تبليغاتX
وب قلم
ای ماه

تو کی بر آمدی؟

آیا با اجازه می آیی؟

تو خود بگو

کی آمدی!


نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:32 توسط اسماعیل آزادی| |
تا حالا شده

سعی کنید زیر آب فریاد بکشید؟

 یه بار امتحان کنید!



نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:25 توسط اسماعیل آزادی| |

6 سالم بود کلاس اول بودم یه دوست داشتم که سال هاست گمش کردم اسمش علی مهری بود  خیلی با هم رفیق بودیم با هم می رفتیم مدرسه بر می گشتیم بازی می کردیم حتا خیلی وقتا که مادر من نبود من برای ناهار می رفتم خونه اونا و او هم هر وقت مادرش نبود ناهار می اومد خونه ما.

جثه هامون هم اندازه هم بود و به جز همدیگه هیچ رفیقی دیگه ای هم نداشتیم تو مدرسه فکر می کردن ما داداشیم

تا این که یه روز سر هیچی  دعوامون شد و شروع کردیم به جر وبحث. اون یه چیزی می گفت من به او جواب می دادم و او یه چیزی می گفت و من جواب می دادم  تا این که یقه همدیگرو گرفتیم و داشت کار به زد وخورد می کشید که  من به علی گفتم:

من این جا توی محل باهات دعوا نمی کنم  اگه راس می گی  بیا بریم توی زمین فوتبال تا کسی ما رو نبینه  و جدا نکنه تا بهت بگم .

اون هم برای این که کم نیاره  گفت : بریم فکر کردی من از تو می ترسم ؟

محله ما در شمیران و طرفای خیابون مژده و نخجوان  بود اون وقتا یه بیابونی توی محلمون بود که ما اونجا فوتبال بازی می کردیم قرار شد با هم بریم اونجا و با هم دعوا کنیم.

 در حالی که برای همدیگه کری می خوندیم رفتیم به طرف زمین فوتبال.

کنار زمین فوتبال یه جای خیلی خوب پیدا کردیم که چمن بود برای این که اگه هر کی  زمین خورد زخمی نشه!

و شروع کردیم به بزن بزن

یه خورده اون منو می زد یه خورده من اونو می زدم یه دفعه اون منو می زد زمین

و یه دفعه من اونو زمین می زدم.......

 این قدر همدیگرو زدیم که هر دو از حال رفتیم قرار شد خستگی در کنیم و دوباره شروع کنیم.....

چند بار خستگی در کردیم و دوباره به جون هم  افتادیم اما هیچکدام از رو نمی رفتیم اما هردومون همش خدا خدا می کردیم که یه نفر از راه برسه و مارو از هم جدا کنه اما هیچ کس نیومد از طرف دیگه هیچ کدام از ما هم حاضر نبود قبول کنه تقصیر اون بوده و یا این که قبول کنه که شکست خورده.

هوادیگه داشت تاریک می شد و انتظارهر دوی  ما برای شکست طرف مقابل بیهوده بود و هر چند جنگ ماراتون ما ادامه داشت اما ضربات هر دو پنبه ای شده بود و کارگر نبود و قدرتی خدا هیچ بنی بشری هم پیدا نمی شد که ما رو از هم جدا کنه تا این که

 دو تا سگ از دور پیدا شدند آنها داشتند به سمت ما می آمدند هردو یه نگاهی به همدیگر کردیم وبدون این که چیزی به زبون بیاریم هر دو از ترس سگ ها به طرف محله مان شروع به دویدن کردیم.......

فردا صبح بار دیگر در حالی که من و علی دست در گردن همدیگر انداخته بودیم به طرف مدرسه می رفتیم......

ایکاش  دوباره علی رو می دیدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:33 توسط اسماعیل آزادی| |
پس از بازداشت محمد در چهار شنبه 28 مرداد ماه پرونده او به دادسرای خارک ارجاع شد و قاضی دادسرا در چند مرحله بررسی او را با اخذ سند و دریافت کفالت تا زمان بر گزاری دادگاه آزاد کرد و پرونده محمد را برای رسیدگی به دادسرای شماره 20 فرستادو محمد تا زمان تشکیل دادگاه آزاد خواهد بود. در مدت باز داشت محمد هر چند تنظیمات قند او به هم ریخته بود اما پس از آزادی و مراجعه به پزشک قند او در حال تنظیم شدن است و حال عمومی او خوب است . در این جا وظیفه خود می دانم از همه دوستانی که با تلفن ایمیل کامنت پیغام و.... ما را به یاد داشتند و ابراز نگرانی کردند تشکر کنم .
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:39 توسط اسماعیل آزادی| |