پروفسور، صبح زودتر از ما برخاست. وقتي به او پيوستيم، سر ميز صبحانهاي نشسته بود كه مهمانسراي استانداري در ايوان مشرف به باغ و استخري آبي رنگ، تدارك ديده بود. هابرماس محو تماشاي پرندگاني بود كه خنكاي صبح بهاري را فرصتي براي رقص مستانه حيات، غنيمت شمرده بودند. گويي او در "خلدبرين"، صبحي به ياد ماندني را آغاز كرده است. وقتي به تنهايي استاد، نگريستم، ميتوانستم حدس بزنم كه او با خود ميگفت، كاش همسرم را نيز با خود آورده بودم. اگر پروفسور، سفر ديگري به ايران داشته باشد حتما همسرش نيز با او خواهد آمد. چرا كه تصوري غيرواقعي موجب شده بود تا خانم هابرماس، پيرمرد را به سفري بفرستد كه خود از آمدنش چشم پوشيد. شب گذشته در فرصتي كه در سفره خانه پيش آمده بود، او نتوانست تعجب خود را از جايگاه زنان ايراني پنهان دارد، او از حضور پرتعدد زنان و دختراني ياد كرد كه در سخنراني هاي او در تهران براي شنيدن كلامش آمده بودند. او ميگفت تحولي كه در جامعه ايران خصوصا در جامعه زنان ايجاد شده است با تصور دنياي بيرون از ايران فاصله بسيار دارد.
پس از صرف صبحانه و گشتي در باغ، به سوي تخت جمشيد به راه افتاديم. سازمان ايرانگردي و جهانگردي دختر جواني را كه به زبان انگليسي تسلط داشت به عنوان راهنما براي معرفي تخت جمشيد، با ما همراه كرده بود. وقتي پروفسور با دختر جوان كه "ليلا فرماني" نام داشت صحبت ميكرد بيشتر به اين باور ميرسيد كه در جامعه ايران مرد سالاري با آن غلظتي كه او و همسرش تصور ميكردند، نيست. پيرمرد از دختر جوان از روابط اجتماعي و نقش زنان، پيدرپي ميپرسيد و در بسياري اوقات به راحتي ميشد آثار تعجب را در چهره او خواند. براي پروفسور مهم بود كه بداند دختران و زنان تحصيلكرده ايراني اوقات خود را چگونه سپري ميكنند، چه كتابهايي ميخوانند و آيا در پايان تحصيل و در خانه شوي خود، ميتوانند شغلي خارج خانه داشته باشند. او فكر ميكرد زنان ايراني نميتوانند با مرد ديگري هم صحبت شوند. او وقتي ميديد "مترجم راهنماي او" يك دختر جوان تحصيلكرده و آداب دان است، اظهار خوشحالي ميكرد كه توانسته است، چنين لايه اي از قشر بندي اجتماعي ايرانيان را نيز ببيند.
پرسش هاي پروفسور تمامي نداشت.
يورگن در حضور داريوش
از شيراز تا تخت جمشيد نزديك به 45 دقيقه در راه بوديم. با پشت سر گذاشتن "مرودشت" كاخ هاي "پرسپوليس" كه سر به آسمان برداشته بودند، كاملا نمايان شدند. دورتادور "پارسه" را سربازان با لباس هاي جنگي احاطه كرده و فوج هايي از سپاهيان نيز در دو طرف پله هاي كاخ در دسته هاي 50 نفري در حال آماده باش بودند. كاروان هايي از ملل سرزمينهاي تابعه براي تقديم "پيشكشي" در انتظار رسيدن به حضور داريوش بودند. "هابرماس" در حالي كه غرق در تماشاي نمايندگان ملل تابعه بود از پله هاي كوتاه و پرشمار تخت جمشيد بالا ميرفت اما حاملان هداياي ملل ايستاده بودند. يورگن و همراهانش با گذشتن از راهروها و از كنار نگهباناني كه نيزه هاي بلندي در دست داشتند به تالار بزرگ آپادانا وارد شدند. اكنون هابرماس در حضور داريوش بود. در طرف راست داريوش، جواني ايستاده بود كه لباس مغان بر تن داشت و به زرتشت ميمانست. اما چهره و لباس فردي كه در سمت چپ داريوش ايستاده بود، براي هابرماس بسيار آشنا بود. او كسي جز "فيثاغورس" فيلسوف و رياضيدان يوناني نبود.پس از داريوش، زرتشت جوان و فيثاغورس به هابرماس و همراهان خوشامد گفتند. كمي بعد زرتشت جوان از "پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك" و فلسفه آئين زرتشت و سنت هاي ايرانيان سخن به ميان آورد و گفت: "عالم بر اساس دو عنصر خوب و بد يا روشنايي و تاريكي قرار دارد و عوامل خوب و بد پيوسته با هم در جنگ هستند و رياست خوبي ها با اهورامزدا و رياست بدي ها با اهريمن است."
فيثاغورث كه بيش از هابرماس از ايران ميدانست از او خواست از مكتب خود سخن بگويد زيرا شاه ايران مردي است كه خود آئين مذهب به جاي ميآورد و مذاهب و انديشه هاي ديگر را نيز محترم ميشمارد. هابرماس رو به فيثاغورس كرد و گفت، من اطلاع زيادي از آئين هاي اجتماعي و سنت ايرانيان ندارم و بيشتر دوست دارم بشنوم تا بگويم. هر چند سخن من براي "عصر پايان جهان" موضوعيت دارد تا دوره اي از تاريخ.
يورگن خطاب به زرتشت جوان گفت، اگر چه من سنت ها را در زمانه خود محكوم به نابودي ميدانم و از سوي ديگر هيچ رسالت ديني، براي خود قائل نيستم اما احساس ميكنم اين فكر كه روزي "علم و عقل" جاي دين را بگيرند و انسان يك زندگي "سكولار محض" داشته باشد كاملا اشتباه و همچنين غلط است كه فكر كنيم دين و مدرنيته در مقابل هم قرار دارند به همين دليل لازم ميدانم از حق دين در برابر عقل و علم دفاع كنم. اين در حالي است كه دستگاه فلسفي من در ادامه مكتب فرانكفورت بر حقوق بشر، گفتوگو و مفاهمه بنا شده است و از اين جاست كه بر رهايي انسان ها تاكيد دارم.
داريوش كه تا آن لحظه شنونده بود، شنل فيروزه اي خود را كنارزد و خطاب به هابرماس گفت: در سرزمين ما انسان ها برده نيستند، اگر در يونان، انسانها به بردگي كشيده ميشوند، ديوان ما در "پارسه" براي ساختن كاخ ها به كارگران اجرت ميدهد زيرا اين فرمان اهورامزدا است. هابرماس ميدانست در اين دوران، فيلسوفي چون "افلاطون" در مدينه فاضلهاش انسان ها را تقسيم بندي كرده است و شهروندي حق همه نيست.
سخنان داريوش بر دل هابرماس نشست زيرا جوهر كلام داريوش و زرتشت برايش آشنا مينمود. اين سخنان را كجا شنيده بود. پيرمرد انگشت بر پيشاني فشرد و به ياد آورد كه "فردريك نيچه" هم مليتياش نيز چنين ميانديشد. نيچه، زرتشت را چونان اسطورهاي ميستايد، زيرا نبرد دائمي با لشكر بديها، نيازمند ارادهاي بود كه تنها "انسان برتر" ميتوانست چنين باشد و هر دو انسان برتر را باور داشتند و شايد نيچه آن را از زرتشت وام گرفته بود.
هابرماس رو به زرتشت جوان كرد و گفت: به نظر شما چرا نيچه سخنان خود را از زبان يك پيامبر ايراني بيان ميكند. زرتشت جوان در حالي كه به آتش مقدسي كه در آن سوي تالار، گاه سوسو ميزد و گاه زبانه ميكشيد نگاه ميكرد گفت: من به سان نيچه نميانديشم. او بر اين معنا كه "اهورامزدا" مرده است پاي ميفشارد هر چند ايماني كه بروز ميدهد بدون تكيه بر اهورامزدا امكانپذير نيست. دانسته باش، اگر كوروش بزرگ، بر رهايي و آزادي ملت يهود و ساير اديان فرمان داد و حتي دستور ساختن معبد يهوديان را كه به دست "بخت النصر" خراب شده بود، صادر كرد، جز تكيه بر آموزه هاي اهورامزدا نبود.
زرتشت جوان لب فروبست. شايد ميخواست بانگ برآورد، چگونه ملتي كه خود آزاد شده كوروش است، امروز نه تنها چون بخت النصر، معابد را خراب ميكند بلكه همچون "چنگيز" به كودكان "جنين" هم رحم نميكند. حتما پروفسور براي تناقضات رفتار آدم ها جواب هايي فلسفي دارد.
هابرماس وجه اشتراك ميان زرتشت و نيچه را به خوبي ميدانست. چرا كه هر دو "انسان برتر" را ميستودند اما اي كاش پروفسور به اين پرسش پاسخ ميداد كه ميان "عقلانيت مدرنيته" كه آن را گفتماني معتبر ميپندارد با "اخلاق متكي بر اراده" كه ادبيات رسيدن به "انسان برتر" است چه نسبتي وجود دارد. هر چند ميتوان فهميد نيچه، بيشتر شاعر و اديبي است كه در "مجمع قدسيان" شركت ميكرد و هابرماس فيلسوفي است مدرن و فارغ از هرگونه قديس ستايي.
داريوش اجازه رفتن داد، هابرماس و همراهان از تالار آپادانا خارج شدند و براي بازديد از ساير كاخ ها به سوي شرق پرسپوليس به راه افتادند.
پا را از ابرهاي خيال در چايخانهاي در شمالي ترين نقطه باغ مقبره حافظ نهاديم، قهوهچي با چايي گلرنگ پذيراي مهماناني بود كه از گوشه و كنار ايران و جهان به تمناي عشق از عارفي آمده بودند كه به كمتر از شراب گلرنگ و كمتر از كرشمه خوبرويان معاني بسنده نميكرد. استادان وادي ادب و سخن شيراز، در كنار حوضي از خرد و عرفان، پرفسور را چون نگيني در ميان گرفته و او را در پيچ و خم كلام و انديشه و پرسش محصور كرده بودند، يورگن در لباس يك فيلسوف كه انگار "اروس" خداي عشق يونانيان باستان در او حلول كرده است هر پرسشي را پاسخ بود، گويي حافظ به ميان است و ياران به دور اويند.
در همين حال درويشي روشن ضمير از راه رسيد و بي ريا بر كرسي سخن نشست و گفت: بي شك مرد بزرگي را در ميان گرفته ايد، ترجمان سخن من باشيد و آن پير را بگوييد مرا چيزي بياموزد. يورگن تصور كرد درويش به گدايي آمده است. دست در جيب برد. اما نه، اشتباه كرده بود، درويش را با زر و سيم چه كار؟ تنها پند از او ميخواست. يورگن نگاهي به چهره تكيده و خرقه و كشكول او انداخت و فروتنانه گفت "تو از من پيرتري، تو بايد مرا چيزي بياموزي" درويش كه الفاظ حافظ از كلامش ميباريد، بزرگي پذيرفت و چنين از خواجه گفت،
سالـها دل طلـب جـام جـــم از ما ميـكرد و آن چه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است طلب از گم شدگان لب دريا ميكرد
سخن بس سنگين بود، قبل از آن كه پروفسور در عجب شود، استادان ادب، ترجمان سخن درويش شدند. و هابرماس با تبسمي از چايخانه خارج شد.
براي بدرود با حافظ، بايد ايوان بلند و با شكوه آن را كه تنها چهار ستون آن باز مانده آثار دوره كريمخان است را در گذري. با عروج و فرود از پله ها، از ايوان ميگذريم تا حافظ در تاريكي شبي كه به روز ميماند، پروانه را رقصيدن بياموزد.
بناي جديد آرامگاه حافظ در سال 1316 در زمان پهلوي اول و با طرح معماري فرزانه، از سرزمين هنرهاي كلاسيك يعني "آندره گدار" فرانسوي ساخته شده است. آندره گدار كه خدمات زيادي در زمينه هاي باستان شناسي و معماري در سرزمين ما داشته، بنيان گذار "موزه ملي ايران" و معمار بناهاي ديگري از جمله آرامگاه باشكوه شاعر اسطوره پرداز ايراني "فردوسي" است.
شايد براي ايرانيان خيلي سرافرازي نباشد كه در طول تاريخ، آثاري را خلق كرده اند كه امروز به عنوان الگوي بي بديل معماري در جهان تلقي ميشود اما در عصر مدرنيسم آرامگاه مشاهير ما را معماري فرانسوي بسازد. بايد پرسيد ايرانيان را چه شده است كه ديگر خلق آثار كلاسيك را فراموش كرده اند اما در عصر فراموشي، جوهر اين فرهنگ و هنر، در معماراني چون آندره گدار تجلي مييابد و الحق كه بايد در مقابل چنين معماري باشكوهي سر تعظيم فرود آورد. هر چند دانسته و بايسته است كه نگاه نوستالژيك ايرانيان به اين آثار، مانع از سپاس آنها نسبت به معمار بزرگ اين بناها نميشود زيرا براي برپا كردن چنين بناهايي، قطعا بدون داشتن يك احساس يگانگي و تعلق جهاني به دستاورد تمدن بشري، نميتوان حتي خشتي بر خشت نهاد. چه رسد به خلق بناهايي چون آرامگاههاي فردوسي و حافظ.
پروفسور قبل از ترك حافظيه در دفتر يادبود، با قدرداني از ميزبانان چنين مضموني نوشت: "آنچه در اين سفر گذشت و زيبايي هايي كه در حافظيه ديدم، هميشه در خاطرم خواهد ماند."
15/5/2002
يورگن هابرماس
سعدي و ايران فيروزهاي
تا سعديه و عمارت آرامگاه شيخ اجل سعدي راه درازي نيست، نميدانم شناخت هابرماس از سعدي تا چه حد است اما هر چه هست، شوق ديدار با او، ما را به باغي هدايت ميكند كه روزگاري شيخ شرف الدين در آن ميزيسته و امروز نيز در آن آرميده است.
سعدي همانند "ناصر خسرو" شاعري دنياديده است و بسياري از سالهاي زندگي او در سفر گذشته كه دو اثر جاودانه او يعني گلستان و بوستان بسياري از خاطرات اين سفرها را به قلم كشيده كه سرشار از پند و حكمت است. در واقع بر خلاف سعدي، حافظ روحيه جهانگردي نداشته است و تنها يك بار قصد سفر ميكند و در بندر بوشهر بر كشتي مينشيند اما آن سفينه بحري را مركبي مطمئن نمييابد و از كشتي پياده ميشود و عطاي سفر را به لقاي آن ميبخشد. براي سعدي، سفر بغداد كه براي كسب علم بود مقدمه اي براي سفرهاي او به شام و لبنان و روم و ديگر بلاد آن روزگار محسوب ميشود.
در اقصاي عالم بگشتم بسي بسر بردم ايام با هر كسي
تمتع به هر گوشه اي يافتـم زهر خرمني خوشه اي يافتم
ديدار ما از مزار سعدي پس از غروب آفتاب بود و به جز ما كسي ديگر در عمارتي كه هابرماس آن را مدرن توصيف كرد، نبود. پرفسور از بناي حافظيه به عنوان بنايي كلاسيك نام برد كه ميان مفهوم مدرن و كلاسيك تفاوت معاني بسياري وجود دارد. نميدانم اگر قرار باشد ارزشگذاري كرد، كداميك را بايد بيشتر ستود، كلاسيك يا مدرن.
اگر بخواهيم جايگاه سعدي را در ادبيات ايران بدانيم، كافي است گفته شود آثار شيخ شرف الدين نه تنها در مكتبخانه هاي ايران در طول زمان هاي دراز تدريس ميشده است بلكه به قول "جواهر لعل نهرو" نخست وزير فقيد هند، گلستان سعدي تا سده قبل در مدارس هند تدريس ميشد. شايد به همين دليل است كه جواهر به دخترش "ايندرا" ميگويد: "روح ايران به هند آمده و در بناي "تاج محل" كالبد خود را يافته است." نهرو به اين هم بسنده نميكند چرا كه باور دارد "مشعل هنر و فرهنگ ايران، طي قرون متمادي روشن و درخشان بود و پرتو خود را تا ماوراءالنهر در آسياي ميانه تاباند." بي شك وقتي سخن از "جغرافياي فرهنگي ايران" به ميان ميآيد، گويي ايران فيروزهاي، رنگ جادويي خود را فراتر از فلات ايران در پهنه سند تا نيل گسترانيده است و بيان علم و معرفتي كه ريشه در تمدني هفت هزار ساله دارد و تصوير معماري اصيلي كه به قول "مسجد جامعي" وزير ارشاد، "طاق نماهاي آن تو را ميان اصفهان و سمرقند سرگردان ميسازد" و غوطه ور شدن در جوي موليان، كه به آب ركناباد ميريزد، همه و همه دستاورد فرهنگي ايراني است كه اكنون اسير مرزهاي سياسي امروز خود است و اكنون ديگر فقط ميتواند به حاصل كار سرپنجه هاي زرنگار دختران هنرآفرين روستايي و عشايري كه از در آميختن تاروپودهاي رنگارنگ شكل ميگيرد، ببالد. آنها آخرين سفيران هنر ايران فيروزه اي در دوره هنرهاي مدرن هستند. هنرهاي بي بديل دستي اين سرزمين از جنس يك دلتنگي فرهنگي است كه گالري هاي جهان را زينت و رونق داده است.
به هر حال سعدي، حافظ، فردوسي، رودكي، خيام، نيما و سهراب، هر يك از برگ هاي زرين گلستانياند كه طراوت آن، بهار تاريخ است و به قول شيخ اجل:
گل همين پنج روز و شش باشد زين گلستان هميشه خوش باشد.
بناي اصيل آرامگاه حافظ چون نگيني در ميان نارنجستان و باغي كه عمارت هاي اصيلتري را در اطراف خود دارد هر بيننده اي را به دل تاريخي ميبرد كه حافظ در كنار ،"شاخ نباتش"، به نوشيدن شرابي مشغول است كه اين جهاني نيست.
حافظ اين شوريده حالي كه برخي شاخ نباتش را نماد عشق زميني و برخي نماد و الهه اي از جنس معنا تصوير ميكنند، براي ايرانيان تنها يك شاعر نيست. او براي اهالي ايران زمين "لسان الغيب" و ديوان او پس از "قرآن" دومين كتاب رهروان طريقت عشق و عرفان است كه هر دم غربيان و اشراقيان از خود بيگانه شوند و شوري از سرگشتگي به سراغشان آيد، به ديوانش تفالي ميزنند و ره ميجويند. شايد شيفتگي "گوته" اديب و شاعر كلاسيك سرزمين ژرمن ها نسبت به حافظ نيز از همين جنس باشد.
گوته، از شرق و ادبيات شرقي تاثير بسيار گرفته است. او برخلاف هابرماس درباره ايران بسيار ميدانست. شايد هابرماس نخستين بار، نام ايران را در آثار گوته ديده باشد. اگر علاقهمندي پروفسور به ايران ادامه داشته باشد شايد همانند گوته علاوه بر ديوان حافظ، گلستان سعدي، سفرنامه "پيترودلاواله"، سفرنامه "تاورنيه"، تاريخ ايران "جان مالكوم"، "مباني حكومت در ايران"، "برسيونيوس" و تاريخ "هرودوت" را بخواند و در "آداب اجتماعي ايرانيان" ، "سفرنامه ماركوپولو" و حتي "زندگي اسكندر" كنكاشي داشته باشد. گوته در آثارش، دركي غربي از شرق به دست ميدهد. وقتي گوته در "عشق نامه" خود نگاهي نوستالژيك به عشاقي چون "زال و رودابه"، "يوسف و زليخا" و "شيرين و فرهاد" دارد، به راحتي ميتواند فهميد كه اين حكايت ها، تمثيل قصه عشق هاي مكرر گوته به زيبا روياني است كه حتي در سالهاي پيري نيز ادامه داشته است. باز هم به راحتي ميتوان فهميد كه چرا گوته تا اين حد به حافظ عشق ميورزد، چرا كه او هرگز نميتوانست محملي اصيلتر، عميق تر و عارفانه تر براي بروز ادبيات عاشقانه خود بيابد. زيرا گوته بر اين باور بود كه "ميزان اصالت يك ادبيات خوب، احساس است" و شايد به همين دليل است كه گوته پير، در سنين بالاي 60 سال حافظ را انتخاب ميكند و شرح شوريدگي سالهاي دراز عمر خود را در "عشق نامه" عيان ميسازد. گوته در سالهايي به شرق گرايش پيدا كرد كه به محصولات فكري انقلاب كبير فرانسه با ترديد فراوان نگاه ميكرد. زيرا اشغال آلمان از سوي انقلابيون فرانسه روح لطيف او را آزرده بود. در همين دوران بود كه ناپلئون براي او، حكم "تيمور" را داشت و "محمد(ص)" براي او منجي بود. او تاريخ اديان كهن ايراني را مطالعه كرده بود. قرآن را نيز خوانده بود. گوته وقتي كتاب محمد(ص) نوشته ولتر را خواند، ولتر را متهم ساخت كه به ناحق تصويري منفي از پيامبر اسلام ارايه داده است. او به قدري شيفته ادبيات مشرق زمين و خصوصا حافظ بود كه اشعارش سرشار از مفاهيمي چون "هدهد"، "ساقي"، "درويش"، "مشك" و "حوري" است. گوته اين شاعر هميشه عاشق، شاهكار خود را با عنوان "ديوان غربي-شرقي" در سالهاي آخر عمر خود نوشت. او همچنين به عنوان زبانشناسي بزرگ، نخستين كسي بود كه خويشاوندي ميان زبانهاي "ايراني" و زبانهاي "ژرمني" را كشف كرد و باور نادرست "سامي" بودن زبان فارسي را زدود.
گوته در سال 1832 يعني 97 سال قبل از تولد هابرماس جان سپرد و به اسطوره هاي تاريخ ادبيات آلمان پيوست.
هابرماس به گوته چگونه نگاه ميكند، عشق و عرفاني كه ادبيات گوته را تشكيل ميدهد چه نسبتي با مدرنيته اي دارد كه هابرماس آن را طرحي ناتمام ميپندارد؟
هابرماس هر نگاهي به گوته داشته باشد، حتي اگر انديشه هايش را نقد و نفي كند اين شوق را از او برگرفته است كه در سفر به ايران، حافظ را فراموش نكند. آيا هابرماس ميتواند وصف شوريدگي گوته را براي لسان الغيب بيان كند؟
يورگن بر سر مزار حافظ بود. او وقتي شاخه گلي از رز سرخ را بر مزار حافظ ديد، افسوس خورد كه چرا گلهايي را كه شيرازيان در فرودگاه به او داده بودند با خود نياورده است تا آن را به "رفيق" كه حافظ او را به آن خواهد ناميد، نثار كند.
كمالي سروستاني رئيس بنياد فارس شناسي از پروفسور خواست آرزويي را در ذهن فلسفي خود تصور كند تا همانند سنت ايرانيان كه در كنار تربيت خواجه شيراز، تفال را فراموش نميكنند، او نيز از حافظ بخواهد كه از او و براي او بگويد. هابرماس فكورانه و در حالي كه هيجانزده مينمود، نيت كرد و حافظ نيز چنان گفت كه گويي چه نيك يورگن را ميشناخت.
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ بر هيچ است هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم كه كيمياي سعادت رفيق بود، رفيق
به مأمني رو و فرصت شمر غنيمت و وقت كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
بيا كه توبه زلعل نگار و خنده جام حكايتيست كه عقلش نميكند تصديق
اگر چه موي ميانت بچون مني نرسد خوشست خاطرم از فكر اينخيالدقيق
حلاوتي كه تو را در چه زنخندان است به كنه آن نرسد صد هزار فكر عميق
اگر به رنگ عقيقي شد اشك من چه عجب كه مهر خاتم لعل تو هست همچوعقيق
بخنده گفت كه حافظ غلام طبع تو ام ببين كه تا به چه حدم هميكند تحميق
حكايت حلاوت لعل نگار و خنده جام، كه حافظ دل در گرو آن دارد و "عقلانيتي" كه قرن آهن و پولاد، محصول آن است و هابرماس آن را ميستايد، "مثنوي هفتاد من كاغذي" است كه از ازل بوده و تا ابدالدهر هم ادامه خواهد داشت. آيا هابرماسي كه از يك سو استاد خود "آدورنو" را به مطلق انگاري و ستايش سنت متهم ميكند و هابرماسي كه از سوي ديگر دربرابر كساني كه "عقلانيت ابزاري" را تقديس ميكنند، از معاني دفاع و حمايت ميكند، خواهد توانست به انسان سرگشته عصر "پايان جهان" كه ديوانه وار به مدرنيته وابسته، نيازمند و مسخ شده آن است پاسخي خردمندانه دهد؟ آيا انديشه هابرماس او را ياري خواهد كرد تا "قصيده ناتمام مدرنيته" را به گونه اي بسرايد و پايان دهد كه بتوان خرقه پشمينه عشق، سنت و عرفان را به آن آويخت، به گونه اي كه از قطار پرشتاب مدرنيته نيز عقب نماند؟
هابرماس با ديدگاهي جهاني از غرب به شرق آمده و در شرايطي كه از فرهنگ و فلسفه شرق كمتر ميداند، در مواجهه با نادانستههايي كه ميبيند و ميشنود، دچار حيرتي فلسفي است. آيا او ميتواند بدون توجه به آنچه در شرق چه به جهت فلسفي و چه مناسبات فرهنگي ميگذرد، در تدوين طرح همساني و اجماع جهاني سخن بگويد؟
هابرماس پس از شنيدن سخنان خواجه شيراز درباره مفاهيميچون "عقل" و "فكر عميق" و "تحقيق" گفت: پس من شاگرد حافظ هستم. براي يورگن حافظ مشهورترين شاعر جهان است. حتي مشهورتر از شكسپير. از نظر او در عرصه شعر و ادب، حافظ را مي توان با دانته مقايسه كرد.
وقتي يورگن از دانته گفت، بي اختيار "كمدي الهي" او از نظرم گذشت و در اين تصور سرگردان شدم كه هابرماس چگونه از ميان "دوزخ و برزخ و بهشت"، "برزخ" را به عنوان اقامتگاهي براي انسان برگزيده است. و آيا برزخ ميتواند سراي مطمئني براي بشر امروز باشد.
فيلسوف آلماني، اين شاگرد حافظ، در كنار آرامگاه استاد به سنگ مزاري كه به دستور كريم خان زند، به روايتي از آذربايجان آورده شده و با غزليات خواجه تزئين شده بود، خيره ماند و به فكر فرو رفت و در نوستالژي غريبي كه او را به شيراز كشانده بود، غرق شد.
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و غوغاست
نداي عشق تو دوشم در اندرون دادند فضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست
در شمال باغ آرامگاه و در ساختماني با معماري دوره قاجاريه، مركز حافظ شناسي قرار دارد كه علاوه بر ديوان هاي قديميحافظ و شرح و تفسير هايي كه درباره آن نگاشته شده است ديوان خواجه شمس الدين محمد به زبان هاي مختلف و از جمله آلماني به چشم ميخورند كه مورد بازديد يورگن قرار گرفت.
مهماندار هواپيما از مسافران خواست كمربندهاي خود را ببندند. اكنون ديگر هابرماس در آسمان شيراز بود. او بيشتر به خاطر ديدار با حافظ به شيراز آمده بود و نخستين برنامه اش، گپي دوستانه با انديشمندان وادي ادب و فلسفه شيراز، در كنار آرامگاه حافظ بود.
وقتي نامي از ادبيات ايران و آلمان به ميان ميآيد، بي ترديد نام "گوته" و "نيچه" آشناترين نام هاست و قطعا هابرماس نيز از طريق گوته با حافظ آشنا شده است چرا كه گوته براي ژرمن ها به منزله "سعدي" و "حافظ" و "فردوسي" براي ما ايرانيان است و همان طور كه حافظ در جايگاه شعراي كلاسيك ايران و حتي جهان قرار دارد، گوته نيز اين چنين است.
در فرودگاه شيراز، "كوروش كمالي سروستاني" رئيس بنياد فارس شناسي وتني چند از كارشناسان اين بنياد از هابرماس با شاخه هاي گل استقبال كردند. براي هابرماس بسيار جالب بود كه اينچنين به پيشواز او آمده بودند و در حالي كه رزهاي سرخ را ميبوييد، گفت: اگر ميدانستم، با من اينچنين برخورد ميشود، حتما با لباس رسمي ميآمدم. من فكر ميكردم در حال يك سفر توريستي هستم. با اندكي درنگ، به طرف مهمانسراي استانداري كه در بلندترين نقطه شيراز يعني "تپه تلويزيون" قرار داشت حركت كرديم. اقامتگاه هابرماس و همراهان، باغ سرسبزي بود، غرق گل. و با اينكه فصل شكوفه هاي بهار نارنج گذشته بود اما عطر ديگر گلها، فضاي باغ را به نارنجستاني پربهار شبيه ساخته بود. با اين همه گل، بي جهت نيست كه شيراز را "شهر گل و بلبل" ميخوانند، قطعا صبح فردا، پيرمرد با صداي چهچهه بلبلان خوش آهنگ از خواب برخواهد خاست.
وقتي كمالي سروستاني هابرماس را به واحدي كه برايش در طبقه دوم مهمانسرا درنظر گرفته شده بود راهنمايي كرد، پرفسور از پنجره اتاق مجللي كه اقامتگاه آقاي خاتمي در سفر شيراز بود، چشمانداز باغ را از نظر گذراند و در حالي كه دستان خود را باز كرده بود، گفت: "با من مثل پادشاهان برخورد ميشود." او حق داشت چون بنياد فارس شناسي، ميبايستي، مهمان نوازي از جنس "شيراز" را به او نشان ميداد. به پروفسور گفتم: مهمان نوازي، صفت مشهوري براي اهالي فارس است. هر چند شما نيز پادشاه هستيد، اما پادشاه فلسفه! هابرماس با فروتني گفت، ظاهرا ايرانيان همه مهمان نواز هستند چون در تهران نيز از من خيلي خوب پذيرايي شد كه فراتر از حد انتظارم بود.
پس از صرف يك نوشيدني به سمت حافظيه به راه افتاديم. خيابانهاي شيراز، در فروردين و ارديبهشت كه زيباترين و سبزترين ماههاي شيراز است، جلوه اي از مهر ايزدي را به نمايش ميگذارد. خصوصا در سالي كه باران رحمت بي دريغ خداوند "سعدي" به همه جا رسيده باشد و در غروبي كه خورشيد با زمين مهربانتر شده است.
پرواز ما در ساعت 16:45 دقيقه البته با تاخيري كه بيش از 15 دقيقه نبود و جاي شكرش باقي بود، آغاز شد، پس از قدري صحبت، پروفسور خودش براي مصاحبه اعلام آمادگي كرد، اما هنوز چند سوالي بيشتر مطرح نشده بود كه در پاسخ به سوالي كه به نوعي به مذهب و قرون وسطي بازميگشت واكنشي عصبي نشان داد و من تازه متوجه شدم هر مقوله اي كه چاپ آن ممكن باشد تبعاتي براي او چه در داخل و چه در خارج ايران داشته باشد، از صحبت كردن درباره آن خودداري خواهد كرد. سكوت سنگيني حاكم شد. من نيز سعي كردم كه فعلا سوال ديگري از او نداشته باشم چون براي ما خيلي مهم بود كه پيرمرد سفر خوبي داشته باشد و بتواند از ديدن آثار باستاني ما لذت ببرد. در اين افكار بودم كه پروفسور خطاب به من گفت: اگر موافق باشي من با تو مصاحبه كنم، سپس خنديد. متوجه شدم درباره ايران، سري پر از سوال دارد و از سوي ديگر نسبت به حسن نيت من نيز داشت مطمئن ميشد. من نيز پذيرفتم. او خيلي كنجكاو بود بداند جايگاه خاتمي در ساختار سياسي و اجتماعي ايران چگونه است، براي او ديدگاه خود را توضيح دادم و گفتم آقاي خاتمي در دوره اول رياست جمهوري خود همراه و همزبان افكار عمومي بود و مردم نيز اهداف او را پيگيري ميكردند. اما در دوره دوم سعي كرد با تغيير تاكتيك و با توجه به خواسته هاي رقيب، با آن ها كنار بيايد تا شايد از آن طريق بتواند جنبش را پيش ببرد، لذا از افكار عمومي فاصله گرفت. اما با اين احوال هنوز آقاي خاتمي يك رهبر كاريزماتيك است كه مردم از او نااميد نشده اند. وقتي او از قدرت خاتمي پرسيد ، گفتم، قدرت خاتمي را بايد در افكار عمومي جست و جو كرد نه در ساختار قدرت.
پروفسور ميگفت، خيلي دوست دارم بدانم مردم ايران تا چه حد نسبت به مقررات مذهبي و عبادات جدي و قوي هستند و تا چه حد نسبت به آن ضعف نشان ميدهند و آيا مسلماناني با ضعف ايمان وجود دارند و با باريكبيني گفت: البته برخي سرپيچي ها از مقررات مذهبي را در ايران ديده ام. او فكر ميكرد عبادات در ايران، با آمريت به اجرا در ميآيند و تفاوت زيادي بين احكام شرعي و احكام حكومتي قائل نبود. هابرماس نسبت به حقوق زنان در ايران خصوصا پس از ازدواج ابراز نگراني ميكرد اما وقتي به او گفتيم زنان در اسلام از حقوق ويژه اي برخوردارند و براي انجام كارهاي خانه وحتي براي شيردادن به فرزند خود نيز ميتوانند دستمزد بگيرند، باور نميكرد. البته شايد حق داشت. زيرا بين اين كه زنان از چه حقوقي برخوردارند و اين كه آيا اين حقوق در جامعه ما به اجرا در ميآيد و اين كه آيا اصولا زنان ايراني از حقوق اجتماعي خود خبر دارند، تفاوت زيادي وجود دارد. يورگن ميگفت: در جوامع ما نيز تعصبات مذهبي وجود دارد كه مسائلي را نيز به وجود ميآورد البته تاكيد كنم كه كاري به فلسفه جامعه شما ندارم. اما ميخواهم بگويم وجود چنين تعصباتي طبيعت مذهب و جوامع مذهبي است.
هابرماس فيلسوفي است كه "آزادي"، "حقوق بشر"، "خرد جمعي" و "مدرنيته"، در دستگاه فلسفياش جايگاه ويژه اي دارد. او معتقد است مدرنيته، حامل آزادي ها و پيشرفت هاي بيسابقهاي در زندگي بشر معاصر بوده است. اما در طول سفرش در ايران هر وقت در باره ايران از او سوال ميشد و تحليل او را در اين باره در مورد ايران ميپرسيدند و احيانا راهكار ميخواستند، ميگفت، جامعه شما مشكلات زيادي دارد و متاسفم كه نميتوانم هيچ كمكي به شما بكنم. او بيشتر دوست داشت بداند تا بياموزاند. شايد علت آن به قول خودش اطلاعات كمي است كه درباره ايران دارد. او احساس ميكرد تنها در شرايطي ميتواند دقيقا اظهار نظر كند كه اطلاعاتي دقيق و متكي بر پژوهش و تحقيق داشته باشد. براي او خيلي مهم بود كه درباره آزادي در ايران بيشتر بداند، هرچند به شوخي به او گفتم من "آزادي" هستم البته از جنس قرباني شده آن! كه تبسم فيلسوفانه او را در پي داشت، اما شايد احساس ميكرد اگر درباره آزادي در ايران بداند قطعا قضاوت هاي فلسفي او نسبت به جامعه ايران دقيقتر خواهد بود. هرچند كه هيچگاه به طور صريح درباره ايران اظهار نظر نكرد. البته به او گفتم آزادي در ايران همواره يك نوسان سينوسي داشته و دارد به گونه اي كه در دوره هايي، آزادي را تا حد "آنارشي" تجربه كرده ايم و از سوي ديگر فقدان فضاي باز و آزادي را تا حدي داشتهايم كه ميتوانست جامعه را به انفجار برساند كه حداقل يك بار آن به "انقلاب" انجاميد و بار ديگر نيز "دوم خرداد" را در پي داشت. وقتي مدعي شدم ايران نخستين خاستگاه آزادي و حقوق بشر در جهان است، بشدت شگفت زده شد و تاكيد كرد كه هرگز نميتواند اين چنين باشد. من نيز به او قول دادم در تخت جمشيد، نخستين "منشور آزادي" در جهان را كه "كوروش بزرگ" نگاشته است و سندهاي گلين را كه مربوط به پرداخت حقوق كارگران در دوران برده داري در جهان غرب است به او نشان دهم. شايد او اين سخن را تناقضي آشكار ميدانست. مگر ميشد ملتي در دو، سه هزار سال پيش، منادي آزادي باشد اما در عصري كه آزادي از اساسي ترين مفاهيم مورد نظر بشر امروزي است با آزادي مشكل داشته باشد!
به نظر ميرسيد خلبان در حال كم كردن ارتفاع هواپيما است، اما سوالات هابرماس و اشتياقش نسبت به دانستن در مورد ايران كم نشده و عطش من نيز براي غنيمت دانستن و "گفت و گو" با او كاهش نيافته بود.
در روزگاراني كه در انديشه "فردوسي"، "كيكاووس"، قدرت را در آسمان ها مي جست و سوار بر سفينه پرنده خود، از آسمان زمين را نظاره مي كرد، "هومر" سوار بر "اسب تراوا"، منشا قدرت را زميني مي انگاشت و از زمين به آسماني كه ستاره نداشت و هميشه ابري بود مي نگريست. وجه مشترك ايرانيان اهورايي و يونانياني كه الهه هاي زميني را ستايش مي كردند، ربع مسكون كرهاي بود كه بايد مي شناختندش و اينجا بود كه اسطوره هاي فلسفه در غرب و اسطوره هايي از جنس "پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك" در آكادمي هاي ارسطويي و ديرهاي مغان، به تبيين مفاهيم جدل آميز خود، روزگار مي گذراندند. قصه مفصل انديشه و فلسفه ايران زمين را به ايرانيان مي سپاريم و از كنار "هراكليت" و "افلاطون" مي گذريم و خطابه هاي "سيسرون" در سناي رم و موعظه هاي "اسكلت اريژن"، نخستين حكيم اسكوداستيك در قرون وسطي را رها مي كنم تا بتوانيم نامي از "فرانكسيس بيكن" در آغاز رنسانس داشته باشيم تا عصر جديد را با "دكارت"، "كانت" و "رسو" آغاز كنيم كه با تمامي اين انديشه ها مقدمه اي بس گرانسنگ را براي سلوك عقلي "هگل" فراهم كرده باشيم تا او با تضاد ديالتيكي خود ما را وارد دوره اي از تاريخ فلسفه كند كه اساطير معاصر اين عرصه، چون "ماركس"، "هايدگر"، "ماركوزه"، "پوپر"، "فوكو" و سرانجام "يورگن مابرماس"، آموزه هاي فلسفي خود را به فكوران عرصه حكمت بياموزند و جهان ديگري از جدل را براي بشر امروزي به ارمغان آورند.
ما امروزيان، هيچ گاه نمي توانيم انتظار ديدار با اسطوره هاي تاريخ را داشته باشيم، اين ديدار فقط در لايه هاي تخيل ما جاي دارند و هيچ گاه نمي توان افلاطون، بيكن، هگل و ماركس، هايدگر و … را جز از طريق آثارشان در ميان خود داشته باشيم. اما امسال در ايران زمين و در بهار فلسفه جديد "هابرماس" در ميان ما بود. آخرين حلقه "مكتب فرانكفورت". آري تنها بازمانده نسل اسطوره هاي كلاسيك فلسفه جديد در ايران بود. ايراني كه نخستين انديشه هاي حكومتي و امپراتوري را طراحي و اجرايي كرده بود. هر چند نامي از فلاسفه ايران باستان در تاريخ ديده نمي شود، اما مگر مي توان نخستين امپراتوري جهان را بدون تكيه گاهي علمي و فلسفي بنا نهاد تا پادشاهان و سرداران بزرگ اين دوره، گستره وسيعي از سند تا نيل را در حوزه قدرت سياسي خود داشته باشند و اين سوالي است كه هر چند پاسخي بس روشن دارد اما انديشمندان ايران و جهان بايد بتوانند به اين معماي تاريخي پاسخي درخور دهند. … بگذريم، يورگن در تهران بود و بسياري بي خبر از بودن او، اولين ديدار عمومي اش، با انديشمندان ايراني كه با دعوت قبلي صورت گرفته بود در "انجمن حكمت و فلسفه ايران" با بيش از يك ساعت تاخير برگزار شد چون راننده فيلسوف راه گم كرده بود. نخستين بار بود كه يك فيلسوف طراز اول در عصر "پايان جهان" با ايرانياني به سخن مي نشست كه در ربع قرن آخر قرن بيستم، خبرسازترين ملت بودند چرا كه تحولات ايران، بحث انگيزترين تفاسير فلسفي را ايجاد كرده بود. وقتي خبر سخنراني هابرماس در تالار فردوسي دانشگاه تهران، در مطبوعات چاپ شد بسياري از علاقمندان فلسفه جديد، غافلگير شدند و بسياري آمدند اما بسياري هم حداقل از ساير نقاط ايران، زماني براي حضور در دانشگاه تهران، نيافتند اما شيرازيان به يمن حافظ و شهري كه پايتخت فرهنگي ايران است اين فرصت را مي يابند تا هابرماس را در شيراز ببينند. اما اهالي شيراز هم از آمدنش بي خبر بودند، جز بنياد فارس شناسي كه ميزبان اوست.
هابرماس پس از پايان آخرين جلسه خود با انديشمندان ايراني در هتل لاله، به اتفاق مترجم و نگارنده اين سطور به فرودگاه مهرآباد رفتيم. وقتي هابرماس در فرودگاه متوجه شد من روزنامهنگار هستم و مي خواهم در سفر با او مصاحبه كنم، بشدت نگران شد اما وقتي به او اطمينان داديم كه تنها در صورت تمايل و رضايت كامل او، مصاحبه انجام مي شود، خيالش قدري راحت شد، البته براي من خيلي عجيب بود كه چرا هابرماس تا اين حد نسبت به روزنامه نگاران حساسيت دارد. او طي سفر به ايران با هيچ روزنامه نگاري به شكل آگاهانه گفت و گو نكرد. البته يك نگراني او را مي دانستم، چون تصويري كه هابرماس با آن به ايران آمده بود، تصويري كاملا طالباني بود و اين احساس برايش وجود داشت كه ممكن است با كوچكترين اعلام نظر سياسي، با او برخورد شود. نكته ديگر اين كه پس از بازگشت از شيراز از او پرسيدم اين بود كه آيا شما در آلمان هم اين قدر نسبت به روزنامه نگاران حساس هستيد و به هيچ كس وقت مصاحبه نمي دهيد و مصاحبه نمي كنيد؟ گفت:"مطبوعات آلمان يا ديگر كشور هاي اروپايي سوالات خود را به صورت كتبي براي من مي فرستند و من نيز اگر مايل باشم به آنها پاسخ مي دهم اما معمولا در مصاحبه حضوري با روزنامه نگاران شركت نمي كنم. وقتي علت را پرسيدم گفت: سوالاتي كه از من مي شود غالبا فلسفي است و يا اين كه پاسخ من به سوال آنها فلسفي است از اين رو معمولا در چنين شرايطي با سوالات بعدي آنها مواجه مي شوم و بحث به درازا مي كشد و نمي توان آن را جمع كرد. لذا ترجيح مي دهم به شكل كتبي مصاحبه كنم. هر چند كه او اين احساس را نيز داشت كه ممكن است سخنان او به گونهاي ديگر تعبير و چاپ شود.
اين ها گفتم كه بگويم هنوز هم حوصله وصرافت سياسي يا اجتماعي نوشتن كه هيچ حوصله نوشتن شعر را هم ندارم اما براي اين كه شرمنده بزرگواراني كه به وب قلم مي آيند نشوم قصد دارم يكي از مطالب قديمي ام را كه در روزنامه و مجلات مختلف چندين بار به چاپ رسيده را به شكل پاورقي در وب قلم بگذارم كه عنوان ان هست
سفر نامه اي از جنس فلسفه و تاريخاين سفرنامه در سال 1381 در روزنامه نوروز در ۱5 شماره و فصلنامه گزارش گفتگو ارگان مر كز گفت و گوي تمدن ها و ماهنامه صنعت گردشگري در سال 1382 به چاپ رسيده كه جريان سفر ي است كه با هابرماس فيلسوف شهير آلماني به شيراز داشتم . من خودم اين سفر نامه را خيلي دوست دارم
اميدوارم كه دوستان بي حوصلگي مرا بر من ببخشايند واين متن كهنه را از من بپذيرند.چرا كه
براي من اكنون فصل يك بازبيني ذهني فرا رسيده است كه ايكاش بتوانم با خودم به خوبي كنار بيايم
برايم دعاكنيد
--------------------------------------------------------------------------------------------
گشايش
وقتي پيشنهاد همسفري با هابرماس و نوشتن يك سفرنامه از او را با دكتر مهاجراني كه ميزبان او بود در ميان گذاشتم و او موافقت كرد، خوشحالي ام پاياني نداشت زيرا همسفر بودن با فيلسوفي كه آوازه جهاني دارد، فرصت مغتنمي است كه هميشگي نيست.
قرار بود با فيلسوفي به شهر اسطوره هاي تاريخ ايران سفر كنم كه همچون "گوته" در دوران پيري دغدغه هاي شرقي اش گل كرده بود. چه دارد اين شيراز و چه كرد اين حافظ با گوته و چه دلتنگي با شكوهي از عشق و عرفان برمي خيزد كه گوته و هابرماس در عنفوان جواني از كنار آن مي گذرند اما در پائيز عمر, بهاري از عشق را متبلور مي سازند كه تن پير، از همراهي آن عاجز است.
عشق، قند مكرر و حكايت تكراري همه آدم هايي است كه بي وصل او در وادي سرگرداني و درياي بي پايان و طوفاني امروز، تخته پاره هاي ديجيتالي را رها كرده و در جست و جوي آب حيات، تن خسته خود را به چشمه سارهايي مي زنند كه بوي وصل از آن برميخيزد.
هابرماس به ايران آمده تا بيت هاي غزل ناتمام و گمشده ديوان خود را در شيراز پيدا كند. او در سفري غيررسمي به دنبال خلوتي است تا جايگاه عشق و دين و عرفان را در دستگاه فلسفي خود بيابد.
قرار بود دو نفر از استادان فلسفه نيز او را همراهي كنند اما به هر دليل در اين سفر هابرماس به همراه "عدنان شاه طلايي" به عنوان مترجم همراه و نگارنده در روز چهارشنبه 25 ارديبهشت 1381 يا 15 ماه مه 2002 به سوي شيراز پرواز كرديم.
استان فارس، سرزمین غریبی است و بی گمان مام ایران. این خطه بیشتر با نام تخت جمشید و پاسارگاد و به طورکلی هخامنشیان عجین شده است در حالی که این استان آثار بی شمار باستانی مربوط به دوره های مختلف تاریخی را در دل خود حفظ کرده است.
علاوه بر بناهای تمدنی دوران زند و قاجار که شیراز را به شهر فاخری در زمینه میراث فرهنگی تبدیل کرده است می توان به آثار برجای مانده در شهرهایی چون اقلید،آباده و سورمق و... اشاره کرد که با آثار یگانه ای از دوران ساسانیان، جایگاه ویژه خود را می طلبد.
معلوم نیست چرا دوران ساسانیان در تاریخ ایران بعداز انقلاب مورد غفلت های فراوانی قرار گرفته است در حالی که این دوران بعد از هخامنشیان اوج دوران تمدنی ایران به شمار می رود.
نوروز امسال فرصتی شد تا از "سورمق" که به نام باستانی "سرمق" نیز شناخته شده است بازدیدی داشته باشیم. این شهر که در 250 کیلومتری شمال شیراز واقع شده آثاری از دوره ساسانیان را در خود جای داده است.
سورمق در همسایگی شهرهای آباده، اقلید، ابرکو یا ابرقو و خرم بید قرار دارد و غالب این شهرها در دوران باستان سکونتگاه زرتشتیان بوده است.
در شمال سورمق و بالاتر از روستاهای باقرآباد و دشت بیضا در بالای کوهی که در دوران ساسانیان موقعیتی استراتژیک داشته است بقایای قلعه ای نظامی به نام قلعه گبری به چشم می خورد که در اثر غارت باد و باران و جویندگان گنج در معرض نابودی کامل قرار دارد.
در دامنه همین کوه دو قبرستان و یک زیارتگاه وجود دارد که بر اساس نام و شواهدی که از آن پیداست قصه جنگی خونین را در دشت سبز زیر کوهپایه تداعی می کند. یکی از قبرستان ها به نام "شهدا" در نزدیکی آن قرار دارد که زیر زیارتگاه آن بشدت حفاری شده و هر چه بوده و نبوده به یغما رفته است. چند صدمتر دورتر قبرستان دیگری وجود دارد که "لا شهیدان "نام دارد و به گویش محلی به آن "لاشیدون "(lasheeidoon)گفته می شود که همه قبرهای آن مورد کاوش سوداگران اشیاء عتیقه قرار گرفته و چیزی در قبرها یافت نمی شود.
با توجه به وجود قبرستان که معلوم است آرمیدگان آن کشته شده اند که نام شهید و یا لا شهید بر آن نهاده اند به نظر می رسد در این محل میان سپاهیان ساسانی مستقر در قلعه گبری و لشگریان اعراب جنگی خونین رخ داده است که عده زیادی از دو طرف کشته شده اند و سربازان کشته شده ساسانی در شمال و سربازان عرب در جنوب قلعه نظامی به خاک سپرده شده اند. از آن جایی که پس از آن اعراب مسلمان حاکمیت را در آن منطقه به دست گرفته اند قبرستان اعراب با عنوان "شهیدان" نام گرفته است و بنایی نیز در کنار قبرستان شهیدان ساخته شده که به نظر می رسد مقبره یکی از کشته شدگان در جنگ باشد که جایگاه معنوی ویژه ای میان سربازان اعراب داشته است.
به هر حال شهدا و لاشیدون، نام های آشنایی در این منطقه هستند و نکته جالب در نامگذاری قلعه و قبرستان سربازان ساسانی این است که قلعه به قلعه گبری مشهور است اما قبرستان را قبرستان گبرها نگفته اند و این نکته نشان دهنده وجود دو نگرش به کشته شدگان در جنگ و همچنین احترامی است که برای سربازان کشته شده ساسانی در نامگذاری قایل شده اند که دلیل آن احتمالاً ضرورت و احترامی بوده است که حکام محلی و اهالی منطقه برای سربازان ساسانی قایل بوده اند.
میدانی را ترک می کنم که دیگر از آن صدای چکاچک شمشیرها به گوش نمی رسد.زیرا سالهاست که سربازان یزدگرد سوم وسربازان عمر در دامنه کوهی که قلعه گبری بر بالای آن قرار دارد در کنار هم خفته اند.
امروز که نگاه می کنیم کسی قبر سربازان عرب را نکاوید، اما همه قبرهای جنگجویان ساسانی که با زره و ساز و برگ دفن شده بودند، در نوردیده شده شده است .افسوس آنها تاریخ را غارت کردند.
ادامه دارد
