تبليغاتX
وب قلم
اجتماعی--سیاسی--شعر
بابام  دوستی داشت به اسم آقای ذبیحی که معلم بود طبع شعری هم داشت هر وقت هم که با پدرم  صحبت می کردند حرف های سیاسی می زد  .آقای ذبیحی یک کتابفروشی هم در سه راه نیاوران داشت البته اون کتابفروشی دیگه وجود خارجی نداره چون  کتابفروشی  و تعداد دیگری از  مغازه ها را شهرداری خراب کرد و انداخت سر خیابون .

  اولین باری که آقای ذبیحی را دیدم کلاس پنجم دبستان بودم آن روزها هر وقت آقای ذبیحی با بابا حرف می زد من هم خودمو تحویل می گرفتم و اظهار فضل می کردم او هم با خوشرویی به حرف های من گوش می داد.یک روز که در عین بچگی سوال بوداری از او پرسیدم یک مقدار صداش را  پایین آورد و گفت:این حرف ها خطر ناکه جای دیگه نگو باشه . بعدش هم  جوابمو  داد و مقداری باهام بحث کرد.

نزدیکی های اول مهر بود که با بابا برای خریدن دفتر و کتاب و لوازم تحریر به کتابفروشی آقای ذبیحی رفتیم اولین باری بود که به اون کتابفروشی می رفتم.

اون روزها خیلی به کتاب خواندن علاقه داشتم  خیلی از روز های تابستونها رو تک تنها به  کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در پارک نیاوران می رفتم بیشتر کتاب داستان هاش را خوانده بودم اما انگار کتاب های آقای ذبیحی یک چیز دیگه ای بودن. بدون این که اجازه بگیرم به سمت کتاب ها پرواز کردم که بابام جلوم را گرفت وگفت:اجازه گرفتی..... اما آقای ذبیحی پرید وسط حرفش و گفت :کارش نداشته باش بذار ببینه.

 من هم از خدا خواسته شروع کردم به ورانداز کردن کتاب های داخل قفسه ها  چند تا کتاب هم انتخاب کردم و بردم پیش آقای ذبیحی و گفتم :میشه این کتاب ها را من ببرم ؟ بابا زد زیر خنده و گفت :اگه همه بخوان این جوری کتاب ها را ببرند  که آقای ذبیحی یک ماهه ورشکست میشه اگه این کتاب ها را می خواهی باید بخری.

من که بور شده بودم  به بابا گفتم من که پول ندارم واسم می خری؟ بابا کتاب ها را از من گرفت و یک وراندازی کرد و گفت :پسر! این کتاب ها که به درد تو نمی خوره  تازه مگه کتابخونه عضو نیستی.در حالی که سگرمه هامو توهم کرده بودم گفتم:آخه اون جا که از این کتابا نداره از بس داستان خوندم دیگه خسته شدم .

آقای ذبیحی که شاهد جر و بحث ما بود  اومد جلو و کتاب ها رو از بابام گرفت و یک نگاهی به تک تک اونا انداخت و رو به من کرد و گفت :آفرین پسر ! خوشم اومد نمی خواد بخری من اونا رو امانتی بهت میدم هر وقت خوندی برام بیار.بابام گفت :نه  پولش رو میدم شما فکر می کنید دیگه بعدا می تونید این کتاب ها را بفروشید.

بالاخره آقای ذبیحی به  بحث ما پایان داد و در حالی که به طرف من می اومد گفت : اصلا این کتاب ها هدیه من به توئه نمی خواد اونا رو برگردونی بگیر پسرم.

از خوشحالی  فریادی کشیدم و در حالی که پشت سر هم تشکر می کردم کتاب ها را گرفتم و گفتم:خوش به حالتون کاش  من هم این قدر کتاب داشتم.

 چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که مدرسه ها باز شد و ما رفتیم مدرسه.

شب بود و بابا تازه اومده بود خونه  بعد از شام منو صدا کرد و گفت :دوست داری بازم بری کتابفروشی آقای ذبیحی.گفتم آره چطور مگه؟گفت :آقای ذبیحی به من گفت بهت بگم  اگه دوست داری بعد از ظهر ها که از مدرسه تعطیل شدی بیا اونجا  هم به من کمک کن و هم وقت های بیکاری هر کتابی رو دوست داشتی وردار و بخون تازه گفته مزد هم بهت میده.

به فکر فرو رفتم برم  نرم  آخه اگه می رفتم دیگه نمی تونستم با بچه ها فوتبال بازی کنم.با خودم گفتم یه مدت میرم اگه بد بود دیگه نمی رم.

عصرفرداش بعد از این که زنگ خورد  به چشم به هم زدنی  دم در کتابفروشی آقای ذبیحی بودم چون از مدرسه نیکی علاء در دزاشیب تا سه راه نیاوران راهی نبود.اما او هنوز نیامده بود. مدتی منتظر شدم تا  امد .سلام کردم در جوابم خیلی جدی  گفت :یادت باشه اول کتابفروشی بعدا کتابخوانی و در را باز کرد و با هم پا به دنیایی گذاشتیم که برای من جدید بود دنیای قصه و داستان نبود دنیای واقعیات زندگی و جهانی بود که در کتاب های آن روزها توصیف شده بود.

هر چند بعد از چند ماه بار دیگر به دنیای کودکی باز گشتم اماچند ماهی که شاگرد کتابفروشی آقای ذبیحی بودم خیلی چیز ها یاد گرفتم و........

سال هاست که آقای ذبیحی را ندیدم  تا دیروز که  از سر کار  برمی گشتم سر پل تجریش درست سر گوگل عکس آقای ذبیحی را که پیر شده بود روی یک اعلامیه بزرگی دیدم  و زود شناختم  در آن  اعلامیه نوشته بود  چهلمین روز درگذشت پدری مهربان  معلمی دلسوز و......

آری مرگ هم در زمره واقعیات زندگی است 

 اما او هر گز برای من نمی میرد.

                     از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط اسماعیل آزادی  | 

اسماعیل آزادی

 

شهرت او از لندن فراتر رفته بودو  داشت از بریتانیا هم بیرون می رفت، شلاق هایش بی نظیر بود. مشتریان او بیشتر لردها و اشراف بودند،جنس شلاق ها به گونه ای بود که تن را نوازش می داد و به دویدن وا می داشت. پیتر مشهورترین تولید کننده شلاق در بریتانیا بود.

پیتر شلاق هایش را بسیار گران می فروخت، او اسب ها را بسیار دوست می داشت . در دوران جوانی سوارکار ماهری بود اما از این که مجبور بود در مسابقات کالسکه رانی و سوارکاری، برای رسیدن به خط پایان اسبش را بی رحمانه شلاق بزند، خود را نمی بخشید اما بخوبی می دانست که اسب ها بدون شلاق به خط پایان نمی رسند.

آن روز پیتر بعد از مسابقه کالسکه رانی در حال تیمار اسب برنده اش بود که متوجه شد از بس پشت و گردن حیوان را شلاق زده ، متورم شده ، با خود گفت ای کاش می شد شلاقی ساخت که اسب ها را آزار ندهد اما در عین حال به دویدن نیز تحریک کند.

پیتر که دوستدار اسب ها بود کارگاهی تاسیس کرد تا شلاقی بسازد که نوازشگر اسب ها باشد. او شروع به تحقیق در مورد جنس شلاق ها کرد او مرتب شلاق می ساخت و آن را روی اسب پیرش آزمایش می کرد.

پیتر بالآخره در بهار سال 1885 شلاقش راساخت شلاقی که نه تنها اسب ها را آزار نمی داد بلکه به دویدن بیشتر تشویق  می کرد .

مهتران اشراف همه مشتریان او بودند. درشکه چی ها برای بالا بردن کلاس درشکه خود راست و دورغ می گفتند که درشکه های آنها تندرو است چون از شلاق پیتر برای راندن اسب ها استفاده می کنند. همه چیز بر وفق مراد بود .

... زمانه می گذشت و همه انتظار داشتند که  روز به روز فروش شلاق های پیتر افزایش یابد اما برخلاف انتظار  و به رغم این که روز به روز کیفیت شلاق ها بهتر می شدند، به همان اندازه نیراز تعداد مشتریان او کاسته می شدند.

پیتر خیلی روی افزایش کیفیت شلاق ها کارکرد تا شرایط را تغییر دهد اما فایده ای نداشت و  شرکت او بسرعت به سوی ورشکستگی حرکت می کرد.

یکی از همین روزها پیتر، ویلیام را که مهتر یکی از لردهای معروف انگلیسی و از مشتریان سابق او بود در خیابان دید. ویلیام خیلی آراسته درحال عبور از خیابان به سمت او می آمد، پیتر قدری توقف کرد تا حتماً با او مواجه شود. ویلیام با دیدن پیتر، کلاه از سر برداشت و موقرانه گفت: سلام پیتر، تو هنوز شلاق می فروشی؟

پیتر در جواب گفت : آره ، مگر قرار بود چیز دیگری بفروشم، راستی چرا دیگر سری به ما نمی زنی، راستش را بگو شلاق هایت را از کجا می خری؟

ویلیام در حالی که سوار اتومبیلش می شد،گفت : کدام شلاق این اسب های آهنی بدون شلاق هم خیلی تند می روند.

صدای تر تر اتومبیل سه چرخ ویلیام هنوز در گوشش می پیچید.

چطور تا حالا این صدا را نشنیده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:39  توسط اسماعیل آزادی  | 

اسماعیل آزادی

 

شهرت او از لندن فراتر رفته بودو  داشت از بریتانیا هم بیرون می رفت، شلاق هایش بی نظیر بود. مشتریان او بیشتر لردها و اشراف بودند،جنس شلاق ها به گونه ای بود که تن را نوازش می داد و به دویدن وا می داشت. پیتر مشهورترین تولید کننده شلاق در بریتانیا بود.

پیتر شلاق هایش را بسیار گران می فروخت، او اسب ها را بسیار دوست می داشت . در دوران جوانی سوارکار ماهری بود اما از این که مجبور بود در مسابقات کالسکه رانی و سوارکاری، برای رسیدن به خط پایان اسبش را بی رحمانه شلاق بزند، خود را نمی بخشید اما بخوبی می دانست که اسب ها بدون شلاق به خط پایان نمی رسند.

آن روز پیتر بعد از مسابقه کالسکه رانی در حال تیمار اسب برنده اش بود که متوجه شد از بس پشت و گردن حیوان را شلاق زده ، متورم شده ، با خود گفت ای کاش می شد شلاقی ساخت که اسب ها را آزار ندهد اما در عین حال به دویدن نیز تحریک کند.

پیتر که دوستدار اسب ها بود کارگاهی تاسیس کرد تا شلاقی بسازد که نوازشگر اسب ها باشد. او شروع به تحقیق در مورد جنس شلاق ها کرد او مرتب شلاق می ساخت و آن را روی اسب پیرش آزمایش می کرد.

پیتر بالآخره در بهار سال 1885 شلاقش راساخت شلاقی که نه تنها اسب ها را آزار نمی داد بلکه به دویدن بیشتر تشویق  می کرد .

مهتران اشراف همه مشتریان او بودند. درشکه چی ها برای بالا بردن کلاس درشکه خود راست و دورغ می گفتند که درشکه های آنها تندرو است چون از شلاق پیتر برای راندن اسب ها استفاده می کنند. همه چیز بر وفق مراد بود .

... زمانه می گذشت و همه انتظار داشتند که  روز به روز فروش شلاق های پیتر افزایش یابد اما برخلاف انتظار  و به رغم این که روز به روز کیفیت شلاق ها بهتر می شدند، به همان اندازه نیراز تعداد مشتریان او کاسته می شدند.

پیتر خیلی روی افزایش کیفیت شلاق ها کارکرد تا شرایط را تغییر دهد اما فایده ای نداشت و  شرکت او بسرعت به سوی ورشکستگی حرکت می کرد.

یکی از همین روزها پیتر، ویلیام را که مهتر یکی از لردهای معروف انگلیسی و از مشتریان سابق او بود در خیابان دید. ویلیام خیلی آراسته درحال عبور از خیابان به سمت او می آمد، پیتر قدری توقف کرد تا حتماً با او مواجه شود. ویلیام با دیدن پیتر، کلاه از سر برداشت و موقرانه گفت: سلام پیتر، تو هنوز شلاق می فروشی؟

پیتر در جواب گفت : آره ، مگر قرار بود چیز دیگری بفروشم، راستی چرا دیگر سری به ما نمی زنی، راستش را بگو شلاق هایت را از کجا می خری؟

ویلیام در حالی که سوار اتومبیلش می شد،گفت : کدام شلاق این اسب های آهنی بدون شلاق هم خیلی تند می روند.

صدای تر تر اتومبیل سه چرخ ویلیام هنوز در گوشش می پیچید.

چطور تا حالا این صدا را نشنیده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:9  توسط اسماعیل آزادی  |