در تاريك و روشن يكي از آخرين روز هاي سرد پاييز درب آهني سلول
انفرادي او باز مي شود زنداني هراسان از جا ي خود نيم خيز شده و با خود مي گويد : آيا
آمده اند تا حكم را ابلاغ كنند.
نه اين بار هم نه
نيمه شب است تازه خواب به چشمانش رفته
صداي همهمه اي كه از پشت در ب سلولش به گوشش مي رسد بار ديگر او را
نيم خيز مي كند و با خود فكر مي كند گويي اين بار آمده اند كه كار را
تمام كنند
نه نه اين بار هم آنها نيستند
فرياد مي كشد اي خددددددددا
اين انتظار ديوانه ام كرده من تا كي بايد انتظار بكشم.
بار ديگر پتوي نخ نماي زندان را روي سرش مي كشد و به خواب مي رود.
عصر روزي سرد از آخرين روز هاي همان پاييز درب سلولش به صدا در مي آيد
زندانبان :ملاقاتي داري
خدايا كيست كه مي خواهد مرا ببيند من كه كسي را ندارم
قدري لباس هاي رنگ و رو رفته اش را مرتب مي كند ودمپايي هاي پلاستيكي
پاره اش را به پا كرده ولخ لخ كنان به دنبال نگهبان به راه مي افتد
زندانبان قفل ها را يكي پس از ديگري باز مي كند تا
بالاخره به اتاق ملاقات مي رسند
نگهبان مي گويد برو تو 10 دقيقه وقت داري
با خود فكر مي كند حتما يكي از دوستانم است كه فهميده قرار است اعدام
شوم ،به ملاقاتم آمده پس حكمم قطعي شده و اين آخرين ملاقات و آخرين روز زندگي
من است
داخل اتاق مي شود دهانش از تعجب باز مي ماند
شاكي اصلي به ملاقاتش آمده سلام مي كند و شاكي جوابش را مي دهد
در ميان اتاق يك ميز كوچك و دو صندلي قرار دارد
روي صندلي مي نشينند
شاكي مي گويد :كتاب شعرت ناتمام است
زنداني: اين كتاب ناتمام زندگي من است و ناتمام هم مي ماند شما كه
بهتر مي دانيد
شاكي : مي دانم اما من ديگر نمي خواهم اين كتاب ناتمام بماند
احساس بدي دارم كه گناه يك كتاب ناتمام به نام من نوشته شود.
زنداني:حكم من كه صادر شده و شما هم آن را امضا كرديد
شاكي: من امضايم را پس گرفته ام و رضايت دادم
زنداني:يعني من اعدام نمي شوم
شاكي:نه ! فقط يك شرط
زنداني :هر شرطي باشد مي پذيرم
شاكي : كتاب شعرت را تمام كن آن كتاب شرط زنده بودن توست
زنداني: اگر دلتان براي آن كتاب مي سوزد مهلتي به من بدهيد تمامش مي
كنم .
شاكي : براي هميشه آزاد شويد وكتاب شعرتان را تمام كنيد كه بهتر است
زنداني : براي من آن مهم است كه شما بفهميد من بي گناهم زنده
بودن و گناهكار شمرده شدن اصلا شيرين نيست
شاكي : من تو را گناهكار نمي دانم
زنداني :مي دانستم شما مي دانيد كه من بي گناهم
شاكي:البته بي گناه بي گناه هم نيستي اما من دلم مي خواهد كتاب شعرت
را تمام كني اما يادت باشد كه آن كتاب از آن من است من نمي خواهم كتاب زندگيت را
من تمام كرده باشم اما كتاب شعرت را آري.
اوغرق در گفتن در باره كتاب شعرش بود كه با صداي نگهبان از
خواب پريد
واي خداي من آيا همه اين ها خواب بود؟
هنوز خورشيد طلوع نكرده بود معمولا زندانيان اعدامي را در چنين ساعاتي
براي اجراي حكم مي برند
خدايا زندانبان براي چه كوبه انفرادي مرا مي كوبند؟
یکی بود یکی نبود
یک جزیره پر از تنهایی بود میان دریایی وهم انگیز از خیال
"تنها" در این جزیره خسته و تنها بود
او در غار تنهایی که خود ساخته بود آرزو هایش را می شمرد
"تنها " شمردن را فقط تا یک بلد بود به عدد آرزو هایش
"تنها" آشفته حال از جا برخاست و شتابان به سوی ساحل دوید و تن رنجورش را به شلاق موج های سهمگینی سپرد که به بدنه صخره های جزیره فرود می آمدند او در حالی که تنها آرزویش را فریاد می کشید گفت:
پری دریایی پری دریایی
تو که خداوند این موج ها و این جزیره هستی مرا از این تنهایی نجات بده
و یا بگذار موج ها مرا مهربانانه در بر گیرند .
چشمان آسمان برقی زد و امواج خروشان، کنار رفتند و از میان آنها پری دریایی آرام آرام با باله هایی طلایی ظاهر شد و پرسید: ای تنها ! فریاد تنهاییت را شنیدم چگونه می خواهی از تنهایی به در آیی ؟
دوست داری همدمت آدم باشد یا دیو ، فرشته باشد یا پری، زمینی باشد یا دریایی؟
تنها در حالی که تن خسته خود را به سوی ساحل می کشید گفت :فرشته ، فرشته ای که مرا از اسارت دیو تنهایی نجات دهد و با خود به آسمان ها ببرد.
پری دریایی که عاشق آدم ها بود گفت : فرشته آری اما به آسمان ها نه تو باید در زمین بمانی حالا خواسته دومت را هم بگو
تنها گفت :دوم یعنی چه؟
پری دریایی در حالی که امواج او را در میان می گرفتند گفت: دو را یادت خواهی گرفت و با رقصی که به باله هایش داد به اعماق دریا باز گشت
در یک چشم به هم زدن فرشته ای جوان که شنل سپیدش زیر نور خورشید می درخشید از ابر های آسمان فرود آمد . فرشته ای زیبا با بال هایی درخشان و مروارید هایی درشت که روی پیرهن داشت
آخه فرشته گریه کرده بود چون او هم میان فرشته ها تنها بود به خاطر همین بود که اشک ها پیرهنش را غرق مروارید کرده بودند
تنها ، غرق تماشای فرشته در حالی که سعی می کرد تن خیس خود را از او پنهان کند گفت : تو پیش من می مانی ؟
فرشته نگاهی به تنها کرد و چیزی نگفت.
تنها فرشته را به غار تنهایی خود دعوت کرد او و فرشته با گذشتن از میان سنگلاخ ها وارد غار شدند اما غار دیگر تاریک نبود قندیل های بلوری بلور های سنگی و سنگ های ریز و درشت در دل غار می درخشیدند. روی دیوار های سیاه غار جلبک های سبز روییده بودند در هر جایی که فرشته بال می گشود بیدهای مجنون می روییدند نخل ها سر به آسمان می کشیدند چلچراغ ها روشن می شدند اجاق ها و هیمه آن فروزان می شدند.
آن جا دیگر غار نبود قصری با شکوه بود بر صخره ای بلند که بیکران دریا را تا بینهایت در افق امتداد داده بود.
اکنون دیگر زمانه سپری شده بود او اکنون یاد گرفته تا دو بشمارد. هر چند عاشق را با ریاضی چه کار.
او به تنهایی همه جزیره را فرش سبزی کرده و زیر پای فرشته انداخته بود فرشی پر ازگل های رز سرخ که تنها با دستان خود کاشته است.
او دیواره های همه صخره های جزیره را با بوته های انگور سیاه آذین بسته است تا برای فرشته آسمانی خود شراب گلگون عشق در خم کند . امروز این جزیره فقط مال آنها است فرشته دریایی آن را به هر دوی آنها هدیه داده بود
تنها دیگر تنها نبود فرشته هم غمگین نبود
آن تنها من بودم
آیا آن فرشته تو بودی
اولین باری که آقای ذبیحی را دیدم کلاس پنجم دبستان بودم آن روزها هر وقت آقای ذبیحی با بابا حرف می زد من هم خودمو تحویل می گرفتم و اظهار فضل می کردم او هم با خوشرویی به حرف های من گوش می داد.یک روز که در عین بچگی سوال بوداری از او پرسیدم یک مقدار صداش را پایین آورد و گفت:این حرف ها خطر ناکه جای دیگه نگو باشه . بعدش هم جوابمو داد و مقداری باهام بحث کرد.
نزدیکی های اول مهر بود که با بابا برای خریدن دفتر و کتاب و لوازم تحریر به کتابفروشی آقای ذبیحی رفتیم اولین باری بود که به اون کتابفروشی می رفتم.
اون روزها خیلی به کتاب خواندن علاقه داشتم خیلی از روز های تابستونها رو تک تنها به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در پارک نیاوران می رفتم بیشتر کتاب داستان هاش را خوانده بودم اما انگار کتاب های آقای ذبیحی یک چیز دیگه ای بودن. بدون این که اجازه بگیرم به سمت کتاب ها پرواز کردم که بابام جلوم را گرفت وگفت:اجازه گرفتی..... اما آقای ذبیحی پرید وسط حرفش و گفت :کارش نداشته باش بذار ببینه.
من هم از خدا خواسته شروع کردم به ورانداز کردن کتاب های داخل قفسه ها چند تا کتاب هم انتخاب کردم و بردم پیش آقای ذبیحی و گفتم :میشه این کتاب ها را من ببرم ؟ بابا زد زیر خنده و گفت :اگه همه بخوان این جوری کتاب ها را ببرند که آقای ذبیحی یک ماهه ورشکست میشه اگه این کتاب ها را می خواهی باید بخری.
من که بور شده بودم به بابا گفتم من که پول ندارم واسم می خری؟ بابا کتاب ها را از من گرفت و یک وراندازی کرد و گفت :پسر! این کتاب ها که به درد تو نمی خوره تازه مگه کتابخونه عضو نیستی.در حالی که سگرمه هامو توهم کرده بودم گفتم:آخه اون جا که از این کتابا نداره از بس داستان خوندم دیگه خسته شدم .
آقای ذبیحی که شاهد جر و بحث ما بود اومد جلو و کتاب ها رو از بابام گرفت و یک نگاهی به تک تک اونا انداخت و رو به من کرد و گفت :آفرین پسر ! خوشم اومد نمی خواد بخری من اونا رو امانتی بهت میدم هر وقت خوندی برام بیار.بابام گفت :نه پولش رو میدم شما فکر می کنید دیگه بعدا می تونید این کتاب ها را بفروشید.
بالاخره آقای ذبیحی به بحث ما پایان داد و در حالی که به طرف من می اومد گفت : اصلا این کتاب ها هدیه من به توئه نمی خواد اونا رو برگردونی بگیر پسرم.
از خوشحالی فریادی کشیدم و در حالی که پشت سر هم تشکر می کردم کتاب ها را گرفتم و گفتم:خوش به حالتون کاش من هم این قدر کتاب داشتم.
چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که مدرسه ها باز شد و ما رفتیم مدرسه.
شب بود و بابا تازه اومده بود خونه بعد از شام منو صدا کرد و گفت :دوست داری بازم بری کتابفروشی آقای ذبیحی.گفتم آره چطور مگه؟گفت :آقای ذبیحی به من گفت بهت بگم اگه دوست داری بعد از ظهر ها که از مدرسه تعطیل شدی بیا اونجا هم به من کمک کن و هم وقت های بیکاری هر کتابی رو دوست داشتی وردار و بخون تازه گفته مزد هم بهت میده.
به فکر فرو رفتم برم نرم آخه اگه می رفتم دیگه نمی تونستم با بچه ها فوتبال بازی کنم.با خودم گفتم یه مدت میرم اگه بد بود دیگه نمی رم.
عصرفرداش بعد از این که زنگ خورد به چشم به هم زدنی دم در کتابفروشی آقای ذبیحی بودم چون از مدرسه نیکی علاء در دزاشیب تا سه راه نیاوران راهی نبود.اما او هنوز نیامده بود. مدتی منتظر شدم تا امد .سلام کردم در جوابم خیلی جدی گفت :یادت باشه اول کتابفروشی بعدا کتابخوانی و در را باز کرد و با هم پا به دنیایی گذاشتیم که برای من جدید بود دنیای قصه و داستان نبود دنیای واقعیات زندگی و جهانی بود که در کتاب های آن روزها توصیف شده بود.
هر چند بعد از چند ماه بار دیگر به دنیای کودکی باز گشتم اماچند ماهی که شاگرد کتابفروشی آقای ذبیحی بودم خیلی چیز ها یاد گرفتم و........
سال هاست که آقای ذبیحی را ندیدم تا دیروز که از سر کار برمی گشتم سر پل تجریش درست سر گوگل عکس آقای ذبیحی را که پیر شده بود روی یک اعلامیه بزرگی دیدم و زود شناختم در آن اعلامیه نوشته بود چهلمین روز درگذشت پدری مهربان معلمی دلسوز و......
آری مرگ هم در زمره واقعیات زندگی است
اما او هر گز برای من نمی میرد.
از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل
اسماعیل آزادی
شهرت او از لندن فراتر رفته بودو داشت از بریتانیا هم بیرون می رفت، شلاق هایش بی نظیر بود. مشتریان او بیشتر لردها و اشراف بودند،جنس شلاق ها به گونه ای بود که تن را نوازش می داد و به دویدن وا می داشت. پیتر مشهورترین تولید کننده شلاق در بریتانیا بود.
پیتر شلاق هایش را بسیار گران می فروخت، او اسب ها را بسیار دوست می داشت . در دوران جوانی سوارکار ماهری بود اما از این که مجبور بود در مسابقات کالسکه رانی و سوارکاری، برای رسیدن به خط پایان اسبش را بی رحمانه شلاق بزند، خود را نمی بخشید اما بخوبی می دانست که اسب ها بدون شلاق به خط پایان نمی رسند.
آن روز پیتر بعد از مسابقه کالسکه رانی در حال تیمار اسب برنده اش بود که متوجه شد از بس پشت و گردن حیوان را شلاق زده ، متورم شده ، با خود گفت ای کاش می شد شلاقی ساخت که اسب ها را آزار ندهد اما در عین حال به دویدن نیز تحریک کند.
پیتر که دوستدار اسب ها بود کارگاهی تاسیس کرد تا شلاقی بسازد که نوازشگر اسب ها باشد. او شروع به تحقیق در مورد جنس شلاق ها کرد او مرتب شلاق می ساخت و آن را روی اسب پیرش آزمایش می کرد.
پیتر بالآخره در بهار سال 1885 شلاقش راساخت شلاقی که نه تنها اسب ها را آزار نمی داد بلکه به دویدن بیشتر تشویق می کرد .
مهتران اشراف همه مشتریان او بودند. درشکه چی ها برای بالا بردن کلاس درشکه خود راست و دورغ می گفتند که درشکه های آنها تندرو است چون از شلاق پیتر برای راندن اسب ها استفاده می کنند. همه چیز بر وفق مراد بود .
... زمانه می گذشت و همه انتظار داشتند که روز به روز فروش شلاق های پیتر افزایش یابد اما برخلاف انتظار و به رغم این که روز به روز کیفیت شلاق ها بهتر می شدند، به همان اندازه نیراز تعداد مشتریان او کاسته می شدند.
پیتر خیلی روی افزایش کیفیت شلاق ها کارکرد تا شرایط را تغییر دهد اما فایده ای نداشت و شرکت او بسرعت به سوی ورشکستگی حرکت می کرد.
یکی از همین روزها پیتر، ویلیام را که مهتر یکی از لردهای معروف انگلیسی و از مشتریان سابق او بود در خیابان دید. ویلیام خیلی آراسته درحال عبور از خیابان به سمت او می آمد، پیتر قدری توقف کرد تا حتماً با او مواجه شود. ویلیام با دیدن پیتر، کلاه از سر برداشت و موقرانه گفت: سلام پیتر، تو هنوز شلاق می فروشی؟
پیتر در جواب گفت : آره ، مگر قرار بود چیز دیگری بفروشم، راستی چرا دیگر سری به ما نمی زنی، راستش را بگو شلاق هایت را از کجا می خری؟
ویلیام در حالی که سوار اتومبیلش می شد،گفت : کدام شلاق این اسب های آهنی بدون شلاق هم خیلی تند می روند.
صدای تر تر اتومبیل سه چرخ ویلیام هنوز در گوشش می پیچید.
چطور تا حالا این صدا را نشنیده بود.
اسماعیل آزادی
شهرت او از لندن فراتر رفته بودو داشت از بریتانیا هم بیرون می رفت، شلاق هایش بی نظیر بود. مشتریان او بیشتر لردها و اشراف بودند،جنس شلاق ها به گونه ای بود که تن را نوازش می داد و به دویدن وا می داشت. پیتر مشهورترین تولید کننده شلاق در بریتانیا بود.
پیتر شلاق هایش را بسیار گران می فروخت، او اسب ها را بسیار دوست می داشت . در دوران جوانی سوارکار ماهری بود اما از این که مجبور بود در مسابقات کالسکه رانی و سوارکاری، برای رسیدن به خط پایان اسبش را بی رحمانه شلاق بزند، خود را نمی بخشید اما بخوبی می دانست که اسب ها بدون شلاق به خط پایان نمی رسند.
آن روز پیتر بعد از مسابقه کالسکه رانی در حال تیمار اسب برنده اش بود که متوجه شد از بس پشت و گردن حیوان را شلاق زده ، متورم شده ، با خود گفت ای کاش می شد شلاقی ساخت که اسب ها را آزار ندهد اما در عین حال به دویدن نیز تحریک کند.
پیتر که دوستدار اسب ها بود کارگاهی تاسیس کرد تا شلاقی بسازد که نوازشگر اسب ها باشد. او شروع به تحقیق در مورد جنس شلاق ها کرد او مرتب شلاق می ساخت و آن را روی اسب پیرش آزمایش می کرد.
پیتر بالآخره در بهار سال 1885 شلاقش راساخت شلاقی که نه تنها اسب ها را آزار نمی داد بلکه به دویدن بیشتر تشویق می کرد .
مهتران اشراف همه مشتریان او بودند. درشکه چی ها برای بالا بردن کلاس درشکه خود راست و دورغ می گفتند که درشکه های آنها تندرو است چون از شلاق پیتر برای راندن اسب ها استفاده می کنند. همه چیز بر وفق مراد بود .
... زمانه می گذشت و همه انتظار داشتند که روز به روز فروش شلاق های پیتر افزایش یابد اما برخلاف انتظار و به رغم این که روز به روز کیفیت شلاق ها بهتر می شدند، به همان اندازه نیراز تعداد مشتریان او کاسته می شدند.
پیتر خیلی روی افزایش کیفیت شلاق ها کارکرد تا شرایط را تغییر دهد اما فایده ای نداشت و شرکت او بسرعت به سوی ورشکستگی حرکت می کرد.
یکی از همین روزها پیتر، ویلیام را که مهتر یکی از لردهای معروف انگلیسی و از مشتریان سابق او بود در خیابان دید. ویلیام خیلی آراسته درحال عبور از خیابان به سمت او می آمد، پیتر قدری توقف کرد تا حتماً با او مواجه شود. ویلیام با دیدن پیتر، کلاه از سر برداشت و موقرانه گفت: سلام پیتر، تو هنوز شلاق می فروشی؟
پیتر در جواب گفت : آره ، مگر قرار بود چیز دیگری بفروشم، راستی چرا دیگر سری به ما نمی زنی، راستش را بگو شلاق هایت را از کجا می خری؟
ویلیام در حالی که سوار اتومبیلش می شد،گفت : کدام شلاق این اسب های آهنی بدون شلاق هم خیلی تند می روند.
صدای تر تر اتومبیل سه چرخ ویلیام هنوز در گوشش می پیچید.
چطور تا حالا این صدا را نشنیده بود.
