روزی که زندانبانش را در خیابان دید برای لحظه ای فکر کرد هنوز در زندان است
فکر می کرد باید از او بترسد اما دیگر از او نمی ترسید .
او از این که بار دیگر زندانبان خود را می دید خوشحال بود از این رو به طرف زندانبان پیر رفت و کارت عروسی خود را به او داد و گفت :حتما تشریف بیاورید.
صرافت نوشتن مطالب جدی سیاسی یا اجتماعی را ندارم از این رو
از پارتیانا وبلاگ سروده هایم شعری سپید را به امانت آورده ام
به این امید که دوستان ،کم نویسی هایم را بر من ببخشایند
چه خوب است دوستان از پارتیانا دیدن کنند و مرا از نقد های خود بهره مند سازند
زندگی
زندگی بوسه ی تب دار خداست
کمترین خنده آن کودک بیمار فقیر
زندگی
آب روانی است که از پای سپیدار زمان می گذرد
اشک شوقی است
بر آن گونه پر چین پدر
سیب سرخی است
بر آن شاخه ترد
زندگی
چون نفس مادر تنهای من است
بوی نانی است
که از کنج تنور ده مخروبه ما می آید
