عرفان است كه هر دم غربيان و اشراقيان از خود بيگانه شوند و شوري از سرگشتگي به سراغشان آيد، به ديوانش تفالي ميزنند و ره ميجويند. شايد شيفتگي "گوته" اديب و شاعر كلاسيك سرزمين ژرمن ها نسبت به حافظ نيز از همين جنس باشد.
گوته، از شرق و ادبيات شرقي تاثير بسيار گرفته است. او برخلاف هابرماس درباره ايران بسيار ميدانست. شايد هابرماس نخستين بار، نام ايران را در آثار گوته ديده باشد. اگر علاقهمندي پروفسور به ايران ادامه داشته باشد شايد همانند گوته علاوه بر ديوان حافظ، گلستان سعدي، سفرنامه "پيترودلاواله"، سفرنامه "تاورنيه"، تاريخ ايران "جان مالكوم"، "مباني حكومت در ايران"، "برسيونيوس" و تاريخ "هرودوت" را بخواند و در "آداب اجتماعي ايرانيان" ، "سفرنامه ماركوپولو" و حتي "زندگي اسكندر" كنكاشي داشته باشد. گوته در آثارش، دركي غربي از شرق به دست ميدهد. وقتي گوته در "عشق نامه" خود نگاهي نوستالژيك به عشاقي چون "زال و رودابه"، "يوسف و زليخا" و "شيرين و فرهاد" دارد، به راحتي ميتواند فهميد كه اين حكايت ها، تمثيل قصه عشق هاي مكرر گوته به زيبا روياني است كه حتي در سالهاي پيري نيز ادامه داشته است. باز هم به راحتي ميتوان فهميد كه چرا گوته تا اين حد به حافظ عشق ميورزد، چرا كه او هرگز نميتوانست محملي اصيلتر، عميق تر و عارفانه تر براي بروز ادبيات عاشقانه خود بيابد. زيرا گوته بر اين باور بود كه "ميزان اصالت يك ادبيات خوب، احساس است" و شايد به همين دليل است كه گوته پير، در سنين بالاي 60 سال حافظ را انتخاب ميكند و شرح شوريدگي سالهاي دراز عمر خود را در "عشق نامه" عيان ميسازد. گوته در سالهايي به شرق گرايش پيدا كرد كه به محصولات فكري انقلاب كبير فرانسه با ترديد فراوان نگاه ميكرد. زيرا اشغال آلمان از سوي انقلابيون فرانسه روح لطيف او را آزرده بود. در همين دوران بود كه ناپلئون براي او، حكم "تيمور" را داشت و "محمد(ص)" براي او منجي بود. او تاريخ اديان كهن ايراني را مطالعه كرده بود. قرآن را نيز خوانده بود. گوته وقتي كتاب محمد(ص) نوشته ولتر را خواند، ولتر را متهم ساخت كه به ناحق تصويري منفي از پيامبر اسلام ارايه داده است. او به قدري شيفته ادبيات مشرق زمين و خصوصا حافظ بود كه اشعارش سرشار از مفاهيمي چون "هدهد"، "ساقي"، "درويش"، "مشك" و "حوري" است. گوته اين شاعر هميشه عاشق، شاهكار خود را با عنوان "ديوان غربي-شرقي" در سالهاي آخر عمر خود نوشت. او همچنين به عنوان زبانشناسي بزرگ، نخستين كسي بود كه خويشاوندي ميان زبانهاي "ايراني" و زبانهاي "ژرمني" را كشف كرد و باور نادرست "سامي" بودن زبان فارسي را زدود.
گوته در سال 1832 يعني 97 سال قبل از تولد هابرماس جان سپرد و به اسطوره هاي تاريخ ادبيات آلمان پيوست.
هابرماس به گوته چگونه نگاه ميكند، عشق و عرفاني كه ادبيات گوته را تشكيل ميدهد چه نسبتي با مدرنيته اي دارد كه هابرماس آن را طرحي ناتمام ميپندارد؟
هابرماس هر نگاهي به گوته داشته باشد، حتي اگر انديشه هايش را نقد و نفي كند اين شوق را از او برگرفته است كه در سفر به ايران، حافظ را فراموش نكند. آيا هابرماس ميتواند وصف شوريدگي گوته را براي لسان الغيب بيان كند؟
يورگن بر سر مزار حافظ بود. او وقتي شاخه گلي از رز سرخ را بر مزار حافظ ديد، افسوس خورد كه چرا گلهايي را كه شيرازيان در فرودگاه به او داده بودند با خود نياورده است تا آن را به "رفيق" كه حافظ او را به آن خواهد ناميد، نثار كند.
كمالي سروستاني رئيس بنياد فارس شناسي از پروفسور خواست آرزويي را در ذهن فلسفي خود تصور كند تا همانند سنت ايرانيان كه در كنار تربيت خواجه شيراز، تفال را فراموش نميكنند، او نيز از حافظ بخواهد كه از او و براي او بگويد. هابرماس فكورانه و در حالي كه هيجانزده مينمود، نيت كرد و حافظ نيز چنان گفت كه گويي چه نيك يورگن را ميشناخت.
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ بر هيچ است هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياي سعادت رفيق بود، رفيق
به مأمني رو و فرصت شمر غنيمت و وقت كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
بيا كه توبه زلعل نگار و خنده جام حكايتيست كه عقلش نميكند تصديق
اگر چه موي ميانت بچون مني نرسد خوشست خاطرم از فكر اينخيالدقيق
حلاوتي كه تو را در چه زنخندان است به كنه آن نرسد صد هزار فكر عميق
اگر به رنگ عقيقي شد اشك من چه عجب كه مهر خاتم لعل تو هست همچوعقيق
بخنده گفت كه حافظ غلام طبع تو ام ببين كه تا به چه حدم هميكند تحميق
حكايت حلاوت لعل نگار و خنده جام، كه حافظ دل در گرو آن دارد و "عقلانيتي" كه قرن آهن و پولاد، محصول آن است و هابرماس آن را ميستايد، "مثنوي هفتاد من كاغذي" است كه از ازل بوده و تا ابدالدهر هم ادامه خواهد داشت. آيا هابرماسي كه از يك سو استاد خود "آدورنو" را به مطلق انگاري و ستايش سنت متهم ميكند و هابرماسي كه از سوي ديگر دربرابر كساني كه "عقلانيت ابزاري" را تقديس ميكنند، از معاني دفاع و حمايت ميكند، خواهد توانست به انسان سرگشته عصر "پايان جهان" كه ديوانه وار به مدرنيته وابسته، نيازمند و مسخ شده آن است پاسخي خردمندانه دهد؟ آيا انديشه هابرماس او را ياري خواهد كرد تا "قصيده ناتمام مدرنيته" را به گونه اي بسرايد و پايان دهد كه بتوان خرقه پشمينه عشق، سنت و عرفان را به آن آويخت، به گونه اي كه از قطار پرشتاب مدرنيته نيز عقب نماند؟
هابرماس با ديدگاهي جهاني از غرب به شرق آمده و در شرايطي كه از فرهنگ و فلسفه شرق كمتر ميداند، در مواجهه با نادانستههايي كه ميبيند و ميشنود، دچار حيرتي فلسفي است. آيا او ميتواند بدون توجه به آنچه در شرق چه به جهت فلسفي و چه مناسبات فرهنگي ميگذرد، در تدوين طرح همساني و اجماع جهاني سخن بگويد؟
هابرماس پس از شنيدن سخنان خواجه شيراز درباره مفاهيميچون "عقل" و "فكر عميق" و "تحقيق" گفت: پس من شاگرد حافظ هستم. براي يورگن حافظ مشهورترين شاعر جهان است. حتي مشهورتر از شكسپير. از نظر او در عرصه شعر و ادب، حافظ را مي توان با دانته مقايسه كرد.
وقتي يورگن از دانته گفت، بي اختيار "كمدي الهي" او از نظرم گذشت و در اين تصور سرگردان شدم كه هابرماس چگونه از ميان "دوزخ و برزخ و بهشت"، "برزخ" را به عنوان اقامتگاهي براي انسان برگزيده است. و آيا برزخ ميتواند سراي مطمئني براي بشر امروز باشد.
فيلسوف آلماني، اين شاگرد حافظ، در كنار آرامگاه استاد به سنگ مزاري كه به دستور كريم خان زند، به روايتي از آذربايجان آورده شده و با غزليات خواجه تزئين شده بود، خيره ماند و به فكر فرو رفت و در نوستالژي غريبي كه او را به شيراز كشانده بود، غرق شد.
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و غوغاست
نداي عشق تو دوشم در اندرون دادند فضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست
در شمال باغ آرامگاه و در ساختماني با معماري دوره قاجاريه، مركز حافظ شناسي قرار دارد كه علاوه بر ديوان هاي قديميحافظ و شرح و تفسير هايي كه درباره آن نگاشته شده است ديوان خواجه شمس الدين محمد به زبان هاي مختلف و از جمله آلماني به چشم ميخورند كه مورد بازديد يورگن قرار گرفت.
مهماندار هواپيما از مسافران خواست كمربندهاي خود را ببندند. اكنون ديگر هابرماس در آسمان شيراز بود. او بيشتر به خاطر ديدار با حافظ به شيراز آمده بود و نخستين برنامه اش، گپي دوستانه با انديشمندان وادي ادب و فلسفه شيراز، در كنار آرامگاه حافظ بود.
وقتي نامي از ادبيات ايران و آلمان به ميان ميآيد، بي ترديد نام "گوته" و "نيچه" آشناترين نام هاست و قطعا هابرماس نيز از طريق گوته با حافظ آشنا شده است چرا كه گوته براي ژرمن ها به منزله "سعدي" و "حافظ" و "فردوسي" براي ما ايرانيان است و همان طور كه حافظ در جايگاه شعراي كلاسيك ايران و حتي جهان قرار دارد، گوته نيز اين چنين است.
در فرودگاه شيراز، "كوروش كمالي سروستاني" رئيس بنياد فارس شناسي وتني چند از كارشناسان اين بنياد از هابرماس با شاخه هاي گل استقبال كردند. براي هابرماس بسيار جالب بود كه اينچنين به پيشواز او آمده بودند و در حالي كه رزهاي سرخ را ميبوييد، گفت: اگر ميدانستم، با من اينچنين برخورد ميشود، حتما با لباس رسمي ميآمدم. من فكر ميكردم در حال يك سفر توريستي هستم. با اندكي درنگ، به طرف مهمانسراي استانداري كه در بلندترين نقطه شيراز يعني "تپه تلويزيون" قرار داشت حركت كرديم. اقامتگاه هابرماس و همراهان، باغ سرسبزي بود، غرق گل. و با اينكه فصل شكوفه هاي بهار نارنج گذشته بود اما عطر ديگر گلها، فضاي باغ را به نارنجستاني پربهار شبيه ساخته بود. با اين همه گل، بي جهت نيست كه شيراز را "شهر گل و بلبل" ميخوانند، قطعا صبح فردا، پيرمرد با صداي چهچهه بلبلان خوش آهنگ از خواب برخواهد خاست.
وقتي كمالي سروستاني هابرماس را به واحدي كه برايش در طبقه دوم مهمانسرا درنظر گرفته شده بود راهنمايي كرد، پرفسور از پنجره اتاق مجللي كه اقامتگاه آقاي خاتمي در سفر شيراز بود، چشمانداز باغ را از نظر گذراند و در حالي كه دستان خود را باز كرده بود، گفت: "با من مثل پادشاهان برخورد ميشود." او حق داشت چون بنياد فارس شناسي، ميبايستي، مهمان نوازي از جنس "شيراز" را به او نشان ميداد. به پروفسور گفتم: مهمان نوازي، صفت مشهوري براي اهالي فارس است. هر چند شما نيز پادشاه هستيد، اما پادشاه فلسفه! هابرماس با فروتني گفت، ظاهرا ايرانيان همه مهمان نواز هستند چون در تهران نيز از من خيلي خوب پذيرايي شد كه فراتر از حد انتظارم بود.
پس از صرف يك نوشيدني به سمت حافظيه به راه افتاديم. خيابانهاي شيراز، در فروردين و ارديبهشت كه زيباترين و سبزترين ماههاي شيراز است، جلوه اي از مهر ايزدي را به نمايش ميگذارد. خصوصا در سالي كه باران رحمت بي دريغ خداوند "سعدي" به همه جا رسيده باشد و در غروبي كه خورشيد با زمين مهربانتر شده است.
