اشتیاقی به نوشتن نیست
اما می خواهم بنویسم فکر می کنم باید بنویسم
می گویند روزنامه نگار مرده روزنامه نگاری است که نمی نویسد ......
شایدمی خواهم بگویم من هنوز زنده ام ..... اما زندگی در وقت اضافه!
همان قدر که دوره ۸ساله ریاست جمهوری آقای خاتمی را می توان دوران شکوفایی روزنامه نگاری در ایران نامگذاری کرد دوره ۴ ساله کنونی را نیز می توان بدترین و نا امن ترین فضای مطبوعاتی ایران در دهه اخیر تصویر کرد .دورانی که نه فضایی وجود دارد که قلم به شوق آید و نه یک آزادی نسبی که بتوان نوشت.گوش شنوایی هم نیست اگر هم بنویسی گویی برای دیوار نوشته ای ٬ چرا که آنها خر خود می رانند و بس.
از سوی دیگر افکار عمومی هم در یک خواب خرگوشی فرو رفته اند و معلوم نیست منتظر چه هستند هر چند باید به آنها حق داد .اما با نزدیک شدن زمان انتخابات ریاست جمهوری به نظر می رسد افکار عمومی در حال بیدار شدن است تا در وقت اضافه ای که انتخابات فراهم می آورد بتواند گلی به سر دموکراسی نیم بند موجود بزند.
ما هم به استقبال این وقت اضافه می رویم و سعی می کنیم به معرفی بازیکنان و بازیگران عرصه بازی انتخابات به تمرین دموکراسی بپردازیم.
منتظر باشید
جنگ دوم پوپولیستی با نامزدی خاتمی در انتخابات کلید خورد و جریان روشنفکری و اصلاح طلب کشور با این امید وارد این جنگ شده اند که سلاح این جنگ از جنس اندیشه و حد اقل هایی از دموکراسی باشد از این رو همواره ترجیح می دهند با سلاح نظریه پردازی های تحول گرایانه وارد عرصه انتخابات شوند
اما در حالی که اصلاح طلبان و روشنفکران با استراتژی جنگ سرد وارد عرضه انتخابات شده اند جریان حامی پوپولیسم شیپور های یک جنگ خونین را به صدا در آورده است و در روزنامه خود از آقای خاتمی خواسته است که از فرجام بی نظیر بوتو عبرت بگیرد.
پیش کشیدن سرنوشت بی نظیر بوتو جدی ترین تهدیدی است که تا کنون در یک روزنامه رسمی در باره یک نامزد ریاست جمهوری به چاپ رسیده است از این تهدید براحتی می توان نتیجه گرفت که به نظر می رسد جریان حامی پوپولیسم برای حفظ موقعیت به دست آمده از هیچ اقدامی فرو گذار نخواهد کرد ....
اما این پرسش وجود دارد که در صورت جدی بودن تهدید های پوپولیست ها آیا آقای خاتمی مرد این میدان خواهد بود و یا این که پوپولیست ها پاشنه آشیل خاتمی را پیدا کرده اند؟
براستی برنده جنگ دوم پوپولیسم با روشنفکران چه کسی خواهد بود؟
زمان زيادي به پايان سفر باقي نمانده است و بسياري از مكانهاي تاريخي كه پروفسور شوق ديدن آنها را داشت، به انتظار او ميمانند تا يورگن در سفري ديگر به ديدار آنها بشتابد. پروفسور در فرصت باقي مانده، بين "نقش رستم" و "مسجد جامع عتيق" در شيراز "خدايخانه" را به عنوان هدف بعدي برگزيد. شايد براي او فرقي نميكرد كه از مسجد وكيل ديدار داشته باشد يا خدايخانه، اما آن چه كنجكاوري او را براي اين ديدار برانگيخته بود نام "خدايخانه" بود. شايد اين مفهوم تصوري از چند خدايي و چند الهه اي را در ذهن او ايجاد كرده بود. براي رسيدن به مسجد جامع عتيق، بايد از "بازار شاهچراغ" ميگذشتيم، بازاري كه معماري متفاوتي نسبت به "بازار وكيل" داشت. در گوشه اي از بازار، زن ميانسال عشايري كه با لباس سنتي كلاه كابوي هاي امريكايي بر سرگذارده و در حال نوشيدن كوكاكولا بود، توجه هابرماس را جلب كرد. عكاس همراه ميخواست از او عكس بگيرد كه با مخالفت زن مواجه شد.
وارد مسجد جامع عتيق شديم. مسجدي كه معماري آن با معماري مساجد دوران كريمخان تفاوت داشت و به نظر ميرسيد به دوره های قبل از صفویان تعلق داشته باشد. اين مسجد كه در سالهاي اخير داير بوده بسيار فرسوده شده و درهاي آهني جديد و زمخت از زيبايي آن كاسته است.
اكنون ما در كنار خدايخانه هستيم. عمارتي كعبه گونه كه چهارگوشه آن به شكل استوانه و برج ساخته شده است كه كاربرد آن را راهنما نميدانست اما به دليل اشرافي كه خدايخانه بر درِ ورودي شبستان و كليه رواق ها و صحن مسجد دارد، ممكن است محل اقامت خادم مسجد باشد كه به دليل شكل آن كه به "خانه خدا" ميماند، "خدايخانه" خوانده ميشود.
آفتاب ظهر بهاري شيراز كمي آزار دهنده شده بود. تمامي درهاي مسجد، خدايخانه و رواق ها بسته و قفل بودند و هيچ سرپناهي وجود نداشت و تنها ميتوانستيم از صحن حيات مسجد ديدن كنيم.
هابرماس در كنار خدايخانه عكسي به يادگاري گرفت و با نگاهي كه به تصوير خدايخانه كه در كتاب فارس شناسي چاپ شده بود انداخت، از فرسايش آن اظهار نگراني كرد چرا كه عكس بسيار باشكوهتر مينمود.
مسجد جامع عتيق درست در پشت شاهچراغ قرار دارد. با اين كه زمان زيادي تا پرواز به سوي تهران باقي نمانده بود، پروفسور اصرار داشت كه حتما از شاهچراغ نيز بازديد كند اما براي ورورد به صحن مشكل داشتيم. خانم مترجم، به دليل نداشتن چادر از آمدن به داخل صحن خودداري كرد. هابرماس با تعجب علت را جويا شد. برايش توضيح داديم كه پوشش كامل اسلامي تنها شرط حضور زنان در بقعه شاهچراغ است. او با يكي از همراهان به داخل حيات حرم حضرت "احمد ابن موسي كاظم(ع)" رفت و ما در انتظار بازگشت آنها مانديم. احمد ابن موسي(ع) ملقب به شاهچراغ، يكي از برادران امام رضا (ع) هشتمين امام شيعيان است. او در زماني كه برادر بزرگوارش در خراسان ولايتعهدي مامون عباسي را در سالهاي نخستين قرن سوم هجري پذيرفته بود به ايران آمد و قبل از رسيدن به خراسان در شيراز در گذشت و مزارش ماوايي براي شيعيان گرديد.
افراد مختلفي كه از مليت ها و قوميت هاي مختلف در رواق هاي صحن شاهچراغ اطراق و برخي اعتكاف كرده بودند موجب شگفتي هابرماس شدند. چرا كه برخي رفتارها از نظر او غيرمنطقي به نظر ميرسيد. هر چند كه تفاوت هاي فرهنگي را در چنين فصل هايي بايد جست و جو كرد.
براي يورگن اين پرسش بي پاسخ مانده بود كه چرا برخي از مسلمانان سه بار و برخي ديگر 5 بار در شبانه روز نماز ميخوانند و برخي اصلا نماز نميخوانند و براي او عجيب تر اين بود كه برخي در شاهچراغ، قبل از اذان ظهر نماز ميخواندند. چرا كه او ميدانست براي خواندن نماز بايد اذان گفته شود. او از اذان با عنوان "الله اكبر" نام ميبرد.
هابرماس نسبت به روابط زن و مرد و دختر و پسر كنجكاو بود و نميدانست در چه شرايطي مردان و زنان بايد دور از يكديگر قرار داشته باشند و در چه شرايطي ميتوانند با هم باشند. معلوم نيست هابرماس چه تصويري از جامعه ايران دريافت كرده بود وقتي در خيابان ميديد زوج جواني دستهاي يكديگر را گرفته اند، برايش عجيب مينمود. پيرمرد قرار بود با همسرش از ايران ديدن كند. همسر او شنيده بود "در ايران زنان را سنگسار ميكنند". نميدانم چرا او نميدانست كه بيش از 60 درصد از قبول شدگان دانشگاههاي ايران را دختران و زنان به خود اختصاص داده اند، تصويري كه از ايران به عنوان جامعه شبه طالبان در غرب به نمايش در آمده حكايت از كوتاهي دستگاههاي تبليغي است كه تاكنون ميليون ها دلار به اين منظور هزينه كرده اند اما نتوانسته اند اين تصور را كه تهران، اصفهان و شيراز و حتي روستاهاي ايران به هيچ عنوان قابل مقايسه با كابل طالبان نيست به جامعه جهاني ارائه دهند.
وداع با شيراز
زمان وداع با شيراز، حافظ و همه آنچه كه يورگن به خاطر آن به شيراز آمده بود فرارسيد. نيم ساعت قبل از پرواز در فرودگاه بوديم. زمان اندكي به پرواز باقي مانده بود. اما فيلسوف پير هنوز دوست داشت ببيند، بشنود و بداند. تالار انتظار فروگاه اين امكان را براي او فراهم آورده بود تا آنچه را در شيراز نديده وحتي ديده بود را دوباره به صورت تصاوير بر ديوار فرودگاه ببيند. هابرماس عكس ها را زيبا توصيف كرد و هنر پديد آورندگان آن را ستود. به او گفتم ايران از جمله نخستين كشور هايي است كه هنر عكاسي تنها چند سال پس از اختراع دوربين در غرب، ابتدا از طريق مستشاران اروپايي سپس به وسيله خود ايرانيان مورد توجه و استفاده قرار گرفت. در ايران آرشيو عكس و نگاتيوهاي بسيار قديمي وجود دارد كه در دنيا منحصر به فرد است. تا حدي كه فرانسوي ها حاضرند مبلغ زيادي براي سامان دادن آن بپردازند تا نسخه هايي از آن را در اختيار داشته باشند.
نخستين عكسي كه در ايران برداشته شده، به زمان محمدشاه قاجار يعني بيش از 150 سال پيش باز ميگردد. اما شايد بتوان گفت نخستين عكاس ايراني ناصرالدين شاه باشد. هابرماس سري تكان داد و گفت: پس به خاطر همين سابقه طولاني عكاسي است كه صنعت سينما در ايران تا اين حد پيشرفت كرده است. من فيلم هاي خوبي را از سينماگران ايران ديده ام. براي او توضيح دادم كه صنعت سينما نيز به سبب علاقه ناصرالدين شاه به ايران وارد شد. فيلم منحصر به فردي از سفر مظفرالدين شاه به اروپا وجود دارد كه نخستين تصوير متحرك يك ايراني را به خوبي نشان ميدهد. اين فيلم بيش از 100 سال قدمت دارد. در حالي كه اكنون بيش از چند سال از 100 سالگي سينما نميگذرد.
هواپيما آماده پرواز بود. در راه بازگشت، هرچند فرصت مناسبي براي گفت و گو پيش نيامد اما برايمان صحبت كرد. قدري از خودش گفت و كميهم از ما پرسيد، يورگن خودش را عضو رسمي مكتب فرانكفورت معرفي كرد، اما گفت كه فيلسوفي خودجوش است و به تنهايي كار فلسفه را انجام ميدهد. به هيچ حزب و تشكل سياسي هم وابستگي ندارد. فعاليت سياسي هم نميكند. او تاكيد ميكرد، نميخواهم بگويم به عنوان يك فيلسوف، محبوب هستم، چون اين تعريف از خود است اما در آلمان، اروپا و امريكا طرفداراني دارم البته فارغ از مكتب فرانكفورت و مسائل فلسفي و نظري، شايد يكي از دلايل آن، عدم وابستگي ام به قدرت و تشكل هاي سياسي است.
اوباما دست دوستی به سوی ایران دراز می کند اما روزنامه کیهان شاخ و شونه می کشد و می گوید که اوباما پا جای پای بوش گذاشته است.کولی بازی هایی که روزنامه کیهان در می آورد آدم را یاد
دعوای زرگری راه می اندازند.آن ها فکر می کنند با این شیوه می توانند کارکرد سیاست های اوباما را خنثی کنند هر چند این حرف ها بیشتر خوراک داخلی دارد و بر هم زدن بازی. در حالی که اوباما جمهوری اسلامی را به رسمیت شناخته و دست دوستی دراز می کند باید بتوان به آن پاسخ مناسب داد
اگر ما در مواجهه با کشوری چون امریکا نتوانیم با دیپلماسی پای میز مذاکره بنشینیم و امتیاز بگیریم و امتیاز بدهیم در مواجهه غیر دیپلماتیک هم نتیجه از پیش معلوم است.
از سوی دیگر اوباما در حال بهسازی نگرش افکار عمومی جهان در مورد اقدامات اشتباه دولت بوش است اگر اوباما در این روند موفق شوداین نگرش را تغییر دهد و ایران هم حاضر به مذاکره مستقیم با امریکا نباشد این روند به انزوای ایران منجر خواهد شد.
اما روی دیگر سکه مذاکره مستقیم است که مذاکره هم یعنی
امتیاز دادن و امتیاز گرفتن
اکنون باید دید آقایان مرد کدام میدان هستندو مذاکره مستقیم ویا ...........
به هر حال به نظر می رسد اوباما با سیاست های چماق و هویج که هویجش بزرگتر است قصد مواجهه با ایران را دارد هویجی که به احتمال زیاد کارکردش از چماق بوش به مراتب کار آمد تر است!
هر چند هویج پتانسیل تبدیل شدن به چماق را نیز دارد در حالی که چماق نمی تواند به هویج تبدیل شود!
برخي سنگهايي كه در تخت جمشيد به چشم ميخوردند براي پروفسور آشنا بودند چرا كه وي نمونه هايي از آن را در موزه هاي اروپا ديده است. او كه ميدانست آثار هنري و تاريخي تخت جمشيد به موزه هاي جهان راه پيدا كرده است، اما وقتي به او گفتم، شايد كمتر موزه معتبري در جهان وجود داشته باشد كه آثاري از تخت جمشيد در آن وجود نداشته باشد، بسيار متعجب شد. موزه هاي معتبري چون "لوور پاريس"، "برلين"، "بروكلين"، "آرميتاژ"، "بوستون"، "سنسينياتي"، "بروكسل"، "كلولند"، "متروپولي تن"، "نيويورك"، "نلسون گالري"، "بيروت"، "انگلستان"، "ويكتوريا آلبرت"، "صوفيه بلغارستان"، "وين"، "رگيبرگ"، "قاهره" و موزه دانشگاه فيلادلفيا و دانشگاه شيكاگو و همچنين مجموعه هاي خصوصي در "بروكسل"، "دكتر ربر"، "نيويورك"، "ژنو"و "امريكا" هم اكنون آثار گرانبهايي از آثار دوره هخامنشيان، خصوصا تخت جمشيد را در خود جاي داده اند، اما اين كه چه مقدار از ميراث فرهنگي ايران زمين از دوره هاي مختلف تاريخي در موزه هاي جهان و مجموعه هاي خصوصي جهان وجود دارد، بهترين پاسخ اين است كه خدا ميداند. اما اگر به آمار تجارت 20 ميليون دلاري آثار فرهنگي تاريخي ايران كه در سال گذشته در جهان معامله شده است نگاهي كنيم، بيش از پيش به عمق فاجعه اي كه در جريان است آگاه خواهيم شد.
هابرماس سري تكان داد و با تاسف گفت: البته باستان شناساني كه به ايران، مصر و ايتاليا رفته اند بسياري از آثار باستاني اين كشورها را با خود برده و مثلا در "بريتيش ميوزين" يا "موزه لوور" قرار داده اند، اما بسياري از افراد هم هستند كه با خارج كردن آثار تاريخي به تجارت آن ميپردازند و اين كار صحيحي نيست و درواقع غيرقانوني است و شما بايد جلوي اين كاررا بگيريد و مانع خروج آثار فرهنگي كشورتان شويد.
وقتي به او گفتيم ما در ايران بيش از 2 ميليون مكان باستاني شناخته شده داريم كه چند لشكر هم نميتواند از آن حفاظت كند، گفت: به هر حال اين ضرورت وجود دارد كه مكانيزمي براي مقابله با خارج شدن ميراث باستاني كشورتان پيدا كنيد. به او گفتم البته با همكاري عده اي از روزنامه نگاران و نويسندگان ايراني به همين منظور يك N.G.O. با عنوان "انجمن روزنامه نگاران و نويسندگان حامي ميراث فرهنگي" تاسيس كرده ايم تا از طريق آن و مطبوعات بتوانيم مردم را به گونه اي آگاه كنيم كه خودشان از آثار ملي كشورشان حمايت و حفاظت كنند و طبيعي است كه به دنبال راهكارهاي جديد نيز هستيم. از او پرسيدم آيا شما در اين باره راهكارهاي خاصي را پيشنهاد ميدهيد؟ هابرماس در پاسخ گفت: من يك خارجي هستم و در جريان مسائل اين قضيه قرار ندارم، لذا نميتوانم پيشنهاد خاصي ارائه دهم. در ضمن من اكنون در كشوري هستم كه ميشنوم ممكن است افرادي براي چيزهاي خيلي كوچك مواخذه شوند، لذا در اين باره نميتوانم توضيح دهم. در چنين شرايطي نميدانم چرا چنين سوالي را از من ميپرسيد. اما در عين حال ميخواهم بگويم تخت جمشيد از نگاه باستانشناسي يك سايت منحصر به فرد در جهان است كه وقتي از آن ديدن ميكنم، حس خوبي دارم كه نميتوانم آن را به زبان بياورم.
وقتي به او گفتم جو آن قدرها هم كه شما تصور ميكنيد بسته و رعب انگيز نيست كه افراد به خاطر چنين اظهار نظر هايي مورد بازخواست قرار گيرند. گفت: من نميدانم. البته همان طور كه من دوست دارم بدانم مردم ايران در دوره هخامنشي چگونه زندگي ميكردند و روابط اجتماعي آنها چگونه بوده است، مشتاقم بفهمم روابط اجتماعي مردم ايران در حال حاضر چگونه است. البته اين نكته را نيز نميتوانم ناگفته بگذارم كه اقدام شما در تاسيس يك N.G.O براي حفظ ميراث فرهنگي كشورتان كار بسيار پسنديده و به جايي است.
منشور آزادي
از پله هاي تخت جمشيد پائين ميآييم. ديگر صدايي از پارسه به گوش نميرسد. از هياهوي مستانه سپاهيان اسكندر و چكاچك شمشيرهايشان كه در حبس گريزناپذير تاريخ ساكت شده اند، نفيري برنميخيزد. از آتشي كه سراسر كاخ ها را فرا گرفته بود، حتي خاكستري بر جا نمانده است. اما بانگي كه برگ برگ تاريخ نميتواند به آن گوش نسپارد، منشور آزادي است كه كوروش بزرگ آن را به عنوان مانيفست فكري ايرانيان در گستره تاريخ ايران زمين جاري ساخته است و عظمت آن زماني عيان ميشود كه بگوييم، تاريخ انشاء "منشور جهاني حقوق بشر" به يك قرن نميرسد، در حالي كه كوروش 25 قرن پيش بر آن تاكيد داشته است.
"من كوروش هستم. شاه جهان، شاه دادگستر . . . خدايان بزرگ، سرزمين هاي جهان را به من سپرده اند . . . من به كشورها آرامش و آزادي بخشيدم . . . من نيازمندي هاي مردم بابل و پرستشگاههاي آنان را در نظر گرفتم و در بهبود وخامتشان كوشيدم. من يوغ ناپسند بردگي مردم بابل را برداشتم . . . ."
شايد اگر افلاطون، منشور آزادي كوروش را ميديد، مدينه فاضله اش را آرماني فلسفي نميپنداشت.
