خسته ام
درحسرت فتح آخرین حصار های جاودانه ام
در انتظار غمگین ترین ترانه های عاشقانه
از نفس افتاده ام
ایکاش از زمانه می گریختم
از خود می گریختم
بار دیگر
در سرزمینی آفتابی
در بستر فلاتی بلند
در کنار دریاچه ای تنها
ودر سایه سار تک درختی کهن
بار دیگر کودکیم را در آغوش می گرفتم
بر آرزو های بزرگسالان می خندیدم
با آبنبات چوبی کوچکی خوشبخت می شدم
اما ثانیه ها چه سنگین است
چرخ زمان چه عبوسانه و بی توقف
قطار زندگی را به ایستگاه آخر می فرستد
عقربه های راست گرای زمان
چه کینه ای دارند با مکان باید از خود بگریزم
خسته ام
واقعا خسته ام
اما نه از قلم
نه از رقص جادویی آن برسپیدی پاپیروس
قلم تنها پناهگاه من است
انگیزه ماندن است
راهکار بودن است
طنازی تلخ قلم
رقص با شمشیر است
رقصی که دانس نیست
اراده ای برای زندگی است
و تحمل زمانه فریب
با قلم می توان نمرد
می توان شورید
باقلم می توان بود
می توان عاشق شد
با قلم می توان از رنج بودن کاست
بر لودگی تاخت
حتا زندگی را باخت
اما قلم را هرگز
فریاد را نه
قلم فریاد است
اما فریاد زیر آب نیست
فریاد در کوه است
پژواک روح است
رستن جوانه از زیر سنگ است
آبنبات چوبی مرا بدهید