با منطق الطیر ش حیران شدم سیمرغش مرا به دنیای اسطوره ها برد و
شیخ صنعانش عشق را برایم معنا کرد .
چون عاشقش بوده ام مدعی رویکردش می شوم.
هر چند می خواهم مدعی رویکرد همه شاعران وعارفان صاحب خرد شوم امید که حضرتش گستاخیم ببخشاید اما چاره ای نیست باید از او بپرسم که
چرا ؟
از زمزمه عشق به جز رنج نديديم
جز با خم و ريحان ره ديگر نگزيديم
در وادي ما جان به کف و چشم به معشوق
دنيا نه همين است که مايش نرسيديم
عالم به عمل در ره ميخانه نشستن
با سجده همي هيچ به عرشي نرسيديم
از خاصيت دخت مو و مستي دوران
جانا به دمي راحت دوران نخريديم
بر فلسفه و دانش رازی نگهی دون
بوعلي علم رها کرد به جايي نرسيديم
اگر امروز کمي فخر به انديشه خيام کنیم
دشنام از اين کفر چو صدها نشنيديم
حيرانم از اين قصه و تاريخ دگرگون
رازي نشديم جرعه اي الکل نچشيديم
عطار که در عرصهء عرفان هنری داشت
خيرش به دوا قصه وصلش نفريديم
در وادي معنا همگان عارف و ساقي
منعي نشدند ما كه به تاريخ نديديم
تاریخ همه علم فقط فقه و كلام است
از ترس عقب ماندگي آنی نجهيديم
چون از خرد و فلسفه سودي نبرد شيخ
در گسترش فكر زميني نه شهيديم
اين باديه را غرب به منزل چو رسانيد
مظلوم چنان رازي و خيام نديديم
ما نگوييم چرا عارف و عطار نوشتند
درد و غم و افسوس وز آنش ندوديم
گر همره عرفان به ره علم نظر بود
با دانش امروز چنان منت دنيا نكشيديم