خسته ام
درحسرت فتح آخرین حصار های جاودانه ام
در انتظار غمگین ترین ترانه های عاشقانه
از نفس افتاده ام
ایکاش از زمانه می گریختم
از خود می گریختم
بار دیگر
در سرزمینی آفتابی
در بستر فلاتی بلند
در کنار دریاچه ای تنها
ودر سایه سار تک درختی کهن
بار دیگر کودکیم را در آغوش می گرفتم
بر آرزو های بزرگسالان می خندیدم
با آبنبات چوبی کوچکی خوشبخت می شدم
اما ثانیه ها چه سنگین است
چرخ زمان چه عبوسانه و بی توقف
قطار زندگی را به ایستگاه آخر می فرستد
عقربه های راست گرای زمان
چه کینه ای دارند با مکان باید از خود بگریزم
خسته ام
واقعا خسته ام
اما نه از قلم
نه از رقص جادویی آن برسپیدی پاپیروس
قلم تنها پناهگاه من است
انگیزه ماندن است
راهکار بودن است
طنازی تلخ قلم
رقص با شمشیر است
رقصی که دانس نیست
اراده ای برای زندگی است
و تحمل زمانه فریب
با قلم می توان نمرد
می توان شورید
باقلم می توان بود
می توان عاشق شد
با قلم می توان از رنج بودن کاست
بر لودگی تاخت
حتا زندگی را باخت
اما قلم را هرگز
فریاد را نه
قلم فریاد است
اما فریاد زیر آب نیست
فریاد در کوه است
پژواک روح است
رستن جوانه از زیر سنگ است
آبنبات چوبی مرا بدهید
فضای خانه دلگیر است
چراغی بایدم افروخت
امیدی باشدم
بر فصل بیداری
برای رستن از فرمانبری از لودگی ها
قلم زندانی جهل است
نوشتن کی تواند
درد بی درمان دوا کردن
بیا بنگر
برای حفظ قدرت
موشک و آتش هوا کردند
برای انتخاباتی چنین
در بوق و کرنا باد کردند
به گستاخی
رجال سرزمینم
بی صدا کردند
هوا سرد و زمستان بس دراز است
قلم ها سر به تو دارند
نوشتن از ریا کاری
عدالت ها و بیگاری
عبس کاری
به سفره نان نفتی وعده دادن ها
صدای خفتن و
آرا ندادن هاست
چرا مغلوبه شد
این جشن و پیروزی
دمادم حسرت از
آن رنج دیروزی
عجب وارونه تاریخ داریم
ولی اما
زمستان هر چه طولانی
بهاران در پی اش جاری
مگر مام وطن را مرده پندارند
بیا ساقی
برایم باده هستی فراهم کن
برای جمله زندان ها
گل و ریحان به گلدان کن
بهارآید
برای صفحه اول
همه مطبوعه ها را
تیتر جان سازیم
برای فصل آزادی
سه رنگین پرچم
ایران برافرازیم
کاوه آهنگر کجا
ما بي آهنگران زمانه ايم
نواي ساز، خموش
ارکستر بي ترانه ايم
دريا ،خشک شد
ما به دنبال کرانه ايم
فرياد بين، سکوت
به نَفَس، ما بهانه ايم
درد است در ميان
هم ساکت و هم در ميانه ايم
امروز ،فريدون کجاست
ما رهروان عشق وفسانه ايم
خورشيد مرد
در حسرت ستاره هاي شبانه ايم
ما را ببخش
اگر شاعر اشعار غمگنانه ايم
سرد است هوا
گر بشكفد بهار شادمانه ايم
دوست وهمکار دوست داشتنی مان مهران قاسمی در عین جوانی کوله بار زندگی بر زمین گذارد و ما را سوگوار رفتنش کرد. پرواز بی بازگشت مهران عزیز را به اهالی مطبوعات وهمسر و مهرانه اش خانم سارا معصومی تسلیت می گویم.
این شعر گونه را تقدیمش می کنم:
مهران چه زود
بر زمین آمدی فرود
آری
زمستان بود
سرما استخوان جمود
دیدم بر زورق زمان
خروشت میان رود
پرواز شکسته بال
باید بخوانم این غمگینانه سرود
سخت است
نبود ترا دوست، باور نمود
سرما و رقص شمع و نوای عود
او آن نبود
که گویی او بود و گهی نبود
مهران چه زود بود، بدرود
بدرود
کودکی گم شده در خاطره ها
مادرم خالق کودکیم بود
مادرم موسم گل چارقدش خوشبو بود
کودکی را مادرم یادم داد
سخنش یک سبد از سیب گلاب
پیرهنش رنگ گلهای اقاقی ها بود
چادرش خانه گرم زمستان ها بود
دل او
حوض فیروزه ای روبه خدا
لب به لب پر شده از عاطفه ها
مادرم چای به فنجان محبت می ریخت
پدرم عاشق بود
صنمش مزرعه ای سبز تر از سبزه قبا
نانش چه حلال
خانه ما همه اش باغچه بود
یک به یک طاقچه ها شمعدانی
پدرم ته صدایی داشت
می خواند مناجات به آهنگ صفا
شعر آن نرم تر از کلک خیال
پدرم راز سرخی به شقایق می گفت
کودکی گم شده در خاطره ها
چشم ها چه پر رمز و رازند
چه آتش ها که برجان ها نیندازند
آیینه درون
صادق تا مرز جنون
چه شعاعی دارد این چشم ها
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشم های کودک
با پستانک آرام
معصوم
همانند چشمان پدربزرگ
آرزومند
در حسرت غوطه ور شدن
در رودخانه جوانی
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشمان پسرک فقیر
دزدِ نان
و هراسی که فردا هم می آید
دو دو چشمانی که
تندتر از پاها
از پاسبان زندگی می گریزد
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشمان سوم شخص مفرد
وای از گره
گره خوردن چشم ها
آغاز سفری لایتناهی
بی بازگشت
چشم ها چه پر رمز و رازند
زندان چشم ها
در باروی بلند قلعه دیدگان
کمانداران
زه تیری کشیده اند
که بر دل نشیند
چشم ها چه پر رمز و رازند
چشم ها و اشک ها
اشک مادر
اشک دوران
حاصل ابر بهاران
اشک پدر
گوهری کمیاب
به سان باران تابستان
چشم ها چه پر رمز و رازند
اسماعیل آزادی-پاییز ۱۳۸۶
نوای ساز ایرانی
به سان صدای آب
در سرزمین تشنه من
قصه بربط نوازان خاکستر نشین است و
رمز تحمل و تداوم زندگی بر بستر نا ملایمات
راز های پیدا
غم پنهان
دلتنگی با شکوه عود و چنگ
نواختن
با ضرب آهنگ تاریخ است
خنیاگران بی بدیل
باربدان بی شادی
شاهدان بی کلام سرداران بی سپاه اند
رامشگرانی که به جبر
برای فاتحان می نواختند
دستی بر چنگ
چنگی بر جان
بربط زنان
بر پیکر سیاوشان
چه غم پنهانی دارد این چنگ
اسماعیل آزادی –تهران پاییز 1386