تبليغاتX
وب قلم - قلم سیاه
اجتماعی--سیاسی--شعر
 

شادی قلم  کجا رفت

می دانم جواب بسیار داری

اما جوابت را نمی خواهم

اخم قلم باز کن

بیا با هم زمزمه کنیم

دیگر از مرگ ننویسیم

ما که دلخوش به زندگی کردنیم

ما که ناگزیر به بودنیم

بگذار کودکانه  به پستانک های این زمانه مک بزنیم

بگذار به دل طبیعت بزنیم

بگذار خود را به خریت بزنیم

بگذار ابلهانه از این زندگی لذت ببریم

مگر قرار است همه چیز خوب باشد

مگر ما می توانیم مناسبات  برهم بزنیم

نسل خفته را ببین

مگر به این سادگی ها

به این زودی ها

می توایم لبخند بزنیم

بگذار گاهی از نوستالژی ها بنویسیم

از دلتنگی های باشکوهمان قلم بزنیم

من دیگر

 از شریک شدن در غم همه خسته ام

دوست دارم در شادی آن ها شریک شویم

می دانم رنج کشیدی ورنج  می کشیم

اما بیا

به یاد دوران کودکی

مادر زمانه را در آغوش بکشیم

یادت هست آن روزی که پدر شدی

روزی که بار نه ماهه بر زمین گذاردی

در شادی زندگی

در اوج آسمان سیر می کردیم

بیا از آن روزها بنویسیم

از لذت تنفس در هوایی بنویسم که

هنوز اکسیژن دارد و نفس می کشیم

بگذار به اقدامات متوهمانه بخندیم

بگذار وحشت جنگ را فراموش کنیم

بگذار بیغوله نشینان خواب نان ببینند

بگذار آقایان از زن های صیغه ای جور به جورشان لذت ببرند

بگذار پسر ها ودختر ها

در آرزوی ازدواج  در پارک ها و خلوتکده ها باهم بلاسند

بگذار این میوه گندیده از درخت بیفتد

از عشق بگو

 از ابعاد روح لطیف حباب گونه ات بگو

که با لرزش گلبرگ های نازکترین گل ها نیز می ترکد

بیا شادی را هر چند مجازی

به فرزندانمان هدیه کنیم

اگر همه چیز گران است

بیا خنده ارزان را بر لبانمان جاری کنیم

و بر ابلهانه بودنش بخندیم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:58  توسط اسماعیل آزادی  |